arrow_back میراکلس لیدی باگ

میراکلس لیدی باگ

اینجا یک وب استثنایی با افرادی فوق العاده استثنایی

more_vert

**کریسمستون مبارک عشقولا**

😎خب خب من اومدم با یک مسابقه باحال و تنگاتنگ برای نویسنده های وب خوشگلمون😎

حالا...

موضوع این مسابقه رمان های تک پارتی ای هست که غمگینه یا طنزه یا منحرفیه یا...هر چی که هست پایانش خوشه 

حالا چرا این موضوع و انتخاب کردم؟

چون رمان های تک پارتی میراکلسی با پایان غمگین زیاده و میشه گفت پایان خوش خیلی کمه

قوانین مسابقه:
1-حتما میراکلسی باشه

2-هر ژانری که هست پایانش خوش باشه

3-وقتی میگم تک پارتی یعنی فقط تو یک پست و قسمت A و B نزارین لطفا

4-حتما توی ادامه مطلب باشه

5-حتما اول پست کلیپ یا عکسی از میراکلس باشه(برای بیمحتوا نبودن پست)

6-قوانین رو رعایت کنید😂

و اما جایزه...

در ازای جایزه من خودم یا یک تک پارتی میدم یا سه پارت از سوگلی ارباب
برنده کسیه که:
1-بیشترین لایک و داره

2-بیشترین کامنتو داره

3-قوانین رو به خوبی رعایت کرده

هر کسی این شرایط و داشت نظرسنجی میزارم و به برنده یکی رو میدم البته...

جایزش میتونه...چند پارت از سوگلی ارباب باشه...تک پارتی باشه...اسم ده رمان با هر سبکی که بخواد باشه...فعلا همینا مد نظرمن برای جایزه تا ببنیم خدا چی میخواد😂

😉منتظر پست های قشنگتون با موضوع تک پارتی هستم😉

😍فعلا😍

Fixed post | 20:04 1399/08/16

برای ورود و مشاهده ی افراده وبمون بکلیک

♥من امیلی هستم♥

♥با تبادل لینک موافقیم♥

برای ورود به شعبه ی دوم بکلیک

♥نویسنده بی نهایت پذیرفته میشه♥

♥اما پسر پذیرفته نمیشه♥

♥موفق باشید♥

دکمه های وب:

تاریخ تولد وب 16 ابان 1399 ساعته 22:12 دیقه ی شب

شعار میراکلورا:#میراکلس_شیطان_پرستی_نیست

پارت ۵ پورشه | 18:00 1400/10/29

سلامممممممممممممم

ببخشید گفتم هفته ی دیگه میدم ولی یه ایده به ذعنم ری

سید که نگووووووووووو

میخوام داستان وکشدارررر کنم و البته اکشنننمنم و کمی ترسناک

وی نگاه ترسناک و پر ایده ای به بازدید کننده ها می اندازد ولی بعدش نگاهش شبیه به گربه ناز میشود و میگوید

میشه لطفا نظر بدید 🤕 خیلی بازدید میکنید ولی اصلا نظر نمیدید من به یه دونه نظرم از طرف بازدید کننده ها خوشحال میشم 

دوست دارم به جز آجیام نظر بازدید کننده های وبم بدونم ممنون

و راستی ببخشید که یکم این پارت کمه چون جا حساس کات کردم

مرخصی | 14:35 1400/10/29

سلام بچه ها ببخشید نبودم

سرما خوردم کرونا نه ها سرما خوردم

یه هفته مرخصی میخوام 

و راستی فکر نکنم کسی از داستان عروس آبی خوشش اومده باشه

به خاطر همین ادامش نمیدم

پورشرو هم هفته ی دیگه میدم 

امیلی عروس آبیم پاک میکنم

خب دیگع بای بای راستی یلدا یه پست بزار تو وب چت وبلاگ و پاک نکنن

بای بای

داستان جدید | 16:19 1400/10/28

نگین: سلام کیوتام میخوام یه داستان جدید بدم به اسم اولدوز و کلاغها این داستان داستان آقای صمد بهرنگی هستش همین که تو کاور گذاشتم این داستان یه عشق بچگونه خیلی قوی داره که مال اولدوز و یاشاره خب برید ادامه همه چیز و گذاشتم

 

 

 

 

خب میخوام پارت بزارم

حاال که فهمیدی دختره نامزد داره ...

کیان تا ته جمله ی فرزاد رو میخونه ، دندون هاشو با غیض روی هم فشار میده و میگه :

-نه فرزاد ، اصال ...

