-نمیدونم… تا اونجایی که من میدونم پدربزرگ ترنم خیلی سخت گیره… تو این جور مراسما فقط فامیل رو دعوت میکنه… حتی فامیلای دور رو هم دعوت نمیکنه ولی از اونجایی که پدربزرگ من با پدربزرگ ترنم دوست صمیمی بودن ما هم توی همه ی مهمونی ها حضور داریم وگرنه نسبت فامیلیه نزدیکی نداریم

 

اشکان: ممکنه شاید خودش رو بین مهمونا جا کردو به داخل اومد

 

-شاید… هر چند تا اونجایی که من یادمه اکثرا خونوادگی اومده بودن

 

اشکان: توی اون جمع که نمیشه تشخیص داد کی تنهاست کی با خونواده اومده

 

– آره این هم حرفیه

 

اشکان: حالا میخوای چیکار کنی؟

 

متفکر میگم: اشکان یه جای کار میلنگه… تا اونجایی که من میدونم اون شب وقتی پشت سر ترنم راه افتادم و از دور تعقیبش کردم خبری از کسی نبود… اصلا اطراف باغ کسی نبود ولی شبش که میام خونه سیاوش از گروهی از دخترا حرف میزد… اون میگفت چند تا دختر ترنم رو دیدن که به طرف باغ میرفت بعد از مدتی هم من رو دیدن که پشت سر ترنم به باغ رفتم

 

اشکان متفکر میگه: خود سیاوش اون دخترا رو دیده بود؟

 

-فکر نکنم دیده باشه… اون هم شنیده بوداشکان: از کی؟

 

-نمیدونم… شاید از آلاگل

 

اشکان: خوب از آلاگل بخواه اون دخترا رو شناسایی کنه

 

با پوزخند میگم: اون شب سیاوش کلی دروغ تحویل آلاگل داد که من مسموم شدم و حرفای اون دخترا دروغ بوده… حالا برم به آلاگل چی بگم… نمیگه بعد از این همه مدت تازه یادت اومده اونا رو پیدا کنی؟

 

سری تکون میده و متفکر به رو به رو خیره میشه

 

بعد از چند لحظه مکث میگه: من میگم از سیاوش در مورد اون قضیه بپرس صد در صد اون روز از آلاگل در مورد اون دخترا چیزی پرسیده… اگه آلاگل این حرف رو از خوده دخترا شنیده باشه پس این امکان وجود داره که دخترا اون کسی رو که از تو و ترنم عکس گرفته دیده باشن

 

-یا شاید هم یکی از همونا از من و ترنم عکس گرفته باشه

 

سری تکون میده و میگه: اما اگه آلاگل اون دخترا رو ندیده باشه میتونم بگم ممکنه پای هیچ گروهی در میون نباشه

 

با تعجب نگاش میکنم

 

اشکان وقتی نگاه متعجبم رو میینه میگه: ممکنه یه نفر این حرف رو بین مهمونا پخش کرده باشه

 

بعد با لحن مرموزی ادامه میده و چه کسی بهتر از اون شخصی که از شماها عکس گرفته

 

با ناباوری نگاش میکنم

 

-یعنی میخوای بگی همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود

 

سری تکون میده

 

اشکان: این جور که معلومه منتظر یه فرصت بود یا شاید هم بودن… اگه یه گروه از دخترا شماها رو دیده باشن همون لحظه میرفتن همه جا پخش میکردن ولی این حرف زمانی بین مهمونا پخش شد که کار از کار گذشته بود… خودت بگو چقدر تو و ترنم توی باغ موندین؟

 

زمزمه وار میگم: نمیدونم ولی این رو میدونم که کم نبود

 

اشکان: پس نتیجه میگیریم طرف میخواسته تو به هدفت برسی

 

-اشکان باورم نمیشه تا این حد از موضوع غافل بودم… ترنم بارها و بارها بهم هشدار داده بود اما من باور نمیکردم… الان که به ماجرا نگاه میکنم میبینم این عکسا شباهت عجیبی به عکسای چهار سال پیش داره

 

اشکان: منظورت چیه؟

 

-کیفیت و وضوح عکسا خیلی خوبه… فکر کن یه نفر اومده از من و ترنم از فاصله نه چندان نزدیک اون هم توی اون تاریکی عکس گرفته و هیچکدوم ما متوجه نشدیم… حالا برگرد به چهار سال پیش توی یه شب تاریک از سیاوش و ترنم از فاصله ی نه چندان نزدیک عکسای واضحی گرفته شده بود… حتی عکسا تار نبودن که بخوای شک بکنی

 

اشکان: میخوای بگی هر دو بار کار یه نفر بودن؟

 

-نمبگم کار یه نفره ولی میدونم بی ارتباط هم نیستن… وضوح و کیفیت این عکسا شباهت زیادی به همون قبلیا دارن… ولی سوال اینجاست اون طرف که نمیدونست من میخوام چیکار کنم پس چطور از قبل با تجهیزات اومده بود؟

 

اشکان: شاید یه نقشه ی دیگه ای داشتن که با ورود تو همه چیز خراب شد و اونا به فکر نقشه ی جدید افتادن

 

به اون شب فکر میکنم… به اون پسر… اون پسر کی بود؟

 

-اشکان اون شب یه پسر دنبال سر ترنم به ته باغ اومده بود و من هم به خاطر شکی که به ترنم داشتم دنبالش راه افتادم

 

اشکان: میخوای بگی ممکنه اون پسر جز نقشه شون بوده باشه؟

 

سری به نشونه ی مثبت تکون میدم

 

-ولی چرا؟… ترنم که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشت

 

اشکان: ترنم اون پسر رو میشناخت

 

