-چی؟

 

نیشخندی میزنه

 

سروش: ولی از همین الان بدون هر اتفاقی افتاد پای خودته… روزگار پسره رو سیاه میکنم

 

مات و مبهوت بهش نگاه میکنم ولی اون بی توجه به من به سمت میزش میره و به کتش که پشت صندلیشه چنگ میزنه

 

ناخواسته میگم: کجا داری میری؟

 

با اخم میگه: میرم تا روزگار کسی رو که اشکت رو در آورده سیاه کنم

 

با ترس نگاش میکنم.. پشتش رو بهم میکنه و به سمت در میره

 

-نه…

 

با دو خودمو بهش میرسونم و میگم: نه سروش.. نرو

 

متعجب به عقب برمیگرده و میگه: چرا نباید برم؟

 

-هوم

 

 

کم کم  تعجبش جای خودش رو به خشم میده و میگه: اذیتت کرده… آره؟

 

———-

 

با عصبانیتی بیشتر از قبل من رو به عقب هل میده

 

سروش: زندش نمیذارم

 

به دستاش چنگ میزنم و میگم: نه به خدا.. هیچ کار نکرده

 

با خشم کتش رو روی زمین پرت میکنه و میگه: پس چی شده؟.. تو که من رو کشتی

 

میترسم بره اونجا دعوا بندازه… فکر میکنم تا یه دروغی سر هم کنم که سریع میگه: فکر دروغ گفتن رو از سرت بیرون کن وگرنه من میدونم و تو

 

-سروش

 

سروش: یالا بگو چی شده

 

….

 

سروش: کاری نکن به طاهر هم بگم

 

سریع میگم: نه

 

سروش: پس بهم بگو

 

-نمیخوام کسی بفهمه

 

عصبانیتش یکم کمتر میشه و میگه: عزیزم تو به من بگو چی شده من به هیچکس نمیگم

 

مشکوک نگاش میکنم

 

-آخه؟

 

سروش: دیگه اما و آخه نداره

 

وقتی متوجه میشه یه خورده نرم تر شدم من رو به سمت میز خودش میبره و مجبورم میکنه رو صندلیش بشینم.. خودش هم جلوم زانو میزنه و دستام رو آروم تو دستاش میگیره

 

سروش: ترنم بهم بگو

 

فقط نگاش میکنم

 

سروش: خواهش میکنم

 

به ناچار زمزمه میکنم: مهران….

 

سروش: مهران چی؟

 

آهی میکشم و میگم: مهران دوستم داره

 

حیرت زده نگام میکنه و دستاش تو دستام یخ میزنه

 

با ناباوری میگه: تو چی گفتی؟ 

 

 

سروش: ترنم تو چی گفتی؟

 

-سروش من……

 

بلند میشه و با داد میگه: گفتم تو چی گفتی؟

 

من هم آروم از روی صندلی بلند میشم که هلم میده و باعث میشه دوباره رو صندلی بیفتم… روم خم میشه

 

از بین دندونای کلید شده میگه: این حرف رو زدی که آزارم بدی.. درسته؟

 

سرم رو به دو طرف تکون میدم و آروم زمزمه میکنم: نه سروش.. من فقط……..

 

تلفن روی میزش رو برمیداره و محکم به دیوار میکوبه

 

با داد میگه: غلط کرده پسره ی عوضی… میدونستم اون حرفا و اون حرکاتش بی منظور نیست.. حسابش رو میرسم

 

با ترس به سروش نگاه میکنم

 

سروش: اونقدر به خودش جرات داده که بهت ابراز علاقه کنه

 

در اتاق باز میشه و منشی با نگرانی وارد میشه

 

منشی: آقای راستین چی شده؟

 

سروش با دیدن منشی فریاد میکشه: با اجازه ی کی سرت رو انداختی پایین و همینجور اومدی تو اتاق؟

 

منشی: آقا…….

 

سروش: گم شو بیرون

 

منشی با ترس بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده… سروش به سمت من میچرخه.. میخوام از روی صندلی بلند شم که اجازه نمیده.. با صدای تقریبا بلندی میگه: از همین امروز از خونه ی اون کثافت بیرون میای.. لوازم مورد نیازت رو هم خودم میرم برات میارم یا اصلا نه… دوباره همه چیز برات میخرم… حق نداری پات رو تو خونه ی اون پسره بذاری

 

میخوام حرف بزنم که میگه: حرف نباشه

 

بعد با خودش زمزمه میکنه: خوبه بالا و پایین پریدنای من رو میدید… بعد اومده به کسی که شده همه ی زندگیه من میگه دوستت دارم.. فکرش رو هم نمیکردم تا این حد پست باشه.. لعنتی

 

-سروش اونجور که تو فکر میکنی نیست

 

اخماش بیشتر از قبل تو هم میره.. بالحن خشنی میگه: زیادی داری طرفش رو میگیری ترنم… نکنه واقعا میخوای زن اون نامرد بشی؟

