«پارت 63» دخترم آخرین باری که ماهانه شدی کی بود؟ لباموجمع کردم به ذهنم فشارآوردم والانمی دونم این چندماه اخیراینقدردرگیربودم یادم نمیاد ولی فکرکنم سه ماهی هست. عمه لبخندی زدوچایی شوسرکشید مرینت جان فکرکنم داری مادرمیشی . چشمام گشاد.دهنم بازشدلقمه ازدستم افتاد. نه امکان نداره من فقط ی بار با ادرین .... خوب دخترم همون ی بارتورومادرکرده . بادست زدم توسرم وای حالاچکارکنم ؟ نه باورم نمیشه بایدآزمایش بدم . بلندشدم رفتم مانتوموپوشیدم .عمه هم زودآماده شد.چندساعت بعدبرگه ی آزمایش تودستم بود.حدس عمه درست بود.من سه ماهه بارداربودم .. عمه حالاچکارکنم ؟ نگران نباش دخترم اون بچه هدیه خداست . لبخندکمرنگی زدم ی یادگاری از ادرین عزیزم... ]]ادرین [[ صبح بااون ب*وسه ی پر از شور از مرینت خداحافظی کردم .ازاینکه منوپس نزدخوشحال بودم .توآسموناسیرمی کردم .ولی بازخودمونبخشیدم بدکردم درحقش اون شب هرچه زارزدوالتماس کرد.گوشم کرشده بودمن فقط اون لکه ی خون ومی خواستم .برای یه لحظه فکرکردم مرینت هم مثل کاگامی به من خیانت کرده ...ولی اون اینقدرپاک ومعصوم بودکه شبها موقع خوابم حواسش بودنزدیک من نشه ...تارسدم هتل گوشیم زنگ خورد.ازخونه بود بله بفرمایید سلام آقا صدای نگران جسی خانم توگوشم پیچید.زدم توسرم وای خدا مرینت... چی شدم مرینت خوبه ؟ باگریه گفت: آقا...آقا...مرینت خانوم نیست...رفته فریادکشیدبامشت رفتم تودیوار مگه نگفتم تنهاش نزار... به خداآقامن وبه زورکردبیرون گفت می خوادتنهاباشه ...ولی نیم ساعت بعدبرگشتم دیدم نیست . روی تخت واررفتم به موهام چنگ زدم . وای به حالتون نابودتون می کنم ... اقابه خدامن تقصیری نداشتم ی نامه تواتاقتون گذاشته ... باشه دارم برمی گردم بااولین پرواز برگشتم .اقا احمد و جسی خانوم سربه زیرجلواستاده بودن دست به کمرفریاد کشیدم . چراتنهاش گذاشتید؟مگه نگفتم حالش خوب نیست ... بدون اینکه منتظرجوابشون بشم ازپله هادویدم بالاتوچهارچوب درخشکم زد.دستم رودستگیه افتاد.بادیدن موهای قیچی شده ای مرینت بنددلم پاره شد.خیره به موهاش دستمو روقلبم گذاشتم باقدمهای بلندخودموبه آینه رسوندم نامه ی کنارآینه روبرداشتم .نفسم حبس شده بود.روی نامه نوشته بود. » برسدبه دست ادرین « انگاربی حس شدم .بادست لرزان نامه روبازکردم . ادرین عزیزت راز جانم سلام ... حالا که این نامه رومیخونی من ازت خیلی دورم .خیلی باخودم فکرکردم تااین تصمیمو گرفتم .فکرمی کنم برای هردومون بهتره می خوام اعتراف کنم که دیگه بریدم .دیگه تحمل اینوندارم هرروزتوروببینمو وتوبه من توجه نداشته باشی خیلی سخته عاشق کسی باشی .هرروزبااون غذابخوری توهوای اون نفس بکشی وشب...وشب کنارش وبابای عطرش بخوابی ولی جرات نداشته باشی بهش دست بزنی ...درست مثل تشنه ای بودم که لب چشمه ست ودست وپاشوبستن .لبام ازتشنگی ترک خورده بود...آره ادرین تومنو تشنه ی خودت کردی ...نمی دونی دردورنجی که عشق توبه من داد.منوازپادرآورد.من هرروزعاشقتروبی تاب ترمی شدم ولی تومنودرک نکردی ...نمی خوام منکرزحمات وحمایتهات بشم .تومن از دست زن عموم نجات دادی کمک کردی درسموبخونم ورفتاربچه گانموکناربزارم.توهمیشه حامی من بودی دیگه تحمل ندارم هرروزمنتظرتوباشم تاازدربیای تامن فقط سلامت کنم درحال که دوست داشتم توربغل وغرق ب*وسه کنم .