فرزاد: وجدانت و چیکار میکنی ؟

کیان : خفش میکنم ، حق بیدار شدن نداره ، حداقل االن نداره .

فرزاد : حس میکنم نمیشناسمت ، اون امیری که برای همه دل میسوزوند کجاست ؟

پوزخندی روی لب های کیان میاد :

-امیر هست ؛ اما تا وقتی این آتیش توی قلبمه من کیانم فرزاد ... فقط کیان ، نه امیر ...

فرزاد: دیگه میخو به سنگ نمیکوبم برای من یه آدم غریبه شدی و غریبه باقی میمونی .

کیان با سکوت به فرزاد نگاه میکنه ، حتی گذشتن از برادرش هم آسون تر به نظر میرسه تا صرف نظر کردن از وجود

دختر خانواده ی فرزان ...

زیر لب زمزمه میکنه :

-از امشب من هم جزوی از زندگی ترمه فروزان میشم ....

*******

از زبان ترمه :

به کارت توی دستم نگاه میکنم ، نشسته روی تخت خوابم و فکرم جایی دور تر از این حرف هاست .

جایی کنار صاحب این شماره ؛

کیان مهرزاد ...

برای بار هزارم صداش توی سرم میپیچه 

چشم هات آرومم میکنه ؛

لب هام و روی هم فشار میدم و تحت تاثیز این یادآوری شیرین تلفن رو به دست میگیرم .

منصرف میشم ؛

چرا باید طبق خواسته اش عمل میکردم و به این شماره زنگ میزدم ؟

خدایا من چطور باور میکردم اون مردی که یک ماهه هر روز به دیدنش میرفتم و از دور نگاهش میکردم نه تنها

متوجه ی من شده بلکه اون هم احساسی درست مثل احساس من داره .

این چرخ روزگار داره به کدوم جهت میچرخه ؟؟

امروز که چشمم به چشمش افتاد ، مهری که ازش داشتم بیشتر و بیشتر شد ؛

نگاه آشناش بیشتر از قبل به قلبم نفوذ کرد .

عشق در یک نگاه ؟ حتی اسمشم مسخره است اما حسی بود که من تجربه اش کردم و میتونم به جرئت بگم واقعی

بود .

دوباره و سه باره به کارت توی دستم نگاه میکنم ، وسوسه شنیدن صداش مثل خوره به قلبم افتاده .

تلفن رو برمیدارم و ناخواسته شماره ی روی کارت رو میگیرم ؛ درست زمانی که میخوام دکمه ی اتصال رو بزنم به

خودم میام .

با عصبانیت تلفن رو روی تخت پرت میکنم و به خودم تشر میزنم :

-تو یه احمقی ، فکر کردی عاشقت شده ابله ؟؟ فکر کردی همه مثل تو شیرین عقلن که از دور عاشق بشن ؟ فقط با

نگاه ؟ اشتباه کرده ترمه ، راهتو به بیراهه کج کردی .

اون مرد مغرور و با ابهت ، اون اسطوره ای که تو ازش توی ذهنت ساختی اون آدمی نبود که فکرشو میکردی .

خدا میدونه چندین و چند نفر به دام این مرد افتادن .

شماره اش رو مچاله میکنم و به پرتش میکنم یه گوشه 

روی تخت دراز میکشم و با وجود هوای گرم پتو رو تا روی چشم هام باال میبرم .

دیگه از صد متری اون باشگاه لعنتی و اون ماشین نحس رد نمیشم .

دیگه پامو توی اون پارک لعنتی نمیذارم ...

آره ، حاال که این حس احمقانه رگ و ریشه ای نداره ، حاال که هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده و خاطره ای نداریم ، باید

ذهنم و از آدمی به اسم کیان دور کنم .

*****

سها یک ریز حرف میزنه و من با کالفگی دستمو به پیشونیم گرفتم :

-بابا ، فقط نیم ساعت می پیچونیم و برمیگردیم ، روح کسی هم خبر دار نمیشه .

مستانه ، ناخن های کشیده اش رو نگاه میکنه و بی تفاوت میگه :

-اگه ترمه بره منم میرم .

نگاه سها به من میوفته ، کالفه نفسی میکشم و میگم :

-ببین سها ، حوصله ندارم ، میفهمی اینو ؟؟

سها: بابا سر حال میای ، چی میشه مگه ؟

-ببین دلت هوس پارک رفتن کرده بیا یک کوچه باالتر پارکه بریم بشینیم نه این که توی این گرما با اتوبوس بخوای

بری اون سر دنیا ...

