«پارت 56» ه تیشرت سرمه ای با شلوار مشکی تنم کردم و رفتم بالا! وارد خونه شدم مرینت پشت سرم درو بست سفره روی زمین پهن شده بود مادرش داشت با ظرافت خاصی بشقابا رو میچید گفتم:سلام! دست از کار کشید و گفت:سلام پسرم!بفرما بشین. نشستم رو به روش مرینت هم کنارم نشست. هر دو ساکت بودن اوا برام برنج کشید و یه ظرف از قیمه هم گذاشت جلوم . وقتی دیدم هیچ کدوم خیال حرف زدن ندارن .خطاب به مامان مرینت گفتم:اینجا راحتین؟! _:ممنون پسرم! فقط نگران بچه هام اخه به کسی خر ندادم دارم دنبالتون میام! مرینت پوزخند زد. مادرش سرشو پایین انداخت. گفتم:خب بهشون زنگ بزنین! مرینت زیر لب گفت:زنگ بزنه بگه چی؟بگه اومدم خونه خواهر کوچیکتون؟! مامانش با ناراحتی نگاهم کرد گفتم:مرینت! یه نفس عمیق کشید و گفت:حرف حق تلخه! لابد همه فکر میکنن رفتی خونه ماریا .فکر نمیکنم حتی اسمم هم یادشون بیاد! از جاش بلند شد و گفت:من گرسنه نیستم! با اجازه قبل از این که کسی بتونه بهش اعتراض کنه از خونه رفت بیرون. به مامانش نگاه کردم اشکی که گوشه چشمش بود پاک کرد . گفتم:نگران نباشید. طبیعیه که الان یه کم از دستتون عصبی باشه! اهی کشید و گفت:وقتی نگاهش میکنم و میبینم چشماش چقدر غم داره میفهمم که چه مادر بدی بودم!من حتی نتونستم بزرگ شدنشو ببینم.اخرین باری که دیدمش نصف الانش هم قد نداشت. میترسم نتونه منوببخشه! من:نگران نباشید. بهش وقت بدین. نگاهی به من کرد و گفت:پسرم تو از هر کسی بهش نزدیک تری. خواهش میکنم تنهاش نذار. به حرف تو گوش میده ازش بخواه منو ببخشه. من تمام سعیمو میکنم که اون روزا رو براش جبران کنم. لبخندی زدم و گفتم:مطمئن باشید خودش با اغوش باز میاد سمتتون! _:خدا از دهنت بشنوه پسرم! سرمو تکون دادم و گفتم:راستش ازتون یه چیزی میخوام! _:بگو پسرم! من:تو مراسم خواستگاری که اومدیم مادرم زیاد رفتار خوبی نداشت ولی میدونم با دیدن شما نظرش عوض میشه.وقتی بهتون گفتم شناسنامتونو بیارین واسه این بود که به مادر و پدرم ثابت کنم شما مادر واقعی اوا هستین. اگه ناراحت نمیشین میخوام اونا رو نشون پدرم بدم! _:متوجهم !مشکلی نیست. من:اگه میشه به مرینت چیزی نگین میترسم این موضوع براش خوشایند نباشه! سرشو تکون داد و گفت:باشه پسرم! بعد از خوردن غذا و تعریف کردن ماجرای خونوادم واسه مامان مرینت .ظرفشو برداشتم و از خونه رفتم بیرون! دیدم نشسته روی دیوار کوتاهی که یه سمت حیاط بود نمیخواستم بترسونمش چون ممکن بود بیفته پایین. اروم رفتم جلو و گفتم:چرا نشستی اونجا؟! سرشو برگردوند طرف من .نشستم روی سکو و گفتم:می افتی دختر! یه نگاه به پایین کرد و گفت:نه! دستشو کشیدم پاهاشو اورد این طرف دیوار. من:چرا لج میکنی؟ لباشو جمع کرد و گفت:لج کجا بود؟!من فقط نشستم اینجا! من:اخه دیوار جای نشستنه؟ از جاش بلند شد و گفت:اگه حواست باشه که چیزی نمیشه! به جای خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم:ولی اینجا بهتره! اومد نشست کنارم بشقابو گرفتم سمتش .