من شب جشن عروسیمون آماده بودم همه ی وجودموتقدیمت کنم ولی به من توجه نکردی حالامی دونم مشکل ازمنه که نتونستن همسرمومرد زندگیموبه خودم جذب کنم .ادرین عزیزم تک تک سلولهای من توروفریادمی زنه ...من میرم یعنی بایدبرم تا توبتونی عشق زندگیتوپیداکنی .چندروزپیش رفتم دفترثبت ویلاوماشینوبه نامت زدم ی تعهدم دادم که تومی تونی ازدواج کنی فقط ازت خواهش می کنم منوطلاق نده بزارهمچنان زیرسایت باشم .تنهاچیزی که داشتم موهام بودمی دونم عاشقش بودی ...قول می دم روپای خودم بایستمو ازغروروناموس توحفاظت کنم من تاآخرعمربهت وفادارم ...خواهش می کنم عمومواخراج نکن دنبالم اونجا نرو جسی خانومم کاری نداشته باش به زور ردش کردم درپایان از الیو نینو که درحقم برادری وتمام کرد.خداحافظی کن ...من می رم کسی وپیداکن که بهش عشق داشته باشی ...از پدر و مادر وارینم ممنونم که منوپزیرفتن بهشون بگوخیلی دوستشون دارم ...ممنونم که این مدت منوتحمل کردی اینوبدون عاشقتم ووقتی به توفکرمی کنم غرق شادی میشم .وهمین برام کافیه می دونم روم تعصب داری پس قول میدم ازشرف ونجابتم نگه داری کنم .برای کاری که اون شب کردی ناراحت نیستم ...ولی نمی تونم بمونم وانگشت نمای مردم بشم .میرم تاموقعیت کاریواعتبارتوازدست ندی ...دوستت دارم باتمام وجودم ..خداحافظ ».. مرینتی که هیچ وقت ندیدش « .. نامروتومشتمفشردم اشکام نامروخیس کرده بود.نعره زدم زارزدم به موهام چنگ زردم .خدایا...مرینت رفته کجابگردم ...موهای خوش رنگشو ومثل ی عتیقه بغل کردم .بوکردم بوی مرینت رو میده روزانوافتادم .کجادنبالش بگردم اون تاحالا بدون من جایی نرفته .نینو می گفت بااین کارام آخرش فراریش می دم ولی من گوش ندادم .کمرم خم شده بودازجام بلندشدم شماره ی نینو وگرفتم . الوسلام سلام نینو ... ادرین چی شده چراصدات گرفته ؟ نینو مرینت نیست ...مرینت رفته چی میگی توچراگریه می کنی مرینت کجا رفته ؟ نمی دونم یه نامه گذاشته ورفته ... فریادکشید دلعنتی اینقدرعذابش دادی آخرش رفت صبرکن بیام برم دنبالش بگردیم حق باتوا...باشه فقط زودبیا. باشه آمدم . اولین جایی که رفتیم خونه ی عمو آیدابود.درزدم لوکا دروبازکرد سلام عمو سلام بابات خونس بله هستن بفرمایید نه ممنون بگوبابات بیاد. چشم لوکا رفت وعموی مرینت امد دم در سلام آقاخوش آمدید. باصدای گرفته گفتم : مرینت اینجا نیومده ؟ نه به خداآقااینجانیست چیزی شده ؟ بغض راه گلوموبسته بود نینو بازوموگرفت گفت: سلام باهم حرفشون شده مرینت ازخونه زده بیرون وای خاک برسرم به خدااینجانیست باورنمی کنیدبیادداخل ونگاه کنید. آهی کشیدم باکدام فامیلتون بیشتردرارتباط بود والاآقامن بابای مرینت و من تنها فرزند خانواده بودیم .باکسیم زیاددرارتباط نیستیم خودتون می دونیدتاشب سرکاریم بعدشم حالی برای رفت وآمدنمی مونه ...مرینت هم بجزماکسی رونداره ... دستی به صورتم کشیدم کلافه چرخی زدم وای خدایعنی کجارفته ؟ عموی مرینت کمی به فکرفرورفت شایدرفته خونه ی جولیکا329 برق امیدی تودلم روشن شد.همراه عموی مرینت رفتیم خونه ی جولیکا می دونستم باهم درارتباطن ومدام همو می بینن ... همسر جولیکا که جوان خوش قیافه وبرازنده ای بود.دروبازکرد.باهم سلامواحوال پرسی کردیم . بفرماییدداخل عموگفت:نه پسرم کارداریم ی دقیقه بگو جولیکا بیاد دم در. همسر جولیکا نگران شد چیزی شده بابا جان اگه خبربدی داریداول به من بگید.