سها: تو پارک این جا رو با اون جا مقایسه میکنی ؟ اصال برات تاکسی میگیرم ، کالس جبرانی و میپیچونیم دوساعته

میریم و برمیگردیم دیگه .

حالت زاری به خودم میگیرم ، به مستانه نگاه میکنم که بی تفاوت شونه باال میندازه 

 با ناچاری میگم : 

-سها ؟ ببین وضعیت من و میدونی ... من حتی دو دقیقه دیر کرد هم نباید داشته باشم و گرنه به خاطرش توبیخ

میشم تنبیه میشم ، دلم نمیخواد اما اگه بیام ، قول میدی لفتش ندی ؟ زود بریم و برگردیم ؟ 

با هیجان دست هاشو به هم میکوبه و میگه : 

-قول میدم ... 

کولم رو ، روی دوشم میندازم ، مستانه از جاش بلند میشه و میگه :

-میدونستم آخر با این زبونش خرت میکنه .

سری با تاسف تکون میدم ، زنگ خیلی وقته خورده بود و فقط اون هایی که کالس جبرانی داشتن مونده بودن .

ماهم که طبق معمول ، درس هامونو فول بودیم و نیازی به این کالس ها نداشتیم .

سها همین اول کاری زد زیر حرفش و به جای تاکسی ما رو با قطار شهری برد .

جلوی پارک از اتوبوس پیاده میشیم .

آفتاب بدجوری توی ذوقم میزنه ، پارک به اون معروفی خلوته و تک و توک جوونایی به سن خودمون مشغول راه 

رفتنن.

با صدای مردونه ای که سالم میکنه ، دست از کنکاش درخت ها برمیدارم .

هر سه برمیگردیم و با زهیر رو به رو میشیم .

به سها نگاه میکنم ، اون لبخند موذی روی لبش یعنی بابت دروغی که بهمون گفته کامال رضایت داره .

به بازوش چنگ میزنم و تشرگونه میگم: 

-نقشه داشتی؟

به جای اون زهیر سرفه ی مصلحتی میکنه و میگه: 

   سالم عرض شد ترمه خانم .

با اخم سر تکون میدم ، مستانه بی تفاوت و خونسرد نگاه میکنه.

سها خم میشه و کنار گوشم میگه: 

-آبروریزی نکن توضیح میدم .

لبهام برای باز شدن و به رگبار گرفتنش آماده ان که باز زهیر پارازیت میندازه: 

-دوستام توی کافی شاپ منتظرن زیر آفتاب نمونین ؛ بیاین ما هم زودتر بریم .

سها دلبرانه میخنده: 

-باشه عزیزم

زهیر سر تکون میده و به راه میوفته ، سها که انگار مارو از یاد برده ، دنبال زهیر میره .

به مستانه بابت خونسردیش چشم غره میرم که شونه ای باال میندازه .

خودم رو به سها میرسونم :

-چرا نگفتی با زهیر قرار داری؟

سها: چون اگه میگفتم نمیومدین .

-من برمیگردم .

عجیبه که مستانه هم کالفه میشه و درمونده میگه: 

-ترمه ، فکر این که دوباره توی اتوبوس بشینمم باعث میشه عقم بگیره ، پس لطفا بیا بریم یه چیزی بخوریم گلویی

تازه کنیم ، قول میدم زودبرگردیم .

سها: آخ قربون آدم چیز فهم 

   به قصد اعتراض لب هام از هم تکون میخورن اما منصرف میشم ، دوست ندارم چهره ی غرغرویه جمع باشم پس 

بهتره سکوت کنمو به خودم بقبولونم از دنیا چیزی کم نمیشه اگه منم برای یک ساعت مثل هم سن و ساالم زندگی

کنم .

زهیر در کافی شاپ رو باز میکنه و منتظر ما می ایسته .

اول از همه سها و بعد هم مستانه و در آخر من وارد کافی شاپ میشیم .

از بدو ورود حس سنگینی بهم دست میده ، مثل سنگینی یک نگاه ... 

چشم میچرخونم و با قفل شدن نگاهم با نگاهی قهوه ای رنگ تمام انرژی داشته و نداشته ام تحلیل میره .

اندامم رو لرز خفیفی در برمیگیره .

همه ی بچه ها درست به سمت میزی میرن که توسط صاحب اون چشم ها و دوست همیشه بابش اشغال شده .

اما من ... حتی قدم برداشتن هم برام سخته.

دم و بازدمم به سختی میاد و میره .

بچه ها مشغول خوش و بش میشن و اون چشم ها فقط من رو هدف قرار داده .

