♡ الــهــه و اشـکـان ♡ پـارت 1

زندگی میچرخه عین یه تاس

یه روز حکم میکنی یه روز التماس:)

 

 

 

من مهم نیست اگه تو از من خوشت نمیادتو عادت

 کردی به چیز های یک نواخت تفاوت من برات قابل درک نیست من یه دخترم بت چشای قهوای موهای قهوای یه چهری ی 

عادی اما افکار خاص من اون چیزی ک میخوامو ارزو نمیکنم اون میسازم میچنگم براش من حسرت یه خند بی دلیل ندارم من با موهای رنگ شده و لیاسی که بود نبودش مهم نیست خود نمایی نمیکنم من "خدا رو عاشقانه میپرستم" که گاهی سر نمازه قطره ای از چشمم می چک چون شرمنده ام رو سیاه ام من قربون صرقه یه پسر بی سرپا نمیرم با هر کسی هم کلام نمیشم من اغوش بابامو بوسهای رو گونه مامانمو با دنیا عوض نمیکنم برف بازی با زیر باران دوس دارم بزرگترین غمم باراه رفتن روی جدول کنار خیابون رفع مبشه اگ نمیتونی بام کنار بیای اگه نمیتونی منو تحمل کنی بدون عادی بودنت کنار خاص بودنم زیادی ناجوره 

"من خاص م عادی بودنتو به نمایش نزار"

 

یادم دقیقه پنجا سال پیش بود که از اون رویتا رفتیم مث اینک قرار بود پدرم از روستا بر شهرستان کارخونه بزن که با مخالفت پدربزرگم وسط دعوا شد میگ اگ بری از ارث محرمت میکنم 

فک کنم بدتر شد چون پدرم لجباز و یک دند بود گفت من از اینجا میریم 

نمیدونم بعدن چ اتفاقاتی افتاد و چیا بینشون پیش اومد ک ما از اونجا رفتیم من چهار سالم بود ک رفتیم دیگ اون روستایی دوست داشتنمو ندید بودم یادمه همیشه منو اشکانو سارا میرفتیم پشت عمارت بازی میکردیم  

هههه یاد اشکان افتادم دلم خیلی براش تنگ شده همیشه ازم حمایت میکرد دیگ فکر کنم الان ۲۵سالش باشه اون موقع ها خیلی دوست داشتم ولی الان.. الان از روبه رو شدن باهاش میترسم ینی اصلا بیخیال امروز گیج میزنم