سخن همیشگی

رمان کپی نیست و خودم نوشتم

کپی این رمان=حرام،دزدی

بدو ادامه😂

(پارت بیست و دوم )

*مارینت*

دختری زیبا 

با چشمای ابی 

پوستی تقریبا گندمی

و موهای زرد بود

ادرین:ببین کلو اتاقت چه بخوای چه نخوای فعلا دست مارینتع(یا جد هاکماث...کلویی وارد میشود😐مرینت فقط این اعجوبه رو کم داره😑)

دختره با صدای جبغ مانندی گفت:چییی؟به هیچ وجه...مگه نمیگی میخوای از جولیا بچه داشته باشی...پس این دیگه چیه اوردیش اینجا....بردار بندازش بیرون به منم اتاقم و پس بده

با صدایی که نمیتونستم کنترلش کنم و از شدت بغض میلرزید گفتم:مگه من چیکارتون...کردم که...باهام مثله اشغال رفتار میکنین؟

ادرین خواست چیزی بگه ولی کلویی زودتر گفت:لازم نیست کاریمون کنی...خودت اشغال هستی

ادرین عصبی نگاش کرد

هه

نوش دارو پس از مرگ سهراب

به سمت اتاقم...اتاق دختره رفتم

باید وسایلم و جمع کنم

میخوام دیگه برم

گور بابای عشق

اینم یک زخم دیگه روی قلبم

چه اهمیتی داره

اون که منو نمیخواد

چمدونم و از زیر تختش بیرون کشیدم 

به سمت اتاق مشترک جولیا و ادرین رفتم

حواسم نبود که ممکنه کسی توش باشه

بی هوا در و باز کردم

جولیا از گردن ادرین اویزون بود و معلوم بود میخواست ببوستش

لباسای منم تن اون بود

پوزخندی زدم و خطاب به جولیا گفتم:هه

تو به من میگی بی کس و  کار

اونوقت انقدر گدایی که لباسای یک بی کس و کار و تنت میکنی

تا اخرین کلمه جمله ام نزاشتم اشکم بریزه

به سمتش رفتم

چنگ انداختم به لباس دختره و پاره شون کردم

دختره گریه میکرد و جیغ میزد

ادرین با عصبانیت به سمتم اومد

منو گرفت و محکم هل داد که محکم با دیوار کنار در برخورد کردم

کمرم از درد مچاله شده بود

دستم جلوی دهنم گرفتم تا هق هقم زیاد نشه

بدو بدو بدون هیچی 

از جلوی 

عمو زن عمو و کلویی رد شدم

میدویدم و صدای ادرینم پشت سرم میشنیدم

چون دیشب بارون اومده بود همه جا گل و خیس بود

ناگهان از عقب کشیده شدم ولی چون در حال تقلا کردن بودم و زیر پامون خیس بود با هم افتادیم

از رو زمین بلند شدم خواستم برم

که محکم از زانوم گرفت

خواستم جیغ بزنم

ولی دستش و گذاشت جلوی دهنم 

دستشو گاز میگرفتم

ولی درد و تحمل میکرد

در ماشینی رو باز کرد و هلم داد تو صندلی

درست نشستم و خواستم در و باز کنم و برم ولی زود تر سوار شد و قفل مرکزی رو زد

تخته گاز میرفت

هر چی عصبانیت توی وجودش بود و انگار ریخت بود توی پاش و سر پدال گاز خالی میکرد

دستگیره ی در و سفت گرفته بودم 

داشت گریه ام شدت میگرفت

ادرین:برای چی با من و خودت لج میکنی هااا؟

-هه

من لج میکنم یا تو؟

ادرین:صددرصد تو

-اره من دارم لج میکنم...این منم که دوست دختر دارم در حالی که زن دارم...این منم که دوست دخترم و میارم خونه....این منم که میزارم به زنم هرچی بگن...این منم که زنم و کتک میزنم...این منم که شبا با دوست دخترم میخوابم عوض زنم

دستش تو صورت فرود اومد

ادرین:خفه شو

نگاهمو ازش گرفتم و به بیرون نگاه کردم

اشکام درست مثله مروارید 

درشت و گرد و تند تند پایین میومد

اخ مامان...اخ مامان کجایی ببینی با دخترت چطور رفتار میکنن کجایی

*ادرین*

نمی دونم چرا ولی بازم از خود بیخود شدم

نمیخواستم بعد از اون ماجرا که دکتر گفت سرش داد بزنم یا کتکش بزنم

ولی تخسیر خودش بود

نمیدونم

شایدم تخسیر منه

به هر حال حق نداره بره

چرا؟

نمیدونم

جواب خیلی از سوالا رو نمیدونم

ولی خب شاید چون

چون این حالش تخسیره منه و من باید کمکش کنم تا خوب شه بعد بره پی زندگیش

به عمارت رسیدیم

مرینت روی صندلی خوابش برده بود

خواستم پیدا شم ولی 

نتونستم جلوی خودمو بگیرم

صورتم و جلو بردم و دقیق نگاش کردم

چهره اش خیلی معصوم بود

رد دستام روی صورتش بود

نگاهم به لبای کوجیکش افتاد

ناخداگاه سرم و جلو بردم

نمیتواستم جدا شم ولی

میترسیدم بیدار شه 

ازش جدا شدم

ولی هنوز سرم نزدیکش بود:کاش هیچ وقت اینجوری اشنا نمیشدیم

پیاده شدم و وارد عمارت شدم

کلویی مردم ازار توی یه اتاق دیگه بود

یکی نیست بگه اخه مریضی؟(عاره مریضه😂)

دوباره برگشتم جای ماشین

در و باز کردم

هنوز خواب بود

دستم و زیرزانوش و گردنش گذاشتم

بلندش کردم

به سمت اتاقش رفتم و روی تخت گذاشتمش

یکم کنارش روی زمین نشستم دستش و اروم نوازش کردم

بلند شدم

و از اتاق خارج شدم

**********

پایان

نظرررررر

لایکککککک

بایی❤