گفت:نمیخوام! من:چیزی از من به مامانت نگفتی؟! بعد قاشقو رو پر کردم و گرفتم جلوش! سرشو به علامت منفی تکون داد بعد یه نگاه به قاشق کرد و گفت:نمیخوام! با سماجت قاشق رو بردام جلو و گفتم:دست منم رد میکنی؟! نگاهم کرد و قاشق رو ازم گرفت و غذاشو خورد. همون طور با دهن پر گفت:لازم نبود بهش بگم! بشقابو گذاشتم روی پاش و گفتم:اولا با دهن پر حرف نزن دوما مگه اون مادرت نیست؟حداقل بهش میگفتی واسه چی اوردیش اینجا! لقمشو قورت داد و گفت:من نیاوردمش تو اوردیش! من:یعنی میخوای همین جوری ادامه بدی؟اون مامانته! سرشو اورد بالا تو چشمام نگاه کرد و گفت:تو مامانتو دوست داری؟! من:خب معلومه! _:با همه مخالفتایی که باهات میکنه دوستش داری؟ من:اره .به هر حال اون مادرمه! سرشو تکون داد و گفت:اوهوم مامانته!چرا بهش میگی مامان؟! من:منظورتو نمیفهمم! نگاهم کرد و گفت:سادس!اونو دوست داری چون مامانته! چون میدونی واسش عزیزی!چون تمام زندگیت نزدیک ترین کست اون بوده! اون تورو به دنیا اورده و بزرگت کرده . بهت زندگی یاد داده. تو شادیات شریک بوده تو ناراحتیات غصتو خورده تورو فرستاده مدرسه کنارت درس میخونده . هر وقت میترسیدی کنارت بوده. هر وقت کار اشتباهی میکردی تنبیهت میکرده! چیزی که تو الان هستی دست رنج پدر و مادرته ولی من چی؟اون زنی که اونجا تو خونه نشسته فقط به اسم مادر منه هیچوقت واسم مادری نکرده!زن دایی من با تمام اون بدیاش حداقل یه غذایی درست میکرد بهم بده بخورم. کم کمش لباسامو واسم میشست ولی اون حتی این کارا رو هم واسم نکرد. حتی به خودش زحمت نداده بود ببینه اصلا چیزی که دارن به اسم من زیر خاک میکنن آدم هست یا نه!چطوری انتظار داری اونو مامان خودم بدونم؟! بینیشو بالا کشید و گفت:نهایت لطفی که در حقم میکنه اینه که جلوی خونواده تو نقش مادرمو اجرا کنه! ولی اون فقط یه نقشه تو واقعیت تنها ربطی که منو اون به هم داریم اینه که خون اون تو رگای منه! دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:تنها کسی که من دارم تویی! لبخندی زدم و دستمو دور شونش حلقه کردم. با صدای لرزونی گفت:میترسم تو هم منو بذاری و بری! دستمو کشیدم تو موهاشو گفتم:من همیشه پیشتم! اهی کشیدهمون جوری ثابت موند. موهاشو بوسیدم و گفتم:اولین باری که بغلم کردی فهمیدم چقد دوست دارم! سرشو اورد بالا و گفت:چقد؟ لبخندی زدم و گفتم:خیلی! سرشو تکیه داد به شونمو گفت:چرا دوسم داری؟ خندیدم و گفتم:انگار خیلی خوش به حالت شده؟! حلقه دستشو تنگ کرد و گفت:بگو! لبخندی زدم و گفتم:چون عاقلی!خوشگلی!شیرین زبونی! اونم با لبخند جوابمو داد و گفت:ولی من نه بلدم ارایش کنم. نه بلدم ناز کنم نه بلدم ابراز احساسات کنم! بعضی وقتا یه حرفایی میزد که حس می کردم سنش از من خیلی بیشتره بعضی وقتا هم عینه یه دختر کوچولوی 10 ساله میشد. سرمو تکون دادم گفتم:یه مرد زنشو واسه ارایش کردناش نمیخواد! ابروهاشو داد بالا و گفت:پس واسه چی میخواد؟! من:واسه این میخواد که باهاش زندگی کنه!این که همدیگه رو بفهمن همدیگه رو دوست داشته باشن.