انگار تا تیر نگاهش به عمق قلبم فرو نره دست برنمیداره .

مستانه متوجه ی من میشه ، سر برمیگردونه و با دیدن منه رسوا ابرو باال میندازه و با اشاره ی چشم ازم میخواد که 

بهشون ملحق بشم .  

بگد ایدامیه دا یر المور (اگه تونستی ترجمش کن زبون خودمونه)                

عاشقان وقت نماز است🧡🌱

اذان میگویند🧡🌱

 

یار ما بنده نواز است🧡🌱

اذان میگویند🧡🌱

 

#نماز_اول_وقت 🧡🌱

#التماس_دعا 🤲🌱

خب بچه ها یلدا جون لطف کردن من نمیتونستم بزنم وبلاگ چت و زدن آدرسش=https://chat1525.blogix.ir/

وستون دارم آجیا💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💛💛💛💛💛💛💛💛💓💓💓💓💓💓💓💓💜💜💜💜💜💜💜💜💜💕💕💕💕💕💕💖💖💖💖💖💖💗💗💗💗💗💗💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞

های گایز 

الهی بمیرم برا آجی الهامم اجیم نابود شده 

خب بریم ادامه 

داشت یادم می‌رفت تو کامنتا بگید امشب پارت دلدارو بزارم یا فردا شب؟

 ᵢf yₒᵤ fᵢₙd yₒᵤᵣₛₑₗf, yₒᵤ wᵢₗₗ ₗₒₛₑ ₐ ₗₒₜ ₐₙd ₜₕᵢₛ

ᵢₛ ₜₕₑ bₑgᵢₙₙᵢₙg ₒf ₐ ₗₒₙg ⱼₒᵤᵣₙₑy ₜₕₐₜ ᵢₛ bₑₐᵤₜᵢfᵤₗ

خ‍‌ودت‍‌و پیدا ک‍ن‍‌‍ی خیلیارو گم میکنی:princess:🏻

ای‍‌ن ش‍‌روعِ یہ مسیر طولانیه کہ تهش قشنگه🛵

ببخشید ........نفسم‌‌‌......گرفته.....نمیدونم.....تا..... کجا..... میتونم.......بنویسم

https://amily1220.blogix.ir/poll/8 برید......تو.....این......نظرتونو.......بگید.....تامنم.....بدونم

شـــبـــتــون بــخــیــر 🖤

❤ ای خدای مهربان! 

💜 در این شب زیبا 

🧡 عطا کن بر تک تک عزیزانم

💛 سلامتی و عافیت..

💚 عشق و محبت و دلخوشی..

💙 آسایش و آرامش و

💝 عاقبت به خیری...

💗آمیـــن یا رَبَّ 

💖 بیایید امشب آرزو کنیم 

💕 آرزوی دنیا بدون جنگ و خونریزی 

💓 آرزوی عدالت و برابری 

 💘 آرزوی دنیای بدون فقر و گرسنگی

 ❣️آرزوی ظهور مولایمان امام زمان عج

💟 آرزوى سلامتی برای همه

💞 آرزوى صداقت ویکرنگی

 🖤 آرزوى سر سبزى و بركت

🤎 آرزوى دوست داشتن و

🤍 خیلی آرزوهای خوب برای هم

 

🌙 #شبتون_خوش🎇🎀

 

⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱

دیدی بعضی وقتا یدونه رفیق ❤

تنهایی اندازه یه لشکر آدم پشتته 💙

واسه اینجور رفیقا باید فقط مرد⁦  💛

مرسی که هستی رفیق 💚

⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱

امکانات

ابزار نظر سنجی

ابزار نظر سنجی

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس

ساخت کد موس

ساخت کد موس


  • وب واعظ
  • search جستجو
    دنبال کردن
    person_add دنبال کردن در بلاگیکس
    میراکلس لیدی باگ
    edit نام وبلاگ

    ♥سلام به وبلاگ من خوش امدین♥

    ♥کاری دارید در خدمتم♥

    ♥اگر میخواین نویسنده شید یا کاری دارید گفتینو نیاین چون مشکل داره و من نمیتونم برم♥

    ♥پس اگه کارم داشتین زیر پست ابدی وب تو قسمت نطرات بگین♥

    ♥خوش بگذره♥

    info درباره وبلاگ
    https://amily1220.blogix.ir
    language آدرس وبلاگ
    mail ایمیل
    پروفایل
    person_outline مشاهده پروفایل مدیر
    عناوین
    notes مشاهده فهرست پست ها
    expand_less