 

-سروش

 

سروش با خشم از روی صندی بلندم میکنه و میگه: این همه سال خون جیگر نخوردم که حالا عشقم رو دو دستی تحویل یه نفر دیگه بدم… پست فطرت تر از اون عوضی تو عمرم ندیدم… اون حق نداشت بهت چشم داشته باشه.. تو اونجا مهمون بودی.. کاری میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه.. تا همین الان هم زیادی در برابرش کوتاه اومدم

 

سروش رو با خشم به عقب هل میدم و میگم: اه.. تمومش کن دیگه.. مهران تا به امروز دست از پا خطا نکرد

 

———-

 

ابرویی بالا میندازه و میگه: از ابراز علاقه اش کاملا معلومه.. داره از موقعیتت سواستفاده میکنه

 

-نه… ماجرا اونجور که تو فکر میکنی نیست… اون اصلا به من ابراز علاقه نکرد؟

 

یهو تمام عصبانیتش فروکش میکنه و میگه: چی؟

 

-تو خجالت نمیکشی؟… کی میخوای دست از این زود قضاوت کردنات برداری؟

 

آروم میگه: آخه تو خودت گفتی که دوستت داره

 

-آره ولی اون به من نگفته بود… داشت واسه ی امیر تعریف میکرد من هم شنیدم.. اون اصلا نمیخواست به من چیزی بگه

 

دوباره آتیشی میشه و میگه: دیگه بدتر… میخواست تو رو به خودش وابسته کنه بعد……………

 

با حرص وسط حرفش میپرم و میگم: سروش

 

سروش: کوفت… همین که گفتم دیگه حق نداری پات رو تو خونه ی اون عوضی بذاری

 

نفسم رو با حرص بیرون میدم 

 

-اونوقت میتونم بپرسم کجا باید برم؟

 

سروش: مگه من مردم که تو بری خونه ی اون پسره

 

ابرویی بالا میندازم و میگم: منظور؟

 

سروش: میای به آپارتمان خودم

 

خندم میگیره

 

اخماش بیشتر تو هم میره و میگه: کجای حرفم خنده داره

 

-مگه دیوونه شدم.. من چرا باید به آپارتمان تو بیام.. تو چه نسبتی با من داری؟

 

سروش: اون عوضی چه نسبتی با تو داری؟

 

با حرص میگم: اون عوضی خیلی مردتر از این حرفاست… پس سعی کن احترامش رو نگه داری..

 

💔سفر به دیار عشق💔, [۲۱.۰۸.۱۶ ۲۱:۴۱]

. تو این مدت بیشتر از همه ی شماها هوام رو داشت و حتی یه بار هم طوری رفتار نکرد که من معذب بشم

 

سروش: من به این حرفا کار ندارم.. دیگه بهت اجازه نمیدم تو خونه ی اون پسره زندگی کنی.. از همین امشب میای آپارتمان خودم

 

-تو همینجوری نزده میرقصی دیگه بیام تو آپارتمانت معلوم نیست چیکارا میکنی.. من تو شرکت از دست تو آسایش ندارم.. چپ میرم راست میام بهم زور میگی بعد خدا به خیر کنه روزی رو که من بخوام با تو زیر یه سقف زندگی کنم

 

به زحمت سعی میکنه لبخند رو لبش دیده نشه ولی معلومه که خندش گرفته

 

-ترجیح میدم پیش مهران بمونم

 

با این حرفم حرصی میشه و میگه: تو خیلی بیجا میکنی

 

-درست حرف بزن.. این چه طرز حرف زدنه؟

 

سروش: مگه تو برام اعصاب میذاری؟

 

-سروش تمومش کن… تا دو سه روزدیگه طاهر یه خونه پیدا میکنه و من هم از اون خونه میرم

 

سروش: بعد این چند روز رو میخوای چیکار کنی؟

 

-اصلا تو چیکاره ی منی که من بخوام بهت جواب پس بدم

 

سروش: میخوای به طاهر که همه کارته زنگ بزنم

 

-خیلی پستی

 

سروس: به مهران اعتماد ندارم

 

-مهران اگه میخواست کاری کنه تا الان کرده بود

 

عصبانی: غلط میکنه که بخواد کاری کنه

 

-سروش

 

سروش: باشه خودت خواستی… پس من مجبور میشم که به طاهر همه چیز رو بگم.. فکر نکنم طاهر دلش بخواد خواهرش با پسری زندگی کنه که نسبت بهش بی احساس نیست… میدونی زندگی با یه پسر جوون برای یه دختر چقدر خطرناکه 

 

«دل در بر من زنده برای غم توست

 

بیگانه خلق و آشنای غم توست

 

لطفی‌ ست که می‌کند غمت با دل من

 

ورنه دل تنگ من چه جای غم توست»