«پارت 65» می دونم مادرهرمادری بچشودوست داره ...ولی بهتربزاریش زمین تاراحت تربخوابه .محمدوآرام زمین گذاشتم .... عمه جون جان عمه ازت ممنونم خیلی برای منو بچم زحمت می کشی دخترم این چه حرفیه میزنی پدرومادرت خدارحمتشون کنه همیشه به من سرمی زدن بااینکه بچه هام خارج بودن بابات هیچ وقت منو رهانکردومدام بهم سرمیزدیاباتلفن جویای حالم میشه این کمتری کاری می تونم درجواب خوبیاشون بکنم گلم ... باشرمندگی گفتم عمه فرشوچکارکردی شرمندم دادم بیرون بشورن بعدشم دیگه نبینم شرمنده باشی قدیماهمه توخونه زایمان می کردن خودمن هردوپسرمو توخونه به دنیاآوردم .دیگه به این چیزافکرنکن ... محمدکم کم بزرگ می شدمنم هم تومغازه هم توخونه به عمه کمک می کردم زمانی که مغازه بودم محمد توکالسکه کنارم بود.تقریبانه ماه بوددندونای پایینش تازه درآمده بود...وقتی میخندیدبرای دندوناش ضعف می کردم ...هنوزهیچ تصمیمی نگرفته بودم .وقتی شیرین کارهای محمدومی دیدم دوست داشتم ادرینم این لحظاتوببینه از طرفی می ترسیدم محمدوازم بگیره ...نمی تونستم تصمیم بگیرم ... بعدازعیدکه برفاآب شده بودوطبیعت سبزوزیبا خودشوبیشتربه رخ می کشد .توریست های زیادی به ماسوله می آمدن ومغازه شلوغ می شدکارای خونه روزودی انجام دادم .برای کمک به عمه وفروشنده هارفتم محدوتوکالسکه گذاشتم ...مغازه شلوغ بود .هرکدوم ازبچه هاباخریداری صحبت می کردن .رفتم کنارعمه که پشت صندق نشسته بود عمه جان من آمدم چکارکنم؟ دخترم بروببین اون آقاچی لازم داره . نگاهشودنبال کردم چشم همین الان حواستون به محمد باشه ... باشه عمه جان برو منم رفتم سراغ مرد قدبلند وچهاشونه ولی لاغرموهاش تا سرشونه هاش می رسید.لباس مشکی وشلوارمشکی کتان باکفش اسپورت مشکی ...یه لحظه بوی عطرش منو دیونه کرد.این عطر؟؟؟؟پشتش به من بودوداشت کیفهای سنتی ونگاه می کرد.زهرمار مرینت به خودت بیا توشوهرداری نبایدبااین بومست بشی....وقتی خودموتوبیخ کردم به خودم مسلط شدم . سلام آقامی تونم کمکتون کنم..؟یه دستش توجیب شلوارش بودبه طرفم چرخید. کپ کردم نفسم بندآمد.یه آن گلوم خشک شد.بادست جلوی دهنمو گرفتم ...یه قدم عقب رفتم ...امکان نداره ...بااینکه ریش وسیبیل بلندداشت ولی چشمای نافض سبز دریاییش وخوب شناختم این بوی عطر ...این همون مردی بودکه عاشقانه می پرستیدمش ...چشماش توتمام صورتم چرخیدیه قدم جلوآمدهنزدستش توجیبش بود. بله می تونی کمکم کنی ... درسکوت نگاش کردم پاهام توان ایستادن نداشت .بدنم شروع به لرزیدن کرد. می دونی چی لازم دارم خانوم ؟ درسکوت خیره شدم بهش عشقمو زندگیم غرورمو همه ی چیزهایی که ازم دزدی می خوام ... بازمن جلوش لال شدم ...خدایامحمدومی خوادازکجافهمیده ؟؟؟وای آمده محمدوببره ....باترسولرزدستم ازجلوی دهنم برداشتم تو...تورخدامحمدنه ...اون مال منه ازم نگیرش التماس می کنم3 اشکم سرازیرش ابروهاش درهم گره خودوچشمشو ریز کرد به من خیره شد.عمه کنارمایستاد مرینت جان چی شده دخترم ؟ به ادرین نگاه کرد. آقااگه کارداریدبه من بگید... منونگاه کرد. مرینت جان بروپیش محمدمن هستم . ادرین صداشوبلندکرد. نه من بااین خانوم کاردارم ... قبل ازاینکه عمه چیزی بگه بازوشوگرفتم عمه ...این...این آقا...ادرینه ... عمه باتعجب به من نگاه کردورفت.... اِ...کجارفت. ببخشیدمغازه تعطیله ...بچه هاشمام برید.هنوز ادرین به من خیره شده بودومن به زمین جرات نداشتم نگاش کنم دستمو به میزپشتم گرفته بودم که نیفتم ...باخالی شدن مغازه عمه هم رفت بیرون درم بست.نگاهمو به محمد چرخوندم که بی خیال مشغول گازگرفتن لثه گیرش بود. به طرف ادرین چرخیدم کمی نگاهم کردوبعداین همه مدت منویه سیلی مهمون کرد.