میدونید جولیکا بارداره(از من سوالی نپرسید من خودمم نفهمیدم کی این باردار شد) نبایدنگران بشه وقتی فهمیدم جولیکا بارداره گفتم نه آقانگران نباشید.شمام می تونیدبه ماجواب بدید. چه جوابی؟ راستش با مرینت حرفم شداونم ازخونه رفته خواستم ببینم اینجانیامده ؟ بااخم کمی فکرکرد نه فکرنمی کنم اینجاامده باشه بزارید جولیکا رو صدا کنم شایدخبری ازش داشته باشه دستشوبه طرف خونه درازکرد بفرماییدداخل نه ...راستش عجله داریم ... شوهر جولیکا رفت داخل کمی بعدهمراه جولیکا دم درامد.چهری نگران جولیکا با شکم شکم برجستش دنیامو خراب کرد سلام چی شده ؟مرینت گم شده ؟ بله درست حدس زدم آه ازنهادم بلندشد. راستش مرینت از صبح رفته بیرون ... وای خاک برسرم من دیروز باهاش حرف زدم حالش که خوب بود...توروخدااگه خبری شد به من بگید330 نینو که رگ پزشکیش گل کرده بودجلوآمد باشه خانوم شمابه خودتون استرس ندید.ایشا...پیداش می کنیم ... باخداحافظی ازشون جداشدیم تاصبح توخیابوناترمینال حتی بیمارستان یاپارکها همه جاروگشتیم ولی مرینت نبود اب شده ورفته بودتوزمین .جستجوی من ازاون شب به ماها طول کشید .چندین نفروبرای جستجودرشهرهای مختلف استخدام کردم ولی فایده نداشت مث شب گرداتوخیابوناپرسه می زدم خیلی مغروربودم که آب شدن مرینت رو نمی دیدم ...لعنت به من که عشقمو فرشته ی خونمو پروندم .ازاون شب دیگه لباس روشن نپوشیدم باخودم عهدبستم تا مرینت رو پیدا کنم نه رنگ روشن بپوشم نه اصلاح کنم .ازغم دوری مرینت مریض وافسرده شدم .توخونه آرامو قرارنداشتم خانوادم برای همیشه به ایران برگشتن ...تنهادل خوشیم این بودمی دونستم کارت عابرودفترچه ی پسندازشو برده منم حسابش وپرکرده بودم تاراحت باشه ...هرشب لباس وموهاشوبغل می کردم موهارومثل ی چیزمقدس کنارآینه آویزان می کردم ...برفینم انگارازدوری مرینت ناراحت بودمجبورشدم ببرمش پیش یکی ازدوستام که چندتاسگ مثل برفین داشت .مدام فیلم عروسی تماشامی کرد.خونه بدون مرینت جهنم بود... ی روزازاداره ی پلیس زنگ زدن خبردادن کسی که فیلموساخته پیداکردن همراه ارین و هنریکس رفتیم اداره پلیس .وارداتاق سرهنگ مسئول پرونده شدیم . سرهنگ مردی سبزه روباریشوسیبیل تقریبا سفیدخیلی جدی ازماخواست بشینیم دستاشودرهم قفل کرد کسی که اون فیلمو ساخته پیداکردیم ...ولی خواهش می کنم خونسردباشیدبزاریدقانون جواب این ناجوان مردیشوبده . عصبانی شدم قانون جواب بده؟؟ محکم زدم توسینم331 جناب زندگی من خراب شد.همسرمثل برگ گلم به خاطرحرف مردم وآبروش رفته ناپدیدشده . می دونم پسرم ایشا...اونم پیدامیکنیم .ولی این آقاباشمافامیله مغزم سوت کشیدآب دهنم خشک شد. منو ارین به هم نگاه کردیم آشناس ؟؟؟ ارین گفت این آدم بی شعورکیه ؟ سرهنگ ازجاش بلندشدومیزشودورزد. اگه آروم باشیدمیگم بیارنش ... به طرف دررفت وبه سربازدم درگفت متحمو بیاری... چنددقیقه سخت گذشت یعنی کی میتونه باشه ...بابازشدن دردهن من و ارین ی متربازشد.باورم نمی شه پسرخاله ی خودم .همونی که شب تولدم به مرینت حمله کرد.دست بندبه دست همراه سربازواردشد. زبان بازکردم اینه ؟باورم نمی شه ... سرهنگ پشت میزنشست این آقااعتراف کرده که فیلموساخته ارین باخشم جوری بلندشدکه صندلیش افتاد.تاسربازبه خودش بیادمشت محکمی حوالیه صورتش کرد. بی شعورچرااین کاروبااون دختربی گناه کردی ؟چطورتونستی باپسرخالت این کاروبکنی؟ فریادزدرگ گردنش بیرون زده بود.

*************

پایان

بای