مهران: چی شد؟.. ساکت شدی؟

 

 

مهران: نکنه تصمیم گرفتی رفتارت رو عوضی کنی و از این به بعد بیشتر به رئیست احترام بذاری؟

 

 

مهران: بابا تو از خودمونی.. حالا احترام زیردست به رئیس واجب هست ولی دیگه لازم نیست که کلا لال بشی…..

 

امیر بهت زده میگه: ترنم

 

با این حرف امیر، مهران ساکت میشه و بعد از چند لحظه با رنگی پریده از اتاق خارج میشه

 

با دیدن مهران اشکام بیشتر از قبل جاری میشن

 

مهران با دیدن چچشمای اشکیه من به همه چیز پی میبره

 

مهران: ترنم، من.. یعنی..

 

با حرص نفسش رو بیرون میده و چنگی به موهاش میزنه

 

بعد از چند لحظه مکث بالاخره خونسردیه ذاتیش رو به دست میاره

 

دلش رو به دریا میزنه و میگه:ترنم تو از کی اینجا هستی؟

 

نگام رو ازش میگیرم و زیر لب زمزمه میکنم: از اولش

 

بعد هم به سمت اتاقم میدونم

 

فقط صدای امیر رو میشنوم که میگه: نـه همینکه به اتاقم میرسم خودم رو روی تخت پرت میکنم و سعی میکنم هق هقم رو تو گلوم خفه کنم

 

نمیدونم چقدر گذشته فقط این رو میدونم که با گذر زمان هم آروم نشدم

 

با صدای باز و بسته شدن در سرم رو به عقب میچرخونم و مهران رو میبینم که با لبخندی مهربون به سمت من میاد.. این همه خونسردی و آرامشش رو بعد از شنیدن اون حرفا درک نمیکنم

 

رو تخت میشینه

 

با لحن غمگینی میگه: نمیخواستم بگم

 

من هم که رو تخت دراز کشیدم با خجالت میشینم و نگام رو ازش میگیرم

 

زمزمه میکنم: شروع این احساس اشتباه بود

 

مهران: چرا؟

 

-چون… چون من…

 

سکوت میکنم.. روم نمیشه بگم سروش رو دوست دارم.. دوست ندارم ناراحتش کنم…دلم میخواد همین الان از اینجا برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم ولی کجا؟… پیش کی؟

 

مهران: چون سروش رو دوست داری

 

 

مهران: ترنم با توام

 

آروم چونم رو میگیره و با ملایمت مجبورم میکنه نگاش کنم

 

مهران: چون سروش رو دوست داری درسته؟

 

-مهران

 

مهران: من که نمیخوام مجبور به کاریت کنم

 

-تو اصلا نباید دوستم داشته باشی.. تو باید دلت واسه یکی بتپه که بتونه خوشبختت کنه.. که دوستت داشته باشه… که عاشقت باشه.. دلم نمیخواد باعث شکست دوبارت بشم

 

مهران: نمیشی

 

-آخه چرا من؟

 

مهران: چرا تو نه؟!

 

-چون من قلبم واسه ی یکی دیگه میتپه

 

مهران: آفرین دختر خوب… خوبه که بعد از مدتها اعتراف کردی

 

-این چه ربطی به این مسئله داره

 

مهران: ربط داره… اگه تو سروش رو انتخاب کنی من کاری بهت ندارم.. چون من هم تو رو حق سروش میدونم ولی اگه بخوای به خاطر موضوع بچه از سروش دست بکشی من نمیذارم زندگیت رو تباه کنی

 

با اخم نگاش میکنم

 

-تو قول دادی به کسی نگی

 

مهران: آره ولی قول ندادم که عاشقت نشم

 

-مهران این حرفا چیه میزنی؟

 

مهران: حالال حالاها نمیخواستم بهت بگم ولی از اونجایی که امروز همه چیز رو فهمیدی مجبورم برات توضیح بدم.. یعنی حقته که بدونی.. من حس میکنم دوستت دارم ولی نمیخوام بهم فرصت بدی تا خودمو بهت ثابت کنم… من خودم رو بیرون گود نگه میدارم و به عشق تو وسروش احترام میذارم اما اگه بفمم سروش رو رد کردی اون موقع دیگه هیچ دلیلی برای عقب نشینی نمیبینم

 

-باورم نمیشه که این تویی که داری چنین حرفایی رو بهم میزنی

 

مهران: من یه بار همه ی هست و نیستم رو باختم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم… ترجیح میدم همه چیز رو بدونی و درست انتخاب کنی

 

میخوام چیزی بگم که دستش رو بالا میاره و با جدیت ادامه میده: حقیقت رو به سروش بگو

 

-چی؟

 

مهران: به جای سروش تصمیم نگیر… هم من هم تو خوب میدونیم که تو و سروش همدیگه رو دوست دارین.. دلیل مخالفتت رو با ازدواج میدونم… خوب میدونم که بعد از سروش هم به خاطر عشقت به سروش و هم به خاطر مشکل جدیدت هیچوقت به ازدواج فکر نمیکنی پس این فکر رو از سرت بیرون کن که بعد از پس زدن سروش دست از سرت بردارم… یکی مثل من که یه بار اشتباه کرده برای بار دوم اون اشتباه رو تکرار نمیکنه