-نه…. خودش میگفت نمیشناسه ولی من باور نمیکردم ولی الان که فکر میکنم میبینم ترنم اون لحظه هم تمایلی برای حرف زدن به اون پسره نشون نداد… بماند که چقدر حرف بارش کردم ولی فکر کنم اون پسر هم بی ارتباط با اون عکسا نبود

 

اشکان: چرا این عکسا رو واسه ی ترنم فرستادن؟ اگه میخواستن خرابکاری کنند باید اون رو واسه ی خونوادش میفرستادن

 

-اشکان اگه توجه کنی عکسایی فرستاده شده که به ضرر ترنمه… اون طرف عکسایی رو انتخاب کرده که نشون از تجاوز نداشته باشه… هر کسی بود میخواست ترنم رو خرابتر از گذشته کنه ولی حق باتوهه چرا برای خود ترنم فرستاده شده بود

 

اشکان: شاید ترنم از چیزی باخبر بود که نباید میدونست اونا هم میخواستن با این کار تهدیدش کنند

 

اشکان: مگه نمیگی منصور باهاش دشمنی داشته لابد یکی از افراد منصور این کار رو کرده

 

-ولی توسط کی؟… من میگم ممکنه یه آشنا هم با اونا همدست باشه؟… آخه مهمونی خانوادگی بود پس کی میتونست عکس بگیره

 

اشکان: شاید هم همون پسره عکس گرفته باشه

 

-ولی دوربینی همراهش نبود

 

اشکان: با گوشی…

 

وسط حرفش میپرمو میگم وضوح و کیفیت عکسا رو فراموش نکن

 

اشکان: شاید همدستایی داشته… شاید هم رفت و دوباره با دوربین برگشت

 

-نه اشکان صد در صد همدست داشته… اگه قرار بود ترنم توسط اون پسره اذیت بشه پس یه نفر باید ازشون عکس میگرفت

 

سری تکون میده و دیگه چیزی نمیگه… متفکر به رو به رو خیره میشم… فقط یه سوال تو ذهنم میچرخه… یعنی کار کی میتونه باشه؟

 

————خسته از فکرای بی نتیجه نگاهی به اشکان میندازم… اون هم ساکت روی تخت کنارم نشسته و به دیوار رو به رو زل زده

 

زیر لب زمزمه میکنم: اشکان

 

 

-اشکان

 

💔سفر به دیار عشق💔

 

با تعجب نگاهی بهش میندازم… با دست تکونش میدم و با صدای بلندتری میگم: اشکان با توام… کجایی؟

 

تازه به خودش میاد و میگه: ها… چیزی گفتی؟

 

-ساعت خواب… یه ساعته دارم صدات میکنم هیچ معلومه کجایی؟

 

اشکان: داشتم فکر میکردم

 

-این که معلومه اما به چیاشکان: به این ماجراهای اخیر… همه چی زیادی مرموز به نظر میرسه

 

با کلافگی نگاهی به اطراف میندازم

 

-باید همه شون رو…….

 

با دیدن گوشی ترنم حرف تو دهنم میمونه

 

اشکان با تعجب میگه: چی شد؟

 

یعنی ممکنه پسورد ایمیلش با رمزی که واسه گوشیش تعیین کرده یکی باشه

 

اشکان: سروش حالت خوبه؟

 

نگاهی به اشکان میندازم… لبخندی رو لبم میشینه… نگامو از اشکان میگیرمو از روی تخت بلند میشم…

 

اشکان: سروش کجا میری؟

 

بدون اینکه جوابه اشکان رو بدم با قدمهای بلند خودم رو به گوشی میرسونم…

 

اشکان متعجب نگام میکنه… به سرعت میخوام رمز رو وارد میکنم… اما گوشیه ترنم اونقدر پیشرفته نیست که بشه با حروف روش رمز گذاشت

 

با ناامیدی نگاهی به گوش میندازم… اما یاد تاریخ تولد خودم میفتم… اون رو به میلادی وارد میکنم

 

چشمام رو میبندمو بعد از چند لحظه مکث تائیدش میکنم.. بالاخره چشمامو باز میکنم… اشکان رو مقابل خودم میبینم… نگاهی به صفحه ی گوشی میندازم… قفل باز شد… باورم نمیشه…

 

زیر لب زمزمه میکنم: باورم نمیشه…

 

اشکان گوشی رو از من میگیره و نگاهی بهش میندازه… با دیدن صفحه نمایش لبخندی رو لبش میشینه و میگه: پس بالاخره تونستی رمزش رو پیدا کنی؟

 

بی توجه به حرف اشکان ادامه میدم: واقعا باورم نمیشه… بعد از گذشت این همه سال هنوز هم من تو تموم لحظه های زندگیش بودم

 

اشکان با نگرانی نگام میکنه و میخواد چیزی بگه که اجازه نمیدم… گوشی رو ازش میگیرم و همونطور که به سمت تخت برمیگردم به بیست تماسهاش یه نگاه کلی میندازم

 

صدای اشکان رو میشنوم: از کجا فهمیدی؟

 

نگامو از گوشی میگیرمو میگم: حدس زدنش زیاد سخت نبود… طبق معمول تاریخ تولد خودم بود اما این دفعه به میلادی ذخیره کرده بود

 

چیزی نمیگه… به سمت صندلی پشت میزش میره… صندلی رو برمیگردونه… روش میشینه و بهم نگاه میکنه

 

نگامو ازش میگیرمو دوباره لیست تماساش رو نگاه میکنم… اکثر شماره ها به اسم ذخیره شدن فقط چند تا شماره هست که به اسم ذخیره نشده…. کلی تماس بی پاسخ وجود داره… ۴۰ تا تماس بی پاسخ از شماره ای که به اسم بابا ذخیره شده… ۶۰ تا تماس بی پاسخ از طاهر… ۱۰ تا از طاها…؟