اشک ازچشمم پرت شددستموگذاشتم روصورتم جلوآمدمحکم بازوموگرفت دردم آمدولی به روی خودم نیاوردم . چطورتونستی مرینت؟چطورتونستی من تنهابزاری ؟مگه نگفتی من به خاطراون کارم بخشیدی؟پس چرارفتی ؟ محکم تکانم داد. دلعنتی نگفتی بعدازتوبایدچه خاکی توسرم بریزم ...؟نگفتی چطورنفس بکشم ؟می دونی همه ی ایرانوگشتم ؟می دونی ازوقتی رفتی خواب وخوراک ندارم ؟می دونی شبا تاصبح توخیابونادنبالت گشتم ... شونه هاش لرزید واشک ریخت ...خیلی لاغرشده بودولی هنوزبدن عضله ایش سرجاش بود.یعنی واقعا دوسم داشته ومن فکرکردم ترحم می کنه باصداش به خودم آمدم مگه نگفتی طلاقت ندم ...پس این محمدکیه ؟ باگریه نعره کشید حرف بزن لعنتی بگوکیو بایدازت نگیرم بگوکی زندگیت شد. جرات حرف زدن نداشتم فقط گریه کردم ...پس نمی دونه محمدکیه ...ناگهان منوبه بغلش کشیدومحکم گرفت .اشکاش شونه هامو خیس کرد.دیگه طاقت نیاوردم دستامودورکمرش حلقه کردم .باهم گریه کردیم ...محمدکه ازصدای فریاد ادرین ترسیده بود شروع به گریه کرد.خودموازبغل ادرین بیرون کشیدم رفتم محمدوبغل کردمو ب*وسیدم آرام باش عزیزم چیزی نیست پسرم ...محمدم ...هیششش توبغلم تکانش می دادم ادرین اشکشوپس زدوبه ماخیره شد.صورتش شکل علامت سوال شده بود. مرینت...تو...ازدواج... قبل ازاینکه حرفش تمام بشه رفتم جلوش نه من ازدواج نکرم ...این ...محمد...پسرتو ا.ِ.. انگارحضم این حرف براش مشکل بود.بادست به سینش زد. من...؟؟؟ آره محمدحاصل تنهاشب یکی بودن ماست ...همون شبی که بابی اعتمادی به من نزدیک شدی ...آره توباباشی ...ببین چقدرشبیه تو ا محمدوجلوش گرفتم ...مات نگاش می کرد.بدون پلک زدن ...برای اینکه باورکنه ادامه دادم. اگه باورنداری ازش تست دی ای ان بگیری. محمدکه آرام شده بودوبه سینه فشرم ...ادرین هنوزتوشوک بود.محمدسرشوطرف ادرین چرخوندوخندی دوتادندوناشوبه نمایش گذاشت همین کافی بود.که دل ادرین برای محمدپربکشه .خیلی بااحتیاط ازمن گرفتش دریه لحظه بچه روغرق ب*وسه کرد.منم بایه دست توبغل کشیدوصورتم ب*وسید.چهرش آروم شد. مرینت مادر شدی ؟خیلی بهت میاد... ادرین چرااینقدرلاغرشدی؟ای موهاریشت چرااینقدبلند شده ؟ غم دوری تواین بلارو سرم آورده ... ولی من فکرمی کردم تومنو دست نداری ... وقتی بهت میگم بچه ای بازمیگی بزرگم ... هردوباهم خندیدیم عمه دربازکردوواردشد مرینت جان نمی خوای شوهرتوببری خونه ؟ ادرین که هنوزمنو پسرشوتوبغل داشت به من نگاه کرد.ازش جداشدم دست عمروگرفتم . عمه جان این اقا ادرینه فهمیدم دخترم ادرین ایشون عمه ی بابام تواین مدت خیلی به من لطف کرده .. ادرین دوباره محمدوب*وسید ولی عموت گفت کسی وندارید. بله عموباعمه رابطه نداشت ولی خانواده ی ما داشتیم . عمه بانگاه به من فهموند ادرینو ببرم خونه . ادرین بیابریم خونه ... ادرین لخندی زددوباره محمدوب*وسید.محمدم انگارفهمیده ادرین باباش باخنده هاش دوتادندونش ونمایش می زاره همراه ادرین واردخونه شدیم ...ادرین نگاهی به اطراف کرد.روی مبل یک نفره نشست ...هنوزنمی دونستم چطورباهاش رفتارکنم دست وپامو گم کرده بودم .تودلم آشوب بود...انگارآمده خواستگاری...اززیرنگاهش فرارکردم رفتم تواشپزخونه ...کتری وروگازگذاشتم . شربت آلبالو درست کردم .وای خدادستام چرامی لرزه ...مغازه جاش نبودولی حتماحالا منو می کشه ...نشستم روصندی بادستام صورتمو پوشوندم ...قلبم داشت ازجاکنده می شد.دستی روی دستم نشست ودستمو کنارکشید.باترس ازجام بلندشدم .چشم به زمین دوختم .بادستاش صورتم قاب کرد. منونگاه کن...بزارچشماتوببینم ...