 

-قرارمون این نبود مهران

 

مهران: میدونم خانوم خانوما ولی کاره دله دیگه نمیشه پیش بینیش کرد… خودش دل میبنده.. خودش داغون میکنه.. خودش دوباره یه ویرونه رو از نو میسازه

 

فقط نگاش میکنم

 

لبخند کمرنگی میزنه و میگه: بهش فکر نکن

 

-مگه میشه

 

مهران: آره.. مگه من نتونستم؟.. پس تو هم میتونی

 

از روی تخت بلند میشم

 

مهران: کجا؟

 

حتی حوصله ی جواب دادن هم ندارم

 

فقط زیر لب زمزمه میکنم: شرکت

 

مهران: واستا خودم میرسونمت

 

-نه

 

مهران: اما……

 

جدی تر از قبلوسط حرفش میپرم و ادامه میدم: مهران من همه ی سعیم رو میکنم که همه چیز رو فراموش میکنم و از تو هم خواهش میکنم که فراموش کن

 

….

 

-مهران میشنوی چی میگم

 

مهران: ترنم تا سروش تو زندگیته من پا پیش نمیذارم

 

-سروش واسه ی همیشه تو زندگیم میمونه… چه کنارم باشه چه دور از من باشه

 

مهران: نه ترنم.. اگه بخوای سروش رو از خودت برونی من ساکت نمیشینم

 

با ناله میگم: مهران

 

مهران: برو به سلامت.. عصری خودم میام دنبالت.. میدونم الان میخوای تنها باشی… پس بهتره با ماشین من بری من با ماشین امیر میام دنبالت

 

نفس لرزونی میشم و میگم: نیا

 

مهران: ترنم

 

-مهران فراموشم کن.. من خودمو خوب میشناسم.. حتی اگه سروش هم قبول نکنم باز نمیتونم پذیرای مرد دیگه ای باشم

 

مهران: بهتره بری شرکت.. تا همین الان هم یه ربع دیرت شده

 

فقط سرم رو با تاسف تکون میدمو از اتاق خارج میشم… انگار خوشی به من نیومده.. یه چیز رو خوب میدونم که دیگه جای من اینجا نیست… محاله برگردم به این خونه… نمیخوام مهران از این بیشتر بهم دلبسته بشه. شاید آدم بدی باشم.. شاید هم نمک نشناس باشم.. شاید هم ناسپاس ترین آدم دنیا باشم اما آدمی نیستم که یکی رو بیخودی امیدوار کنم… درسته من در برابر سروش کوتاه میام اما دلیلش رو خوب میدونم این کوتاه اومدن بخاطر عشقه اما من نسبت به مهران هیچ احساسی ندارم به جز احساس دِین و برادری.. اون برام حکم برادری رو داره که از من حمایت کرد.. همین

 

از خونه خارج میشم و بدون توجه به ماشین مهران راه شرکت رو در پیش میگیرم

 

زیر لب زمزمه میکنم: گند زدی ترنم.. دوباره گند زدی.. نباید از اول به حرف امیر گوش میکردی

 

آهی میکشم و با بغض میگم: ولی کجا رو داشتم برم؟… همین الان کجا رو دارم برم؟… برم خونه ی پدری که توی این ۴ سال حتی برای یه بار هم از من حمایت نکرد… طاهر هم که هنوز خونه ای پیدا نکرده که بخواد خبرم کنه.. اگه موضوع مهران رو بهش بگم صد در صد یه فکری به حالم میکنه

 

سرم رو تکون میدم

 

-اما نه.. نباید بگم.. مهران خیلی برام زحمت کشیده.. نباید وجه مهران رو پیش طاهر خراب کنم

 

 

-خدایا پس چیکار کنم؟… خیلی بی انصافیه بعد از این همه مدت بخوام یه دفعه ای برم و هیچی هم نگم… ولی نه.. باز رفتن بهتر از موندنه.. وقتی میدونم جوابم به مهران منفیه باید برم

 

«کجا رو داری بری بدبخت؟… طوری حرف از رفتن میزنی انگار جا و مکانش آماده هست»

 

پوزخندی میزنم و به حال زار خودم افسوس میخورم

 

-مکانش هم جور باشه باز نمیدونم چه دلیلی برای بقیه بیارم… این رفتن ناگهانیم برای خیلیا جای سوال داره

 

اونقدر تو فکر و خیال غرق میشم که خودم هم نمیفهمم که کی به ایستگاه میرسم و سوار اتوبوس میشم

 

———

 

***

 

«شب سردي است و من افسرده 

 

راه دوري است و پايي خسته

 

تيرگي هست و چراغي مرده

 

 مي کنم تنها از جاده عبور

 

 دور ماندند زمن آدمها

 

سايه اي از سر ديوار گذشت

 

غمي افزود مرا بر غم ها

 

فکر اين تاريکي و ويراني

 

بي خبر آمد تا به دل من

 

قصه ها ساز کند پنهاني…»