طاهر با خشم میگه: چرا اذیتش میکنی سروش؟

 

دست طاهر رو از یقه اش جدا میکنه و با تعجب میگه: دیوونه شدی طاهر.. مشتتم که زدی دیگه چته؟

 

طاهر: آره.. از دست تو.. دلم واسه ی ترنم میسوزه وقتی میبینم اینجور بهش زور میگی و آزارش میدی

 

-طاهر این حرفا چیه؟… ترنم زن من بوده… الان هم عشقمه.. همه ی دنیامه… خودت هم خوب میدونی که خودش هم هنوز دوستم داره

 

بدون اینکه به طاهر اجازه حرف زدن بده دستی به صورتش میکشه و با حرص میگه: انگار نه انگار که ترنم یه روزی زنم بوده

 

طاهر: اذیتش نکن سروش

 

-من دوستش دارم… نمیخوام اذیتش کنم

 

طاهر: حتی اگه شوهرشم باشی باز حق نداری آزارش بدی اون به اندازه ی کافی سختی کشیده… برخلاف میلش مجبورش نکن که کاری رو انجام بده

 

زمزمه وار میگه: باشه

 

طاهر دستش رو روی شونه ی سروش میذاره و میگه: خودت هم خوب میدونی که دلم میخواد تو شوهر ترنم باشی

 

لبخندی میزنه و میگه: میدونم طاهر و ممنونت هم هستم که خیلی جاها میذاری خودم رو به ترنم نشون بدم.. میدونم امشب راه رو برای من باز گذاشتی تا بتونم از ترنم دفاع کنم

 

طاهر فقط مهربون نگاش میکنه

 

-راحت میتونستی جلوی عمو و پدربزرگت واستی اما وقتی نگاهت رو متوجه ی خودم دیدم فهمیدم که میخوای راه رو برام باز کنی

 

طاهر: فکر نمیکردم اینجوری بشه؟

 

-یعنی ترنم واقعا یه بچه ی نامشروعه

 

طاهر چنان بد نگاش میکنه که سرش رو پایین میندازه

 

طاهر: مگه مهمه؟

 

بدون مکث میگه: معلومه که نه.. فقط خودش رو میخوام

 

طاهر: پس دیگه در این مورد حرفی نشنوم

 

-آخه از بابات انتظار نداشتم

 

طاهر زمزمه میکنه: من هم همینطور… بیشتر از بابام از عمو و پدربزرگم هم انتظار نداشتم

 

-معذرت میخوام که این حرف رو میزنم ولی خیلی آدمای پستی هستن

 

طاهر: سروش

 

واقعیت رو گفتم… نباید با ترنم اون طور برخورد میکردن

 

طاهر: خیلی برام سخت بود که بخوام ساکت بشینم ولی از یه طرف دلم میخواست تو یه خورده حرف بزنی تا ترنم بفهمه که باورش داری از یه طرف هم بالاخره اونا بزرگترم بودن و در حق من بد نکرده بودن نمیتونستم بهشون بی احترامی کنم… اگه تو نبودی صد در صد خیلی از کارا خرابتر میشد.. نزدیک بود همون اول مهمونی خرابکاری کنم و برم با اون حاج خانمای خاله زن یه دعوای حسابی راه بندازم

 

-بیخیال رفیق.. امشب هم گذشت و همه مون خلاص شدیم.. هر لحظه میترسیدم که مونا و پدرت و طاها بیان

 

طاهر: به روح ترانه قسمشون داده بودم که نزدیک ترنم نشن… از این عمو و پدربزرگم غافل شده بودم.. راستی موضوع اون پسره سامان چی بود؟

 

خنده اش میگیره

 

-هیچی بابا.. قبل از مراسم نامزدی و این حرفا مهسا رو تو خیابون با یه پسری دیده بودم.. مهسا هم چون منو دیده بود مجبور ش واسته و سلام علیک کنه اما پسره کار رو خراب میکنه و خودش رو نامزد مهسا معرفی میکنه.. با اینکه میدونستم همه چی دروغه ولی بی تفاوت از کنار موضوع گذشتم برای من که مهم نبود ولی بعدها وقتی مهسا با یه نفر دیگه نامزد کرد همه چی دستم اومد

