یہ وَقتآیے هَست چشآت پُره اَشکــہ اَمآ نمیزآرے بریزه گلوت پُره بغضـہ اَمآ نمیزآرے بشکَنہ 

دلت پُره حَرفہ اَمآ فقط سُکوت و سُکوت و سُکوت

رآضـے نیستے وَلے نَہ گلہ میکُنے و نَہ شکآیَتے

یہ وَقتآیے هَست کہ دیگہ فَقَطـ تَسلیم میشے

یہ وَقتـآیے بہ خودت میآے میبینے اَز اون هَمہ شیطنَت هیچے نمـونـده به همین راحتی جوونیت میره...

 

سیاوش: ایکاش این پیشنهاد رو به طاهر نمیدادی

 

-بالاخره که چی؟… بالاخره که باید با فامیل رو در رو میشد

 

سیاوش: حس میکنم اذیت شد

 

-دیگه نمیدونم چیکار کنم… اصا فکر نمیکردم خونوادش این جور برخورد کنند

 

سیاوش: همه مون شوکه شدیم.. بابا خیلی ناراحت بود

 

-کسی چیزی فهمید

 

سیاوش: نه بابا.. خیلیا دور و بر ما چرخیدن تا چیزی از زیر زبونمون بکشن

 

-آخه به بقیه چه ربطی داره

 

سیاوش: شاید بهتر بود ترنم بعضی از مسائل رو تو جمع بازگو نمیکرد

 

-مگه براش اعصاب گذاشتن.. تو اون لحظه که نبودی چنان به رگبارش گرفته بودن و نقش بازی میکردن که من خشکم زده بود

 

سیاوش: میتونست با سیاست تر رفتار کنه

 

-من خودم کنترلم رو از دست داده بودم بعد تو از ترنم انتظار داری

 

سیاوش: شاید بهتره یه مدت آزادش بذاریم تا بتونه فکر کنه… از همه طرف ریختین سرش دارین براش تصمیم میگیرین… اصلا نمیذارین یه خورده آرامش داشته باشه

 

———-

 

-نمیتونم ولش کنم

 

سیاوش: نمیگم ولش کن.. میگم زور نگو… سروش با این همه دور ترنم چرخیدن به جایی نمیرسی.. همه مون میدونیم ترنم تو رو دوست داره پس چرا مثل پسرای ۱۸ ساله رفتار میکنی؟

 

-میترسم دست رو دست بذارم و دوباره از دستش بدم

 

سیاوش: اینجوری هم داری از دستش میدی.. اون الان باید دور از همه چیز و همه کس یه خورده فکر کنه.. به خودش به آیندش به زندگیش… از بس آزارش میدین اصلا نمیدونه داره چیکار میکنه… بین یه ایل آدم گیر کرده همه از همه طرف میریم بهش میگیم ما رو ببخش ما رو حلال کن

 

پدر: سیاوش درست میگه

 

با ناراحتیبه طرف پدرش میچرخه و میگه: بابا شما کی اومدین؟

 

پدر: همین الان رسیدیم

 

-مامان کجاست؟

 

پدر: الان میاد.. رفت لباسش رو عوض کنه

 

سری تکون میده و با کلافگی میگه: این پسره مهران بدجور رو اعصابمه… اگه ترنم یه جای دیگه زندگی میکرد این همه بهش گیر نمیدادم و یه مدت از دور مراقبش میبودم ولی الان همه برنامه هام بهم ریخته.. ترنم دوستی نداره که بخواد اونجا بمونه.. کمکهای ما رو هم قبول نمیکنه.. تو این سالها هم همه از دورش پراکنده شدن و تنهاش گذاشتن من میدونم از روی اجبار اونجا موندگار شده ولی از رفتارای مهران میترسم

 

پدر: مهران پسر بدی به نظر نمیرسه تو این شرایط با این زورگویی بیشتر ترنم رو از خودت دور میکنی

 

-نمیدونم چرا احساس میکنم رفتار این پسر با ترنم عادی نیست… رنگ نگاهش حس و بوی برادری نداره.. وقتی هم این موضوع رو بهش گفتم حرفمو انکار نکرد

 

کسی چیزی نمیگه

 

پوزخندی میزنه و ادامه میده: پس شماها هم فهمیدین

 

پدر: مهم ترنمه که دوستت داره.. مهران هم از اون آدما نیست که پاش رو از گلیمش درازتر کنه… شاید یه احساسی به ترنم داشته باشه ولی…..