بزارببینم اون صورتی که خواب وخو راک وازم گرفته .نمی دونی چی به روزم آوردی نمی دونی مجنونم کردی .لبام لرزی دوباراشک راه خودشوپیداکرد. من... نمی خواستم ناراحتت کنم فکرکردم اینجوری توراحت تری ... لبخندکجی زد. آخه دخترتوکه مغزت اندازه ی ی نخوده ...فکرم بلدی بکنی؟ ...بلدنیستی مشورت کنی؟ باچشماش به صورتم خیره شدونگاهش رولبام خشک شد.سرشو جلوکشیدولبم اسیرلبش شدیه ب*وسه ی داغ وپرازاحساس دستاموبه کمرش حلقه کردم منم همه ی دلتنگیامو بااین ب*وسه واشک روگونه هام رفع کردم ...صدای محمدماروازاون حال خوش بیرون آورد.ادرین و کنار زدمو دویدم طرفش ازوقتی یادگرفته چهاردست وپامی ره تومیزتی وی میشینه ... وای محمد...مامان بازرفتی اون تو... ازداخل میزبیرونش کشیدم وچندتاماچ گندش کردم ... ادرین روسرمون ایستاده بودباچشمای گشادنگاه می کرد.بلند خندید. وای مرینت مث خودت شیطونه ...حالابادوتابچه ی شیطون چکارکنم؟ لباموجمع ک رد.بااخم گفتم اول اینکه من بزرگ شدم نگابچه دارم ...دوما این بچه همه چیش مث خودته نگاش کن مث توپرو صدای خنده هامون فضای خونه روپرکرد.محمدیواش یواش بیقراریش شروع شدمی دونستم شیرمی خواد.ازطرفی هم خجالت می کشیدم .شیرش بدم هم دوست نداشتم از ادرین دوربشم ...روی مبل نشستم ادرینم کنارم نشست بالبخندبه مانگاه می کرد ادرین امروز با ادرین چندسال پیش فرق داشت بالحن مهربانی گفت: چشه چرابی قراری میکنه ...؟ شیرمی خواد خوب بهش بده گناه داره . الان می دم می رم اتاق بهش می دم . اتاق؟؟مگه من غریبم همینجابهش بده دوست دا رم شیر خوردن پسرمو ببینم . به ناچارسینمو دهن محمد گذاشتم به سینم چنگ می زدو قلپ قلپ شیرمی خوردچشمای سبزشو می چرخوند همه جارودیدمی زد.یه پاشوبالا آورده بودباهاش بازی می کرد.ادرین بلندبلندمی خندید. پدرسوخته هم شیرمی خوادهم بازی ... بازم خندیدم ..عمه در زد و وارد شد ادرین به احترامش بلندشد. خداروشکرنمردموصدای خنده ی دخترموشنیدم ...بشین پسرم ...مرینت جان ازشوهرت پزیرایی کردی ؟ وای تازه یادم افتاد.لیوان شربتو تواشپزخونه جاگذاشتم .زدم توصورتم وای نه عمه محمدبازرفته بودتومیز حواسم پرت شد. باشه دخترم راحت باش من میارم ...347 محمدکه سیرشددادم بغل ادرین ورفتم کمک عمه برای تهیه ی شام .بعدازشام عمه ادرین پرسید. خوب پسرم بگو چطور مرینت رو پیدا کردی .؟ برای من سوال بود؟ راستش وقتی مرینت رفت تمام تهرانوزیروکردم.به پلیس خبردادم . ازاین می ترسیدم گیرآدمای خلاف وازخدابی خبرافتاده باشه بیشترنگرانیم این بودکه مرینت کسی رونداره ...چندنفره استخدام کردم که توشهرهای مختلف دنبالش بگردهرچه بیشترمی گشتم .ناامیدترمی شدم تااینکه یه روزعصرکوشیم زنگ خورد.هرچقدرالوگفتم جواب ندادشک کردم مرینت باشه برای همینم پیجوی شماره شدم که فهمیدم مال اینجاست .آدماموفرستادم تاپیگیری کن ...بعدازچندماه گشتن به من خبردادا مرینت رو پیدا کردن این بودکه خودمورسوندم ...ازشماممنونم که مراقب زن وبچم بودید. خواهش می کنم پسرم .مرینت دخترمه حالاکه هموپیداکردید.دست زن وبچتوبگیروبروسرزندگیت شایداگه ازهمون اول به زنت ابرازعلاقه می ک ردی وبهش اعتمادمی کردی این اتفاق نمی افتاد. من تازه فهمیدم که ادرین اینقدرمنودوست داشته که همه جارودنبالم گشته ...بعدازکمی سکوت ادرین دستم گرفت. مرینت با من برمی گردی ؟قول می دم هرروزعشقموبهت نشون بدم .من اشتباه کردم خواهش می کنم بامن برگرد. سربه زیرانداختم عمه که تردیدمنودیدگفت : دختریه فرصت به هردوتون بده بریدوهموخوشبخت کنید این بچه هنوزشناسنامه نداره ... باشه عمه هرچی شما بگید.

******************

پایان