مشکلاتشونو با هم حل کنن.درد و دلاشونو به هم بگن خلاصه با هم دیگه کامل بشن! نگاهم کرد و گفت:امیدوارم بتونم! تو بغلم فشردمش و گفتم:میتونی! بعد اروم گفتم:ببینمت! سرشو اورد لباشو بوسیدم و گفتم:بریم تو خونه؟! از جاش بلند شد گفتم:موضوع تو و مامانت رو میسپرم به خودت ولی من که میدونم مهمون داریت تکه! لبخندی زد و گفت:باشه! بشقابشو برداشتم و گفتم:غذاتم بخور! و با هم وارد خونه شدیم. ساعت 12 و نیم بود که برگشتم خونه خودم! خوابم نمی اومد. رفتم سراغ گوشیم دیدم شیده اس ام اس داده که کار جانی تموم شد. خوشحال شدم واسه به بازی گرفتن من تقاص سنگینی باید پس میداد! دستگاه سی دی رو روشن کردم صدای اهنگ لایت مورد علاقم تو فضا پخش شد. این نهایت ارامش بود فقط یه شیشه مشروب کم داشتم. خواستم برم سراغ قفسه مشروبام که یادم افتاد چیزی توش نیست!یادم افتاد که یکی تو اتاقم دارم!راه افتادم سمت اتاق!مرینت متوجه این نمیشد یه شب که به جایی نمیرسید.هیجانات من باید یه جوری خالی میشد چه موقع خوشحالی چه ناراحتی. حالا که مرینت نمیتونست کنارم باشه مشروب بهترین گزینه واسم بود. شیشه مشروب رو از کمد بیرون اوردم. همین که درشو باز کردم تلفن شروع به زنگ خوردن کرد. به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه به یک بود معلوم نبود کدوم خروس بی محلی حوس زنگ زدن کرده بود. نمیتونستم از مشروب بگذرم یه قلپ ازش خوردم و رفتم سراغ تلفن و جواب دادم من:بله؟! _کجایی تو پسر؟ صدای نسبتا بلند مامان مجبورم کرد گوشی رو چند سانت عقب بگیرم. _:چرا جواب تلفن نمیدی؟نمیگی ما نگران میشیم؟ من:فکر نمیکنم با شما حرفی داشته باشم که بخوام جوابتونو بدم! _:یعنی چی ؟ من:مامان لطفا خودتو نزن به اون راه! _:اها واسه اون دختره ناراحتی؟! من:اون دختره قراره زن من بشه چه شما خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد. مامانش هم از یزد اوردم دیگه برای عقد هم مشکلی نداریم.اگه دوست دارین تشریف بیارین اگه نه هم ناراحت نمیشیم! _:چی؟چی داری میگی ادرین؟ من:همینی که شنیدی مادر من تصمیم ما قطعیه! _:یعنی چی که تصمیمتون قطعیه یعنی میخوای بدون رضایت من زن بگیری؟ من:نکنه انتظار دارین بدون رضایت خودم و با رضایت شما برم با لایلا ازدواج کنم؟! _:یه تار موی گندیده لایلا می ارزه به صد تا دختر خیابونی مثه اون! صدامو بردم بالا و گفتم:مرینت خیابونی نیست! گفتم که مامانشم اومده. دیگه اجازه نمیدم اینجوری باهاش حرف بزنین.تازه اون فرشته ای که دارین دربارش حرف میزنین بیشتر با دخترای خیابونی رفت و امد داره . _:یعنی چی؟چرا بیخود واسه لایلا حرف در میاری؟ من:من اینا حرف نیست مادر من! اون دختر هر شب تو پارتیا تو بغل پسراس با یه ادمایی رفت و امد داره که… _:بسه بسه حالا نمیخواد واسه خوب نشون دادن اون دختر این حرفا رو بزنی. من:د اخه مادر من بذار حرفمو بزنم!