که یکی مثله منه… اون روزا که همه مون فکر میکردیم ترنم مرده من یاد مهتاب میفتادم وگرنه یه بچه ی دو ساله نیستم که بخوام با سروش کل کل کنم جر و بحث راه بندازم اما با عق نشینیه من ممکنه سروش خیالش راحت بشه و برای یه مدت پا پس بکشه و ترنم هم که تو این موقعیت به یه همراه نیاز داره تنهاتر از گذشته بشه… دلیل اینکه ترنم سروش رو رد میکنه رو خوب میدونم و تسلیم شدن سروش حتی برای یه مدت کوتاه باعث میشه که ترنم پیش خودش کلی فکرای اشتباه بکنه… ترنم الان تو وضعیت خوبی نیست… فکر کردی چرا باهات صحبت کردم که به ترنم اصرار کنی که تو شرکت سروش بمونه واسه اینکه میخواستم سروش فرصت بیشتری برای اثبات خودش داشته باشه… واسه همینه که با رفتارا و برخوردام این ترس رو توی سروش به وجود میارم که ممکنه ترنمش چند ساعت دیگه مال اون نباشه

 

اشکام صورتم رو خیس کردن با دو تا دستام جلوی دهنم رو میگیرم تا صدای هق هق گریه ام بلند نشه.. باورم نمیشه که مهران تا این حد به فکر من بود.. من همیشه چهره ی شادش رو میبینم

 

امیر: پس خودت چی؟

 

مهران: تکلیف من خیلی وقته که روشن شده… میدونی امیر من و سروش خیلی شبیه هم هستیم.. هر دو تامون عاشق شدیم.. هر دو تامون اشتباه کردیم.. هر دوتامون عشقامون رو از دست دادیم اما میدونی فرق بین من و سروش چیه؟…فرقمون اینه که اون فرصت جبران داره و من هیچ فرصتی برای جبران ندارم… شاید این تفاوت وچیک به نظر برسه اما با تموم کوچیک بودنش زیادی بزرگه… اگه بخوایم دقیقتر به ماجرا نگاه کنیم سروش بیشتر از من حق داره… چون من خیلی زود به خاطر خونوادم از مهتاب دست کشیدم ولی سروش به خاطر دیدن کلی مدرک و این حرفا ترنم رو ترک کرد… اون فکر میکرد بهش خیانت شده… من هم اگه جای سروش بودم ممکن بود همین کار رو کنم.. هر کسی جای سروش بود به احتمال زیاد همین کار رو میکرد… سروش تموم این سالها عاشق ترنم بود ولی من مطمئن نیستم که اگه چنین بلایی سر من میومد باز هم عاشق میموندم

 

امیر متاثر میگه: مهران

 

مهران: باور کن قصدم از خودگذشتگی و این حرفا نیست… سروش خیلی عاشق تر از منه… حتی اگه مهتاب هم جای ترنم بود و چنین اتفاقی برای من و اون پیش میومد باز هم همین حرفا رو میزدم… من در مورد اینجور مسائل خیلی سخت گیرم… مخصوصا وقتی عاشق طرف هم باشم دیگه بدتر… اصلا تحمل خیانت ندارم… درسته ترنم خیانت نکرد ولی وقتی همه چیز به ضرر ترنم بود خب هر مردی بود همین فکر رو میکرد… من اگه به جای سروش بودم محال بود این همه سال با خودم بجنگم و ازدواج نکنم

 

امیر: فکر میکنی… مطمئن باش تو هم نمیتونستی ازدواج کنی… وقتی عاشق میشی دل کندن برا سخته

 

مهران: نمیدونم ولی صد در صد مثله سروش عاشق نمیموندم… بعضی وقتا دلم برای سروش میسوزه

 

امیر: میخوای به ترنم بگی؟

 

مهران: چی رو؟

 

امیر: در مورد احساست

 

مهران: دیوونه شدی؟

 

امیر: نمیدونم… گفتم شاید………

 

مهران: اصلا و ابدا

 

امیر: اگه..

 

مهران: اگه چی؟

 

امیر:ترنم هیچوقت سروش رو قبول نکنه چیکار میکنی؟

 

مهران بدون هیچ مکثی میگه: مجبورش میکنم که به زندگی با من فکر کنه

 

چشمام از شدت تعجب گرد میشن

 

امیر: چی؟

 

مهران: این دفعه اشتباه گذشته رو نمیکنم.. اگه ترنم واقعا قصدش این باشه که سروش رو از زندگیش بیرون کنه اجازه نمیدم تا آخر عمر با زجر و عذاب زندگی کنه

 

امیر: اما اون سروش رو دوست داره

 

مهران: میدونم

 

امیر: پس چطور میتونی این حرفا رو بزنی؟

 

مهران: من همه ی سعیم رو میکنم که این دو نفر بهم برسن ولی در صورتی که این اتفاق نیفته خودم وارد عمل میشم

 

امیر: چطور میتونی این حرف رو بزنی… اون دوستت نداره

 

مهران: دارم با احساسم میجنگم ولی خودم از الان میدونم که مثل همیشه عقلم تسلیم قلبم میشه… تصمیمم رو گرفتم امیر یا ترنم با سروش ازدواج میکنه یا اجازه نمیدم که خودش رو یه عمر اسیر تنهایی و بدبختی بکنه

 

حس میکنم که دارن یه خنجر تیز تو قلبم فرو میکنند… ایکاش میشد از اینجا فرار کنم و به یه جایی برم که هیچکس من رو نشناسه

 

امیر: اگه میدونستم اینجوری میشه هیچوقت اجازه نمیدادم ترنم پیشت بمونه.. من بهت اعتماد داشتم مهران

 

مهران: من هم از اعتمادت سواستفاده نکردم

 

