های

خوفیننننن هوم؟

شاید زیاد کشنگ نباشه ولی خب خودم میدوستم

خب من این رمان و با رمان سوگلی ارباباز این به بعد یکی در میون پارت گذاری میکنم

خوبه؟

راستیاین رمان...یک جورایی یک چیزی قاطی پاتی از ایرانی و خارجیه

حالا بزنید بریم ادامه😉

من که رفتم بای😂

#رویا
#پارت یک
#به نام خالق شیرین ترین گناه 

کلاه هودی مشکی رنگم رو روی سرم انداختم.ازدکه ی سر کوچه مون که همیشه دست یک پیرمرد بود روزنامه ای خریدم.باید امروز میرفتم دنبال کار تا بتونم خرج خودم و خواهر کوچولومو در بیارم.قبلش هم بایدبرم یکمی گوشت از قصاب محل بخرم...قصاب محلمون یک اقای سبیل کلفت ترسناک بود که همیشه با یکی از چاقو هاش اون یکیو تیز میکرد.ماشاالله همیشه هم دم در بود و لباساش و دستاش خونی!!

بابا مرد حساب لااقل واسه ی اون شیش تا بچه ات تمیزشون کن!!من موندم خانم این...مرضیه خانم چطور تحملش میکنه؟...هر چند که مرضیه خانم یک خانم ترشناک و عجیب غریبیه که خود قصاب محلمون اق سلیمون ازش خوف داره!

حالا از این حرفا بگذریم...به سمت قصابی رفتم...چون طبق معمول شیپیش ته جیبم ملق میزد فقط تونستم در حد شام امشبمون گوشت چرخ کرده بگیرم...تقریبا اندازه ی مچ دستم!!

یکم پیاده رفتم تا به پارک طبیعت رسیدم...وارد شدم و روی یکی از نیمکتاش نشستم.از پام به عنوان میز استفاده کردم...خودکاری که نزدیک یک سالی میشه استفاده میکنم و در اوردم و دور چند کار خط کشیدم...اه لعنتی...خودکاره تموم شد...اصلا به درک...همین چند جا رو میرم بقیه اش پیشکش!

سوار اتوبوس واحد شدم و روی یکی از صندلی های کنار پنجره نشستم که یک خانم با بچه ی نوزاد اومد کنارم نشست...خیلی خوشگل بود ولی انگار زیاد از حد گریه کرده بود چون چشماش قرمز بود!

از فکر دختره در اومدم و به بیرون نگاه کردم...یاد گذشته هام افتادم.

من دختر یکی یدونه و پولدار خانواده ی دوپن بودم(😂فهمیدین مریه😂😂)بعد از سالها که من تقریبا بیست سالم بود خواهر کوچولوم سونیا پا به دنیا گذاشت.

حالا چرا اسمش بامن فرق داره؟چون اسم مادربزرگم و روش گذاشتن(واقعی نبیداااا مال رمان منه فقط)

خوشبخت بودیم تا اینکه پاشدیم تا بریم شمال.

درست تو همون مسافرت نحس(درسته؟/)بود که بابا بهم باشوخی گفت بابا تو با سونیا بیا من و مامانتم یکم خلوت کنیم...ای قربون مامانم بشم که همیشه با حرفای بیحیایی هایمن و بابا لپاش قرمز میشد...با خنده من و سونیا با هم رفتیم...اما...تو راه به بابا یک زنگی زدن...بابا وسط حرف زدن حواسش پرت شد و برای اینکه نخوره به کامیون پیچید و رفت ته دره...منم که حالم دست خودم نبود با درخت تصادف کردم.

سونیا چیزیش نشد چون کوچولو بود و کمربندش بسته ولی من با وجود کمربند رفتم توی کما...وقتی به هوش اومدم سونیا کنار تختم بود.اما...مامان و بابا...

فهمیدم مرده از ته دره بیرونشون کشیدن!!

