اشکان: سروش هیچ معلومه چی داری میگی؟… دیوونه شدی؟

 

-آره دیوونه شدم… من دیوونه شدم… میخوام انتقام خودم و خونوادم رو ازش بگیرم.. اگه تو قبول نکنی به یکی دیگه میگم اصلا هم برام مهم نیست آخرش چی میشه

 

اشکان: پسره ی خل و چل اگه تو هم این کار رو کنی که با ترنم فرقی نداری

 

-اسم اون عوضی رو جلوی من نیار

 

اشکان: سروش

 

-اشکان کمکم میکنی یا نه؟

 

اشکان: آخرسر از دست تو سر به بیابون میذارم

 

-چیز زیادی ازت نمیخوام فقط میخوام به خودت وابستش کنی بعد از یه مدت هم ترکش کنی

 

اشکان: آره آره… کاملا معلومه چیز زیادی نیست

 

-اشکـــان

 

با صدای اشکان از فکر گذشته ها بیرون میام

 

اشکان: بگیر

 

شارژر رو به طرفم پرت میکنه و با لپ تاپش به سمت راحتی اتاقش میره

 

اشکان: مطمئنی فعلا گرسنه نیستی؟

 

-اصلا اشتها ندارم… هر وقت گرسنه بودم خودم میرم یه چیز از یخچال برمیدارمو میخورم

 

همونجور که دراز کشیدم… شارژر رو به پریز نزدیک تخت میزنمو شارژر رو به گوشی وصل میکنم

 

اشکان: پس من یه سر به ایمیلم میزنم

 

«هیچ میدونستیکه کلی عکس از اتفاق ته باغ برای ترنم ایمیل شده بود»

 

به سرعت رو تت میشینمو زمزمه وار میگم:اشکان

 

 

با داد میگم: اشکان

 

اشکان: چته دیوونه؟

 

-گوشیتو بده

 

اشکان: چی؟

 

با صدای بلندتری ادامه میدم: میگم اون گوشیه بی صاحابت رو بده

 

اشکان: سروش چی شده؟

 

با بی حوصلگی نگاهی بهش میندازم که باعث میشه از جاش بلند بشه و به طرف من بیاد… گوشی رو از جیبش در میاره

 

———

 

و به طرف من میگیره

 

گوشی رو از دستش چنگ میزنم و شماره طاهر رو میگیرم… رقم آخر خوب یادم نیست… بین دو و یک شک دارم… شماره ی دو رو انتخاب میکنمو منتظر میشم

 

اشکان: سروش نمیخوای بگی چی شده؟

 

-گفتی ایمیل یاد یه چیزی گفتم

 

اشکان میخواد چیزی بگه با شنیدن صدای طاهر لبخند رو لبم میشینه

 

طاهر: بله؟

 

-الو… طاهر … منم سروش

 

طاهر: سرووش تویی.. چی شده؟

 

-اتفاقی نیفتاده… شرمنده که مزاحمت شدم… ازت یه خواهشی داشتمآهی میکشه و میگه: ترسیدم… این روزا با هر تماسی ترس به دلم میشینه… نمیدونم چرا فقط منتظر برای بد هستم

 

با لحن غمگینی میگم: شرمنده که……..

 

وسط حرفم میپره و میگه: تقصیر تو نیست… تو حرفت رو بزن

 

اشکان با کنجکاوی نگام میکنه

 

-طاهر تو گفتی از من و ترانه عکسهایی گرفته شده بود… از ته باغ… درسته؟

 

طاهر: آره

 

-مگه اون شب به جز فامیل کس دیگه ای هم توی جمع بود

 

طاهر چند لحظه ای مکث میکنه

 

طاهر: میخوای بگی هر کسی این کارا رو با ما کرده آشنا بوده

 

-هر جور فکر میکنم با نگهبانایی که پدربزرگ شماها تو حیاط میاره هیچ کس غریبه ای نمیتونست وارد جمع بشه

 

طاهر: ولی آخه کی؟

 

آهی میکشمو میگم نمیدونم

 

طاهر: اونشب خیلیا با خودشون دوربین آورده بودن

 