امیر: میخواستم مثل برادر پشتش باشی

 

مهران: ولی نگفته بودی

 

امیر: خودت باید میفهمیدی

 

مهران: دیدی که نفهمیدم

 

امیر: ترنم دختر خیلی خوبیه اگه سروش تو زندگیش نبود من مخالفتی نداشتم ولی الان دلم نمیخواد تو با ترنم ازدواج کنی

 

مهران: تا روزی که سروش تو زندگیه ترنمه من وارد زندگیش نمیشم.. این رو مطمئن باش

 

امیر: سروش صاحب همیشگیه قلب ترنمه.. این رو بفهم

 

مهران: تو زندگی حتما نباید عشق باشه.. اگه سروش نبود من به یه دوست داشتن ساده هم رضایت میدم.. وقتی ترنم رو کنار خودم دارم حس میکنم همون مهران گذشته ها هستم.. تو

 

لحظه هایی که با ترنمم نبود مهتاب رو از یاد میبرم.. خنده های من در کنار ترنم رنگ حقیقت میگیرن

 

امیر: اگه ترنم و سروش با هم ازدواج کنند چیکار میکنی؟

 

مهران: زندگی.. مثل همیشه زندگی میکنم.. خوشحال میشم که خندون و شاد ببینمش.. با تموم لجبازیهاش وقتی کنار سروشه حس میکنم آروم و بی دغدغست.. انگار ترساش رو فراموش میکنه

 

امیر: میترسم بیشتر از این اسیرش بشی… بذار بیاد پیش ما بمونه… یه چیزی واسه ی مامان اینا هم سرهم میکنم…

 

مهران: نه… ترنم اینجا میمونه تا داداشش بیاد و اون رو ببره… مامان و بابا با اون همه ادعای روشنفکریشون وقتی در مورد مهتاب اونجور قضاوت کردن لابد در مورد ترنم هم بد میگن

 

———————-

 

امیر: هنوز ازشون دلخوری

 

مهران: تا عمر دارم نمیتونم به خاطر ظلمی که در حقم کردن ازشون بگذرم… در مورد بردن ترنم هم دیگه دوست ندارم چیزی بشنوم

 

امیر: من یه بهانه ای جور میکنم تا مامان و بابا…….

 

مهران با عصبانیت میگه: در این مورد نمیخوام چیزی بشنوم

 

امیر: مثل همیشه کله شقی

 

مهران: پس بیخودی کشش نده.. راستی به ماندانا هم چیزی نگو… دوست ندارم بخاطر من بین ماندانا و ترنم بهم بخوره

 

امیر: چیزی نمیگم ولی ماندانا دیگه اونقدرا هم بی انصاف نیست که به خاطر تو دست از ترنم بکشه

 

مهران: بالاخره برادرش هستم ممکنه ناخواسته بیاد از من طرفداری کنه و باعث ناراحتیه ترنم بشه

 

امیر: درسته دل خوشی از سروش نداره ولی این رو هم خوب میدونه که ترنم فقط میتونه عاشق سروش باشه… دیشب از من پرسید این پسره ی احمق دیگه سراغی از ترنم نگرفت؟

 

مهران آهی میکشه و میگه: باید ببینیم چی پیش میاد

 

امیر: هیچوقت به حرفام گوش نکردی

 

مهران یهو لحنش عوض میشه و با شیطنت میگه: آخه زیادی ریزه میزه ای به چشم نمیای

 

میون اشکام لبخندی رو لبام میشینه

 

آروم مبگم: تو کی هستی مهران؟… تو واقعا کی هستی؟.. ایکاش مهتابت زنده بود… تو واقعا لایق خوشبخت شدنی

 

امیر: مهران تو این موقعیت هم دست بردار نیستی؟

 

مهران: جان تو راست میگم… جذبه مذبه هم که ندازی یه خورده ازت حساب ببرم

 

امیر: از دست تو

 

مهران: این دختره چرا هنوز بیدار نشده.. حالا این سروش خانش زنگ میزنه و پدر من بدبخت رو در میاره.. دو دقیقه این دختر دیر کنه پسره من رو فحش بارون میکنه

 

امیر: من دیگه برم.. تو هم برو ترنم رو بیدار کن

 

مهران: برو.. شرتو کم کن که من هم برم به زندگیت برسم

 

امیر: خودت هم زودتر بیا… خوبه من تو اون خراب شده هستم وگرنه باید در اون شرکت رو گل میگرفتی

 

مهران: برو بابا… رئیس که کار نمیکنه.. فقط میشینه و دستور میده

 

امیر همونجور که داره به مهران نگاه میکنه از در بیرون میاد و میگه: اگه تو شرکت میومدی و دستور میدادی حرفی نبود اما جنابعالی همیشه تو رختخوابت دراز میکشی و پشت تلفن دستور صادر میکنه

 

مهران: مهم اینه که وظیفم رو انجام میدم

 

امیر: آره ارواح ع………….

 

امیر سرش رو برمیگردونه و با دیدن من حرف تو دهنش میمونه

 

مهران: چی شد؟.. ساکت شدی؟

 

 

مهران: نکنه تصمیم گرفتی رفتارت رو عوضی کنی و از این به بعد بیشتر به رئیست احترام بذاری؟

 

 

مهران: بابا تو از خودمونی.. حالا احترام زیردست به رئیس واجب هست ولی دیگه لازم نیست که کلا لال بشی…..

------------

 

« من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم

 

با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم

 

من اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمي کردم 

 

توي اين حصار غربت با غمت سر نمي کردم ..نمي کردم…

 

عمريه شب زده بودم پشت گريه صدات کردم …

 

از پس آينه ی اشک تا هميشه نگات کردم»….