💔❤

با مهربونی نگام میکنه و میگه: باز که اشکات در اومد

 

با تعجب دستم رو به سمت صورتم میبرمو در کمال تعجب با صورت خیس از اشکم مواجه میشم

 

-اصلا متوجه نشدم

 

دکتر: میدونم.. بعضی وقتها اشکها بی اجازه جاری میشن

 

-هیچ چیزی نمیتونه مثله گریه آرومم کنه… اشکها همدم همیشگی من هستن خیلی روزا بی اجازه ی من جاری میشن

 

اخم کوچیکی میکنه و میگه: ولی دلیل هم نمیشه همیشه گریه کنی

 

لبخندی میزنمو هیچی نمیگم… یه دستمال کاغذی دیگه از روی میز برمیدارمو صورتم رو پاک میکنم

 

دکتر با ناراحتی میگه: آثار جرم پدرت کاملا خودش رو نشون داده

 

با لحن غمگینی میگم: بعضی روزا فکر میکنم شاید این همه مقاومت مسخره به نظر میرسه… منی که جلوی همه خوار و ذلیل شدم… غرورم شکسته… شخصیتم زیر سوال رفته… با گریه نکردن جلوی خونوادم یا محکم حرف زدن یا التماس نکردن چه چیزی رو به دست میارم.. من که خیلی قبلتر از همه ی اینا شکستم

 

دکتر: اشتباه نکن ترنم… اشتباه نکن… تو هنوز هم غرور و شخصیتت رو داری… تو هیچوقت به گناه نکرده ات اعتراف نکردی… شاید دیگران فکر کنند خوار و ذلیل شدی آیا واقعا همینطوره؟… خوار و ذلیل به کی میگن؟… کسی که هیچ گناهی مرتکب نشده میشه صفت خوار و ذلیل رو روش گذاشت؟

 

فقط نگاش میکنمو هیچی نمیگم… حرفاش من رو به فکر فرو میبره

 

به چشمام زل میزنه و به حرفاش ادامه میده: شاید پیش دیگران غرورت خرد شده باشه… شاید پیش دیگران شخصیتت زیر سوال رفته باشه اما به این فکر کن آیا پیش خودت هم این اتفاقا افتاده؟…

 

با خودم فکر میکنم واقعا پیش خودم شرمنده ام؟

 

آیا له شدن غرورت تقصیر خودت بود؟…

 

زمزمه وار میگم: نه… من هیچوقت کاری نکردم که نشونه ی ضعفم باشه… فقط نتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم

 

دکتر: درسته… تو هیچوقت از ترس کتک و فحش و این حرفا به کسی التماس نکردی تو هیچوقت از فراز و نشیبهای زندگیت فرار نکردی… تو هیچوقت برای به دست آوردن محبت دوباره ی خونوادت به دروغ متوسل نشدی… تو همیشه خودت بودی… مقاومه مقاوم… استوار استوار… شاید نتونستی اونجور که باید و شاید از حقت دفاع کنی… شاید خیلی جاها زمین خوردی… شاید نتونستی اعتماد کسی رو جلب کنی… شاید بعضی جاها کم آوردی… …اما هیچوقت ناامید نشدی… همیشه ته دلت یه امیدهایی واسه ی آیندت داشتی که اگه نداشتی امروز جلوی من ننشسته بودی و دنبال راهکار نبودی… نه ترنم تو نشکستی… تو همون ترنمی فقط دلگیری… فقط دلخوری… فقط تنهایی… شخصیت تو همونه… ذات و فطرت پاک تو همونه… شکستن یعنی اینکه اجازه بدی خوردت کنند و تو هم هیچ کاری واسه دفاع از خودت نکنی… ولی تو تلاشت رو کردی شاید یه جاهایی میتونستی بیشتر تلاش کنی میتونستی راهکار بهتری ارائه بدی ولی تو هم یه آدمی مثله همه ی آدمای دنیا…دلیلی وجود نداره که بخوای همیشه بهترین راه رو انتخاب کنی… همین که درس خوندی همین که مستقل شدی همین که از لحاظ مالی دستت رو به طرف کسی دراز نکردی همین که اونقدر استقامت از خودت نشون دادی یعنی کارت خیلی درسته… همه ی آدما اشتباه میکنند… تو هم مثله خیلیا اشتباهات کوچیک و بزرگ زیادی مرتکب شدی اما هیچکدوم از اشتباهاتت اونقدر بزرگ نبود که بخوای اینطور مجازات بشی… امروز فقط به خودت فکر کن… به آیندت… به این فکر کن که تو پیش خودت شرمنده نیستی… که پیش خودت نشکستی… که مرتکب هیچ گناه نابخشودنی نشدی… من خودم اگه به جای تو بودم نمیدونم میتونستم دووم بیارم یا نه…

 

نگامو از دکتر میگیرمو به زمین خیره میشم… حرفای دکتر آرامش عجیبی رو بهم منتقل کرده… چقدر ممنونشم… چقدر مدیونشم… واقعا نمیدونم چی بگم؟… تو این چهار سال هیچوقت هیچکس نتونسته بود اینجوری آرومم کنه

 

همونجور که نگام به زمینه زیر لب زمزمه میکنم: ممنون که آرومم میکنید… خیلی وقت بود دوست داشتم یکی این حرفا رو بهم بزنه…

 

دکتر: من حقیقت رو گفتم… خیلی خوشحالم میتونم با حرفام آرومت کنم

 

لبخندی میزنمو چیزی نمیگم

 

دکتر مکثی میکنه و با تعلل میگه: در مورد خواستگارت چه تصمیمی داری؟

 

لبخند رو لبام خشک میشه… با ناراحتی سرمو بالا میارمو میگم: نمیدونم باید چیکار کنم… اصلا آمادگی این مراسمای مسخره رو ندارم… از همین حالا هم جوابم معلومه

 

دکتر: دلیلت برای جواب منفی چیه؟

 

-به هزار و یک دلیل

 

دکتر: تو یه دونش رو بگو من قانع میشم

 

-مهمترینش میتونه این باشه که دختری با شرایط من خواستگار مناسبی نمیتونه داشته باشه

 

دکتر: ببین ترنم من میدونم همسایه ها و فامیل دید مناسبی نسبت به تو ندارن ولی دلیل نمیشه که همه ی آدما……….