خیلی اوضاع خراب بود...طلبکارایی که نمیدونم از کجا پیداشون شد خونه و دار و ندارمون و بردن و طلباشون صاف کردن...به خودم اومدم و دیدم...من و سونیا دوپن...توی یکخونه توی پایین ترین نقطه ی شهر اجاره نشینیم!!(هق😭)

از دانشگاه اخراج شدم...پس انداز نداشتم...از طرفی سونیا بچه بود..بهونه ی مامان و بابارو میگرفت..اونقدر که مجبور شدم وبهش گفتم مامان بابا رفتن اون بالا...بهش گفتم توی ستاره هان...میتونه ببینشون...اونم همیشه به اسمون نگاه میکرد و به اونا فکر میکرد و باهاشون حرف میزد!!

با صدای گریه ی بچه کلا از افکارم دست کشیدم...خانمه هم با بچه هه گریه میکرد...بچه رو ازش گرفتم:ببخشید...بزار کمکت کنم!

در گوش بچه اونقدر لالایی بچه گیام خوندم که چشماش سنگین شد و خوابید

بجه رو به خانمه تحویل دادم بهش لبخندی زدم و گفتم:ماشاالله خیلی خوشگله خدا بهتون ببخشه

لبخندی غمگین زد:حیف...صد حیف این بچه

-اسمت چیه؟

+الیا...الیاسزار(عررررررر)

_چه اسم قشنگی...دوس خوبی به نظر میای

لبخندی زد

-حالا کجا داری میری؟منظورم مسیرته؟...فضولم ولی چه میشه کرد

+نه...فضولی نیست...دیگه دوستیم...راستش میرم پیش شوهرم

-چی؟...خب چه کاریه با این بچه پاشی بری سر کارش...بشین تو خونه بالاخره که میاد

گریه اش گرفت:نه...نمیاد...میخوام ببرم بچشو شرکتی که توش کار میکنه تا بچه رو بهش بدم

-نمیخوای نگو ولی...طلاق گرفتین

+نه...به خاطر بچه نگرفت...گفت بچه رو به دنیا بیار خواستی با خودت ببرش و از زندگیم برو...

هیچی نگفتم

یعنی...حق پرسیدن نداشتم اون خودش اگه میخواست میگفت

ادامه داد:من که پولی ندارم...پس میرم بچه رو تحویلش میدم و بعدشم خودم و از دست این زندگی و اون خلاص میکنم!

دلم واسش سوخت اون ازمن به نظر بدبخت تر میومد

لبخندی زدم و گفتم:زیاد فکر نکن تو این دنیا تنهایی...همچین منم زیاد خوشبخت نیستم...

همه ی ماجرای زندگیم براش گفتم اونم گفت

از فقرش...از پدر مفنگی و معتادش...از کتکایی که هنوز که هنوز از باباش میخوره...از بی مادریش...از اینکه باباش برای اینکه شوهرش نینو پولدار بود اونو بهش داد...از همه چیزش...از همه چیزم

گفتیم و گریه کردیم...کسایی که تو اتوبوس نشسته بودن با تعجب به ما نگاه میکردن

جای تعجب نبود...جای تاسف بود که این همه ما بدبختی کشیدیم ولی هنوز وضعمون اینه

الیا وضعش از من خرابتر بود

باز من لااقل هنوز دختر بودم

مجرد بودم ولی الیا اگه طلاق میگرفت میشد یک زنه بیوه که همه به چشم هرزه نگاش میکردن!

پس نه میتونست طلاق  بگیره

نه میتونست بمونه

چه روزگاریه...یکی مثله اون نینوعه عوضی پولدارمیشه...یکی مثله من و الیا وضعمون اینه...از تبعیض بین زن و مرد متنفرم...متنفر!!
*
**
***
****
*****
****
***
**
*
**پایان**

خوب بود؟چطوره؟

به خدا اگه بخواین مثله سوگلی ارباب کم نظر بدین یا کم پسند کنین ادامه نمیدم نه اینو نه سوگلی اربابو

خیلی ناراحت شدم اونقدر طولانی دادم شما اونقدر کم نظروپسند دادین

پسند نکنین به درک ولی نظر و بدین

چه تو بلاگیمس حساب دارین چه ندارین میشه نظرداد ولی شما زورتون میاد بدین

راستی اینم یادم رفت

این رمانم کپی نیست ژانرشم:فقط غمگین با عاشقانه

فعلا خداحافظ