.” بیا بگشا درهای قفس را.. اگر عمری به زندانم کشیدی.. رها کن دیگرم، این یک نفس را... “

کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوخته بودم … دو هفته ای از رفتن ماندانا می گذشت و من تصمیم برگشتن گرفته بودم …نمی دونستم چطور این درخواست را از آلیا و نرگس جون داشته باشم که همراه من بیان اونجا … ولی یک جای این قصه معمایی بود … معمای حلقه ای که حالا روی میزم جاخوش کرده … این ممکن نبود که ماندانا بدون اینکه به من بگه ازدواج کرده باشه … حتما” به من اطلاع می داد که توی جشن شرکت کنم …اگه ازدواج کرده پس شوهرش روز خاک سپاری کجا بود…دوباره نگاهم را به حلقه می دوختم و یاد حرف آخر ماندانا می افتادم که گفت”می دونستم این روز میاد اما نه به این زودی اما منتظر این روز بودم” عصبی دستی به موهایم می کشیدم و آن را به پشت گوشم بردم و نالیدم.

-مهتاب منظورت از این حرف چی بود

آناهیتا:وا خود درگیری داری ها

با صدای آلیا از فکر خارج شدم و به طرفش برگشتم و با ابرویی بالا رفته گفتم

-چیزی گفتی

آلیا خنده ای کرد و برروی تخت نشست و گفت

آلیا :می گم که با خودت صحبت می کردی

لبخندی زدم با تکیه ام را به دیوار کنار پنجره دادم و رو به او گفتم

-نه داشتم فکر می کردم

آلیا :به احتمال زیاد با صدای بلند فکر می کردی

 

موهایم را که حالا از پشت گوشم بیرون اومده… باز به پشت گوشم بردم و نگاهم را به آلیا دوختم که به عکس من خودش و ماندانا خیره شده بود

-چشاتو درویش کن خواهر

با اخمی نگاهم کرد و با عصبانیتی ساختگی گفت

آلیا :تحفه ای انگار

خنده ای کردم و به طرف پنجره برگشتم …ولی تمام حواسم به آلیا بود که با چشمان به غم نشسته اش به قاب عکس خیره شده بود

-آلیا

آلیا :جونم

با لبخندی روی لب به طرفش برگشتم و گفتم

-جونت سلامت

با لبخندی روی لب نگاهش را به چشمانم دوخت و با مهربانی گفت

آلیا :نمی خوای حرفت رو ادامه بدی؟

-شاید من چیزی که می خوام بگم شما رو ناراحت کنه

آلیا غمگین آهی کشید:می خوای برگردی

بدون اینکه تعجب کنم نگاهش کردم و سرم را تکان دادم

-بهونه ای برای موندن ندارم

آلیا پوزخندی می زنه :پس داری فرار می کنی

با لبخندی فقط نگاهش کردم و سرم را به طرف دیگر برگرداندم که با حرصی که همیشه در رفتارش بود محکم بر روی تخت زد و گفت

آلیا :از خونسردیت بدم می آد

خنده ای کردم که به طرفم خیز برداشت و مشتی به بازویم زد …. با خنده نگاهش کردم و پرتش کردم روی تخت و خودم کنارش دراز کشیدم … دستم را زیر سر بردم و به سقف خیره شدم که آلیا سرش را بر روی دستم گذاشت و گفت