-طاهر میتونی ایمیل و پسورد ترنم رو داری؟

 

طاهر: آره… چطور؟

 

– میخوام برم عکسا رو ببینم

 

طاهر: به نظر من بهتره نبینی… میترسم اذیت بشی

 

-بیخیال طاهر… دیگه چیزی واسه اذیت شدن وجود نداره… حال و روز من دیگه از این وضعی که الان دارم بدتر نمیشه

 

طاهر: سروش بهت میگم فقط فکرت رو زیاد مشغول نکن

 

لبخند تلخی رو لبام میشینه… فکر من خیلی وقته مشغول شده… خیلی وقته دیگه خیلی چیزا دست من نیست… وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه ایمیل و بعد از چند لحظه مکث پسورد رو میگه

 

با شنیدن پسورد گوشی از دستم میفته… باورم نمیشه؟… بعد از ۴ سال هنوز هم از اسم من برای پسورد استفاده میکرد… اسم من بعلاوه ی تاریخ تولد میلادی من شده پسورد ترنمی که فکر میکردم هیچوقت من رو نمیخواست

 

اشکان: سروش چی شده؟

 

وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با تعجب گوشی رو برمیداره و با طاهر حرف میزنه… نمیدونم طاهر بهش چی میگه که نگاهش رنگ ترحم میگیره… بعد از چند کلمه حرف گوشی رو قطع میکنه

 

اشکان: سروش حالت خوبه؟

 

همونجور که به رو به رو خیره شدم میگم: چقدر احمق بودم… بعد از ۴ سال فراموشم نکرده بود… اون واقعا فراموشم نکرده بود… حالا میفهمم که راست میگفت تمام این چهار سال منتظر من بود تا برگردم… تا ببخشم… تا باورش کنم

 

اشکان: س……….

 

بدون توجه به حرف اشکان میگم: لپ تاپت رو بیار… میخوام عکسای ته باغ رو که از من و ترنم گرفته شده ببینم

 

—————–اشکان: مطمئنی میخوای عکسا رو ببینی؟

 

-هیچوقت تا این حد مطمئن نبودم

 

سری تکون میده و لپ تاپش رو برام میاره

 

لپ تاپش رو روی پام میذارمو سریع وارد ایمیل ترنم میشم

 

اشکان هم کنارم میشینه و هیچی نمیگه

 

یه نگاه کلی به ایمیلا میندازم… از بین ایمیلا به راحتی میشه تشخیص داد دنبال کدومشون هستم… ایمیلی که همینجور که باز نشده بوی تهدید میده… «خانم فداکار بهتره بازش کنی»… با دست لرزون انتخابش میکنم… صفحه مورد نظر خیلی زود باز میشه

 

باورم نمیشه… عکسا اینقدر واضح باشن

 

همینجور به عکسا نگاه میکنمو یاد التماسای ترنم میفتم

 

« سروش تو رو خدا بس کن»

 

صداش تو گوشم میپیچه

 

« سروش نکن… تو رو خدا این کارو نکن»

 

جیغاش… زورگویی هام… التماساش جلوی چشمم به نمایش در میان

 

«سروش التماست میکنم… تو رو به هر کسی که میپرستی تمومش کن… به خدا من تحمل این یکی رو دیگه ندارم»

 

همینجور به عکسا نگاه میکنمو به اون شب فکر میکنم

 

«تو رو خدا تمومش کن»

 

نه یه عکس.. نه دو تا عکس… نه سه تاعکس… عکس پشت عکس از اون شب کذایی تو این ایمیل وجود داره

 

با دیدن عکسا دستام مشت میشه…

 

با صدای اشکان به خودم میام

 

اشکان: دوربینش معمولی نبود… عکسا خیلی واضح افتادن

 

صفحه رو میبندمو هیچی نمیگم… اصلا حواسم به اشکان نبود… دوست ندارم عکسای ترنم رو اینجور ببینه… توی بعضی از عکسا لباس ترنم خیلی افتضاح بود

 

-اگه گیرش بیارم خودم میکشمش

 

دستش رو روی شونم میاره میگه:مطمئنی اون شب هیچ غریبه ای بین تون نبود