 

طاهر: این هم از دخترخاله ی بنده

 

-هه.. حالا بگو پسره رو واسه چی قال گذاشته بود؟

 

طاهر: واسه چی؟

 

-بخاطر پول… پسره یه بار من رو تو خیابون دید و گفت به اون دختره ی احمق بگو حداقل گوشیش رو روشن کنه و مثل بچه ی آدم بهم بزنه… من که نمیخواستم به زور باهاش بمونم که گوشیش رو روی من خاموش میکنه و جواب اس ام اسام رو نمیده… حداقل به حرمت این رابطه چندین و چند ساله و قول ازدواجش باید جواب رفتن بدون دلیلش رو بگه … وقتی بهش گفتم مهسا نامزد هم کرده بدبخت نزدیک بود از حال بره… اینجور که من فهمیدم مهسا به خاطراین خواستگار پولدار قید اون پسره رو زد

 

طاهر: ترنم بیگناه اونجور مجازات شد و امثال مهسا راست راست میگردن و هیچ چیزشون نمیشه

 

پوزخندی میزنه و میگه: بهتره من برم خیلی خسته ام.. فقط به خاطر ترنم اومده بودم

 

طاهر: باشه.. برو

 

-تو هم زیاد نمون… حال و روزت بهتره…

 

طاهر: بد نیستم… خیلی بهترم

 

-در روزای نبود ترنم وقتی خبر مرگت به گوشم رسید داغون شدم.. وقتی طاها اونجور پشت تلفن گریه و زاری راه انداخت از ترس سکته کردم.. برگشتنت واقعا معجزه بود

 

طاهر: دکترا میگن کلا ازم ناامید شده بودن و میخواستن دستگاه ها رو جدا کنند که برگشتم

 

-خوشحالم که هستی

 

طاهر: اگه اون طور میرفتم اون دنیا هیچوقت نمیتونستم بار گناهانم رو سبک کنم.. مرگم قبل از حلالیت طلبیدن از ترنم خیلی شکنجه آور بود.. خوشحالم که همه چیز خوبه

 

-خدا رو شکر… که راضی هستی… من برم خیلی خسته ام طاهر.. حتی نا ندارم رو پام واستم

 

طاهر: باشه.. خداحافظ

 

-فقط به سیاوش بگو امشب خونه خودمون هستم.. حوصله ی تنهایی و سکوت خونه ی خودم رو ندارم

 

طاهر:باشه… خیالت راحت

 

خمیازه ای میکشه و دستش رو به نشنه ی خداحافظی بالا میاره

 

طاهر: حواست به رانندگی باشه

 

-حواسم هست

 

سوار ماشین میشه و ماشینو روشن میکنه… دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه

 

💔سفر به دیار عشق💔

سوار ماشین میشه و روشن میکنه… دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه

 

همینکه یه خورده از طاهر دور میشه دوباره یاد ترنم میفته و کم کم لبخندی رو لباش میشینه

 

زیر لب زمزمه میکنه: درسته آخرش این طاهر ضدحال زد و یه مشت خوابوند تو صورتم ولی می ارزید… اصلا یه بوسه از لبای ترنم به تمام مشتهای عالم می ارزه

 

لبخندش پررنگ تر میشه.. همونجور که با آرامش ماشینو میرونه میگه: بالاخره بعد از ۴ سال باز هم میتونم با خیال راحت عاشق باشم… بدون نگاه های سرزنشگر سیاوش.. بدون عذاب وجدان از مرگ ترانه.. بدون نفرتهای تلقینی… بدون خوددرگیریهای روزانه.. بدون کابوسهای شبانه… چه حس خوبیه بعد از سالها میتونم به داشتن ترنم فکر کنم

 

آهی میکشه و ادامه میده: هر چند معوم نیست کی قبوم میکنه… چیکار کنم خدایا؟.. چیکار کنم که ترنم بتونه همه چیز رو فراموش کنه… اون عذابها و خاطرات تلخ گذشته رو چطوری میتونم از قلب و ذهنش پاک کنم…