آلیا :هروقت اینطور خونسرد می بینمت ازت می ترسم

-چرا؟

آلیا :این آرامش قبل از طوفانه توی این ۲۰سال خوب شناختمت

لبخندی زدم و برگشتم به اون زمانی که برای اولین بار آناهیتا به خونمون اومد …مامان بابا آلیا رو به ماندانا سپردن … از اینکه آلیا دوست ماندانا شده بود خوشحال بودم ولی رفته رفته حسادت می کردم از اینکه ماندانا با اون خوش رفتاری می کرد و حواسش هیچ به من نبود …وقتی بلایی به سر آلیا آوردم ..بابا دو روز بدون غذا توی کتابخونه زندونیم کرد … اون موقعه ها خیلی از دست آلیا شاکی بودم هم خانواده ام را از من گرفته بود و هم خواهرم را …ولی بعد از شنیدن حرفهای بابا که آلیا کسی رو جز ما توی زندگیش نداره عذاب وجدان گرفتم برای همین همیشه از آلیا و ماندانا حمایت می کردم چه در بین دوستام چه در بحث خانوادگی …خانواده ای که بعد از مردن مامان بابا توی اون تصادف لعنتی هیچ سراغی از ما نگرفتن … حتی برای مرگ ماندانا عزیزم هم کس نیومده بود …اخمی کردم و نگاهم را خیره به سقف دوختم … شاید ثروت زیادی چشمهای این مردم طمع کار رو گرفته بود…بعد رفتن مامان بابا فقط من بودم ..ماندانا …الیا و نرگس جون خواهر بابا که همه ی خانواده اون رو پس زدن…هیچ وقت نفهمیدم چرا این کار رو کردن حتی نرگسی هم هیچ وقت از این موضوع حرفی نمی زد… با تکون های دست آلیا به خودم آمدم و به طرفش برگشتم

 

 

-هـــان چته

آلیا اخمی کرد:کوفت دو ساعته دارم صدات می زنم

باز هم نگاهم را به سقف دوختم که آلیا روم خم شد … از این حرکتش با خنده نگاهش کردم و گفتم

-من که از اولش می دونستم

آلیا با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت

آلیا :چیو می دونستی

او را از روی خود کنار زدم و بر روی تخت نشست و با حالت تأسفی گفتم

-برای همین بود خواستگار رو نرسیده به در خونه می نداختی بیرون

آلیا :درست حرف بزن ببینم داری چی می گی

-چی باید بگم دیگه باید به نرگسی بگم دوتا بشکه بگیره

آلیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با حالت بهتی گفت

آلیا:بشکه برای چی؟

با اخمی نگاهش کردم و همانطور که سرم را تکان می دادم گفتم

-برای چی داره …بدبخت مامان بابا چه آرزوهایی که برامون نداشتن

با اخمی از جایش بلند شد و دست به سینه رو به رویم ایستاد و با چشمان ریز شده گفت

آلیا:فیلمم کردی مرینت دیگه

با جدیت نگاهش کردم و نوچ نوچی کردم و گفتم

-برات متأسفم من به فکر توام… باید بگم سرکه هم بگیره

آلیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد

آلیا:این چرت و پرتا چیه داری واسه خودت می گی …بشکه… سرکه

-خواستگاراتو از قلم انداختی

آلیا با نگاه مشکوک شده یک قدمی نزدیک آمد و گفت

آلیا:مرینت زر نزن درست حرف بزن ببینم داری چی می گی

محکم به پیشانی ام زدم و با تأسف گفتم

-خاک بر سرم کنن من فقط چهار پنج سال نبودم … ای خدا چرا آخه این دختر

آلیا پر حرص جیغی کشید و پاش رو محکم به زمین ماننده بچه ها کوبید و گفت

آلیا:مرینت داری می ری رو اعصابم ها

 

-نوچ …نوچ ..همجنس باز که هستی … نفهمم که هستی … اعصاب معصاب درست حسابی هم که نداری … دیگه چه انتظاری می تونی داشته باشی ..باید برم پیش نرگسی و بهش بگم بره دوتا بشکه بگیره …وقتی برای من خواستگار بیاد و تورو ببینن از همون در فرار میکنن می رن پس همون بهتر من و تو با هم باشیمو نرگسی ما رو تر…

هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که آلیا با جیغی که کشید به طرفم خیز برداشت 

 

 

"نزار امشبم با یه بغض سر بشه.. بزن زیر گریه، چشات تر بشه.. بزار چشماتو خیلی آروم رو هم.. بزن زیر گریه، سبک شی یه کم.. یه امشب، غرور و بزارش کنار.. اگه ابری هستی، با لذت ببار.. هنوزم اگه عاشقش هستی که.. نریز غصه هاتو، تو قلبت دیگه... غرورت نزار دیگه خستت کنه.. اگه نیست، باید دل شکستت کنه.. نمیتونی پنهون کنی داغونی.. نمیتونی یادش نباشی، به این آسونی.. هنوز عاشقی و دوسش داری تو.. نشونش بده اشکای جاریتو.. نمیتونی پنهون کنی داغونی.. نمیتونی یادش نباشی..به این اسونی..."