اون لایلایی که دم از پاک بودنش میزنین یه جوری غیر مستقیم دخترا رو می فرستاد خونه من بس کن تورو خدا. هی هر چی من میخوام این حرفا رو نزنم خودت نمیذاری . حالا میخوای باور کن میخوای باور نکن به هر حال من مرینت رو میخوام اینم حرف اول و اخرمه! حالام اگه اجازه بدین میخوام برم بخوابم! قبل از این که بتونه حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم . به شیشه ای که دستم بود یه نگاه کردم و با خودم گفتم:مرد باش و یه کاری کن بفهمن با کسی شوخی نداری. رفتم تو اشپزخونه یه سیب از یخچال برداشتم و در حالی که گازش میزدم شیشه رو تو سینک ظرف شویی خالی کردم! چشمامو باز کردم تمام بدنم درد میکرد دیشب جلوی تلوزیون روی کاناپه خوابم برده بود تلوزیون رو خاموش کردم و از جام بلند شدم یه صبحونه سرپایی خوردم و اماده شدم که برم بیمارستان. تو راه بودم که تلفنم زنگ خورد من:بله؟ _:سلام ادرین! خوبی؟ من:کاگامی تویی؟ _:اره منم!میخواستم بگم که من یه هفته ای مطب نمیام!شماره ی مرینت رو نداشتم که بهش خبر بدم لطفا بهش بگو قرارامو کنسل کنه! لحن جدی و مضطربش برام عجیب بود گفتم:چیزی شده؟! _:نه نه! خنده عصبی کرد و ادامه داد:چی شده باشه؟!فقط نمیتونم بیام! من:باشه!مشکلی نیست! _:ممنون خدافظ! گوشی رو قطع کردم و با رضایت گفتم:کاری میکنم دیگه نیای تو اون مطب! کارم تو بیمارستان تموم شده بود لباسامو عوض کردم و نشستمئ پشت میزم گوشیمو از جیبم بیرون اوردم و شماره بابا رو گرفتم. _:بله؟ من:سلام بابا! _:سلام. من:وقت دارین باهاتون حرف بزنم؟ _:اره! من:خوبین؟ _:من بد نیستم ولی انگار مامانت اصلا حالت خوب نیست! من:چطور؟ _:دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشت. من:زنگ زدم که درباره همین باهاتون حرف بزنم! _:درباره این که میخواین عقد کنین؟ من:اون کارو که بالاخره انجام میدیم ولی میخوام شما رو با مادر مرینت اشنا کنم! _:مادرش؟ من:مرینت گفت که خونواده داره منم یکی از اعضای خونوادشو اوردم تا باورتون بشه! _:چطور مادرشو پیدا کردی؟ من:خب اونا گم نشده بودن. اوا دقیقا میدونست خونوادش کجا زندگی میکنن! _:مطمئنی اون مادرشه؟ من:حاضرم ببرمشون ازمایش ژنتیک تا باورتون بشه! یه کم فکر کرد و گفت:اگه حرفی که میزنی درست باشه…. پریدم وسط حرفشو گفتم:بابا من سی سالمه مطمئن باش کاری نمیکنم که ایندم خراب شه. حالا فقط میخوام اگه مشکلی نیست فردا با مامان بیاین و با مادر مرینت اشنا بشین! _:از نظر من مشکلی نیست ! من:باشه پس من یه رستوران رزرو میکنم واسه شام! _:چرا رستوران؟خب میایم خونه مرینت! پوزخندی زدم و گفتم:بابا فکر میکنی بعد از اون رفتاری که مامان نشون داد صورت خوشی داره باز بیاین اونجا؟ترجیح میدم جایی بیرون از خونه همدیگه رو ببینیم حداقل مامان جلوی مردم حرفی نمیزنه! _:به نظرم این راهش نیست باید یه جوری مامانتو راضی کنی! من:اون راضی بشو نیست!مثله شما هم غیر قابل پیش بینی نیست پس نتیجه میگیریم همین راه بهترینه! _:خود دانی! من:پس قرارمون شد فردا شب! لطفا خودت به مامان خبر بده! _:باشه!

**************

پایان

امروز دیگه تامام

بای