 

وقتی به عذابهایی که ترنم کشیده فکر میکنه با همه ی وجود داغون میشه

 

-با تمام این خوشحایها ولی از همیشه داغونترم…تنها چیزی که بهم امید میده اینه که ترنم جز من عاشق هیچکس نشد… همینه که باعث میشه نفس راحتی بکشم… خدایا شکرت که بهم یه فرصت دیگه دادی… واقعا نمیدونم که بدون ترنم چیکار باید میکردم… بعد از چهار سال بالاخره تونستم طعم لباش رو بچشم.. اون هم با خیال راحت

 

اونقدر با خودش حرف میزنه که بااخره ببه مقصد میرسه…وقتی به خونه ی پدریش میرسه ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه ولی همه ی فکر و ذکرش پیشه ترنمه-ایکاش میشد با خودم بیارمش…

 

خوب میدونه که تو این شرایط سخت، ترنم نمیتونه تو خونه ی پدریش زندگی کنه.. خودش هم با اینکه اوایل دوست داشت ترنم به خونه ی پدریش برگرده ولی به خاطر اینکه پدر و مادر ترنم بیمارستان بودن برای برگشت ترنم اصراری نکرد… امشب هم با دیدن رفتار اعضای خونوادش به این نتیجه رسید که برگشتن ترنم به خونه ی پدریش بیشتر باعث آزار ترنم میشه

 

-چیکار کنم خدایا؟.. باز خوبه طاهر دنبال خونه هست

 

یکی تو ذهنش میگه: این هفته رو میخوای چه جوری دووم بیاری؟.. اصلا از کجا معلوم طاهر به این زودی خونه ی موردنظرش رو پیدا کنه

 

با اخمایی در هم جواب خودش رو میده: پیدا میکنه… در نهایت اگه نشد خودم میام اینجا زندگی میکنم و آپارتمانم رو به طاهر میدم ولی نمیذارم ترنم با یه پسر زندگی کنه

 

با بی حالی به سمت اتاقش میره و خودش رو به تخت میرسونه

 

لبخندی میزنه و میگه: باز خوبه طاهر هست وگرنه معلوم نبود چه جوری باید به ترنم کمک میکردم.. بدون طاهر اینقدر راحت به ترنم دسترسی نداشتم

 

خودش رو ری تخت پرت میکنه.. از فکر اینکه اگه اون روز بعد از چند لحظه که طاهر از دست رفته بود برنمیگشت دیوونه میشه

 

-پسره ی دیوونه سکتم داد

 

پهلو به پهلو میشه و سعی میکنه به اون چیزی که ذهنش رو مشغول کرده فکر نکنه… خودش رو مدام با حرفای دیگه سرگرم میکنه

 

-ترنم ناچاره تو خونه ی اون پسره بمونه… پس فکر بیخود نکن

 

آخرین باری که جلوی امیر رو گرفت مجبورش کرد تا دلیل موندن ترنم توی خونه ی مهران رو براش توضیح بده.. امیر هم در آخر تسلیم شد و گفت که چون خونواده ی اون و ماندانا زیاد تو خونشون رفت و آمد میکنند بهتره ترنم تو خونه ی مهران بمونه… امیر میگفت دوست نداره خونواده ی خودش و ماندانا در مورد ترنم بد فکر کنند

 

-آره سروش.. بیخودی حرص نخور.. رفتار ترنم با مهران مثل تمام پسرای اطرافشه… دیدی که حتی یه بار هم با مهران مثل تو حرف نزد…

 

با خشم ر تختش میشینه و مشتی به تخت میکوبه

 

-اه.. لعنتی

 

خودش هم میدونه که نگرانیش از جانب ترنم نیست.. بیشتر از جانب مهران احساس خطر میکنه

 

-نکنه ترنم رو به سمت خودش بکشه؟

 

 

سرش رو بین دستاس میگیره و میگه: نه.. نه.. نه.. سروش اینقدر از این فکرای بیخود نکن… مهران هم خوب میدونه که ترنم فقط به یه نفر دل بسته