 

میپرم وسط حرفشو با کلافگی میگم: دختری با شرایط من اگه خواستگار خوبی هم داشته باشه بعد از تحقیقاتی که خونواده ی اون پسر از دوست و آشنای بنده به عمل میارن مطمئن باشین اون خواستگار خوب میپره

 

دکتر ساکت میشه و میگه: من مجبورت نمیکنم ولی میگم زود قضاوت نکن… مگه خودت نگفتی هیچوقت نباید زود قضاوت کنیم؟با لحن غمگینی میگم: آقای دکتر من دلایل خودم رو دارم… اون چیزی که گفتم فقط یه دلیلش بود… خیلی دلیلهای دیگه ای هم هست… من به سرکوفت خونواده ی اون پسر، به شکهای گاه و بی گاه اون پسر، به نگاه های پر از تمسخر فامیل اون پسر که ممکنه بعد از ازدواج در رفتارشون دیده بشه اشاره نکردم

 

دکتر: اینا همش حدس و گمان توهه… شاید هم چنین چیزی نشه… من روی این خواستگار جدیدت تاکیدی ندارم ولی میگم بالاخره که تا آخر عمرت نمیتونی مجرد بمونی

 

-آقای دکتر خوده شما به شخصه اگه از دختری خوشتون بیاد اولین کاری که میکنید چیه؟

 

سرشو پایین میندازه زمزمه وار میگه: در موردش تحقیق میکنم

 

————–لبخند تلخی میزنمو میگم: درستش هم همینه… حالا اگه پشت سر اون دختر چنین حرفایی زده بشه باز هم حاضرین برای ازدواج پا پیش بذارید

 

سرشو بالا میاره… تو چشمام خیره میشه و میگه: شاید….

 

-دکتر با کلمات بازی نکید… خودتون هم خوب میدونید دیگه از نزدیکی اون دختر هم رد نمیشین… پس این آقا هر کسی که هست صد در صد از گذشته ی من خبر داره و میتونم باهاتون شرط ببندم که یه مشکل اساسی هم داره که برای ازدواج با من پا پیش گذاشته… هنوز ذره ای عقل تو سرم هست که از اینی که هستم بدبخت تر نشم… ازدواج من با پسری که نمیدونم کیه مثله این میمونه که از چاله دربیامو به چاه بیفتم

 

دکتر نفس عمیقی میکشه و میگه: اصلا من میگم باشه تو درست میگی… حق با توهه… اما چرا یه بار حرفای اون طرف رو نمیشنوی؟… یه بار باهاش حرف نمیزنی… یه بار دلیل انتخابش رو نمیپرسی؟

 

-من اگه رضایتمو به شرکت در مراسم خواستگاری اعلام کنم یعنی کلا به این ازدواج رضایت دادم

 

دکتر: برای خونوادت شرط بذار… بگو به شرطی در مراسم حاضر میشم که حرفی از ازدواج زده نشه… فقط میخوام با طرف مقابلم آشنا بشم

 

-آقای دکتر سر و صورتم رو نمیبینید این کتکا برای شرکت در مراسم خواستگاری نبوده دلیلیش برای این بود که بله رو ندادم… اونا جواب بله ی من رو میخوان وگرنه برای پدرم کاری نداره که مجبورم کنه تو مراسم شرکت کنم… همه از سرکشی من برای نه ای که دادم میسوزند

 

دکتر: مطمئنی تنها دل

 

💔سفر به دیار عشق💔

ایلت برای جواب منفی همون حرفایی بود که به من زدی؟

 

با تعجب میپرسم: منظورتون چیه؟

 

لبخندی میزنه و میگه: خودت هم خوب میدونی منظورم چیه؟

 

نگامو ازش میگیرمو میگم: آقای دکتر……

 

دکتر:هیس… نمیخواد چیزی بگی… هنوز هم وقتی ازش حرف میزنی میشه عشق رو از توی تک تک کلماتت از طرز نگاهت از اشکهای بی امونت خوند

 

اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه

 

دکتر: دختر تو این همه اشک رو از کجا میاری

 

نگاهی بهش میندازمو دستم رو روی قلبم میذارم

 

لبخند تلخی میزنمو میگم: از اینجا… از قلب تیکه تیکه شده ام

 

دکتر: هنوز هم دوستش داری؟

 

-بیشتر از همیشه… دیوونه وار

 

دکتر: اگه یه روزی برگرده حاضری باهاش بمونی؟

 

-آقای دکتر میدونید مشکل من چیه؟

 

سرشو به علامت ندونستن تکون میده

 

-مشکل من اینه که حتی اگه برگرده هم نمیتونم کنارش بمونم

 

دکتر: آخه چرا؟

 

-به حرمت روزهای عاشقانه ای که باهاش داشتم واگذارش میکنم به عشق جدیدش… من با خاطرات گذشته اش خوشم

 

دکتر: اما…….