تک پارتی(جاسوس عاشق)

برید ادامه.

از زبون ادرین:

داشتم برای کریسمس به پاریس بر میگشتم. میخواستم مرینت اولین کسی باشه که بعد از 9 ماه ماموریت سخت میبینم. ولی متاسفانه خانواده و دوستام اینقدر سفت بغلم کرده بودند که جایی رو نمیتونستم ببینم.

مرینت: ادرین!* و به جمع بغل کنندگان می پیوندد.*

من: مرینت.

بهتر شد تا زمانی که مرینت روی من هست فشار بقیه رو کمتر حس میکنم.

مرینت: بیا بریم تو هوا سرده.

من: دلم میخواد ولی .....

نینو: اوه راست میگی. شرمنده*همه از ادرین جدا میشوند*

من: ممنون.

*توی خونه*

مرینت*درحالی که شکلات داغ دستشه**: واوا! چه همه اتفاق! پس بهت خوش گذشته نه؟

من: راستش رو بخوای برام بیشتر مثل یه ماموریت بود که میخواستم زودتر تموم شه.

مرینت و باقی دوستام میدونند. مدتهاست که میدونند. ولی خب میدونی این رو مثل یه راز نگه داشتیم. مرینت بهش میگه: (راز همگروهی) به نظرم خیلی هم بد نیست. ولی یکم دلم برای مرینت میسوزه میدونید اون هرگز از پاریس خارج نشده. یعنی حق نداشته که بشه.

مرینت*با دلشوره لیوان شکلات داغ اش را میچرخاند*: میدونی ادرین من هفته دیگه به مدت چهار ماه قراره از پاریس برم.

الیا: بری؟ کجا؟ برای چی؟

مرینت: راستش رو بخوای ادری بژوا ازم خواسته برای چهار ماه کار اموز اون بشم.

نینو: اینکه خوبه. تو بالاخره فرصت میکنی دنیای بیرون رو ببینی.

مرینت: میدونم ولی خب میدونی دلم براتون تنگ میشه.

الیا: تا چشم بهم بزنی چهار ماه گذشته.

من: نگران نباش مرینت تا وقتی تو نیستی قرار نیست اتفاق خاصی رخ بده. منم الان تو مرخصی ام ولی هفته دیگه دوباره باید به مقر برگردم پس تا فرودگاه باهمیم.

نینو: پس نگران نباش قبوله؟

مرینت: اره*دست میدهد*

*هفته دیگه*

بابای مرینت: برید فقط مواظب خودتون باشید.

ادرین: باشه.

مرینت: چشم!

کاگامی: جون هر کی دوست دارید زنده برگردید!

نینو: جانم؟ چیشد؟

کاگامی: هیچی فقط دارم میگم.......سفر به سلامت!!!

الیا: یه سوال.

کاگامی: چیه؟

الیا: تو صبحانه چی میخوری که اینقدر بلند داد میزنی؟

کاگامی: خدایی نمیدونم.

مرینت: و ادرین: خداحافظ.

مرینت در راه رفتن به سمت سکو ادرین را میبوسد و ادرین لبو میشود.

مرینت: فعلا.

ادرین: فعلا.

*پنج سال بعد*

:خانوم مرینت دوپان چنگ ایا ادرین اگراست را به همسری قبول میکنید.

مرینت: بله.

: اقای ادرین اگراست، ایا مرینت دوپان چنگ را به همسری قبول میکنید؟

ادرین: بخدا قسم من مدتهاست که منتظر این روز ام.

:خب مبارکه.*و کتاب انجیل را به سمت سر نینو پرت میکند.*

*همه دست میزنند*

ادرین: میگم ها نینو حالش خوبه؟

مرینت: نترس پرت کردن کتاب انجیل تو سر ساقدوش داماد یکی از رسم و رسوم های خانواده دوپان چنگ هست.

*و مرینت و ادرین هم را میبوسند*

 

جاسوس عاشق 💖