 

بدون اینکه بخواد بلندتر از حد معمول میگه: غلط میکنه به ترنم احساسی داشته باشه

 

سها: چه خبرته سروش.. خونه رو گذاشتی رو سرت

 

با اعصابی داغون مشتی به دیوار میکوبه و میگه: نمیتونم ترنم رو تو خونه ی یه پسر غریبه ببینم.. تازه میخواست پیش مهران کار کنه با زور و تهدید نگهش داشتم

 

سیاوش: شاید اصلا اینجور که ما فکر می کنیم نباشه -من نمیتونم با این اما و اگرها و شاید و بایدها منتظر بشینم تا ترنم رو از دست بدم

 

پدر سروش: سروش اون دختر دوستت داره اینقدر خودت رو آزار نده یه خورده بهش فرصت بده…

 

-اینو میدونم بابا ولی این رو هم خوب میدونم که الان تحت فشاره… میترسم با یه فرصت دوباره ی من باعث بشم که بیشتر از همیشه ازم دور بشه… اگه مثله من یه تصمیم عجولانه بگیره و هم خودش و هم منو بدبخت کنه کی جوابگوهه؟

 

سیاوش: پس میخوای چیکار کنی؟

 

-نمیدونم.. عینه این دیوونه ها فقط دور خودم میچرخم.. همش با خودم میگن نکنه واقعا قبولم نکنه.. اگه میگفت دوستم نداره حداقل میدونستم باید یه تلاشی کنم تا بهش بفهمونم که داره به خودش تلقین میکنه اما وقتی خودش هم این دوست داشتنا رو انکار نمیکنه من واقعا میمونم چیکار باید کنم؟

 

مادر: خب عزیزم ازت دلگیره.. باهاش حرف بزن

 

-شما هم که اومدین مادر من

 

با زهرخند میگه: جلسه ی خونوادگی تشکیل دادیم

 

مادر: عزیزم تو پسر مایی وقتی تو مشکلی داری ما باید بهت کمک کنیم

 

نگاهی به خونوادش میندازه… بغض تو گلوش میشینه.. سیاوش.. سها.. پدرش.. مادرش.. همیشه پشتش بودن اما ترنمش توی این چهار سال هیچکس رو نداشت

 

پدرش لبخند تلخی میزنه و میگه: بهش فکر نکن

 

-شما از کجا میدونید به چی فکر میکنم؟

 

پدر: به جز ترنم چی میتونه این طور تو رو به فکر فرو ببره

 

-تو این سالها هم منو از دست داد هم خونوادش رو

 

مادر: امشب دلم خیلی براش سوخت.. اصلا باورم نمیشد آقای مهرپرور این طور آدمی باشه

 

-دلم نمیخواد در مورد قضیه امشب کسی خبردار بشه

 

مادر: مگه دیوونه ایم… فقط همین مونده این حرفا به زبون این فامیلای دهن لق بیفته.. دیگه دست از سر دختر بیچاره برنمیدارن

 

-ترنم من بیچاره نیست.. خودم همه ی کمبوداش رو جبران میکنم.. دلم نمیخواد با ترحم نگاش کنید

 

مادرش آهی میکشه و میگه: همه مون خیلی جاها اشتباه کردیم.. حالا که همه چیز رو فهمیدم دلم میخواد براش مادری کنم

 

سها: لابد مثل سابق

 

سیاوش: سها

 

سها: هر وقت حقیقت رو میگم با سها سها گفتن خفم میکنید… آخه دلم از این میسوزه که همه تون تا وقتی همه چیز خوبه دلسوز و مهربون میشین ولی وقتی یه چیز برعلیه ترنم پیش میاد پشت پا به تمام ارزشهای گذشته میزنید.. از کجا معلوم در آینده کسی از موضوع ترنم باخبر نشه… فردا اگه توی مهمونی ها از عروستون بد گفتن حاضرین جلوشون مادر: وایمیستم سها.. حتی اگه ترنم سروش رو هم قبول نکنه باز هم به هر کسی از ترنم بد بگه تودهنی میزنم.. این دفعه میخوام واقعا یه مادر باشم.. میخوام همه چیز رو جبران کنم.. خیلی در حقش بد کردم

 

سروش لبخندی میزنه.. از حمایت خونوادش لذت میبره.. حمایتی که برای ترنم باشه براش لذت بخشه

 

——–

 

پدرش رو میبینه که دستاش رو دور شونه های زنش حلقه کرده و آروم تو گوشش چیزی رو زمزمه میکنه.. مادرش هم سریبه نشونه مثبت تکون میده

 

سها با فوضولی میگه: حرفای تو گوشی نداشتیما

 

مادر: یه دقیقه آروم بگیر بچه

 

سها: وای نگو مامان.. اونجوری که دق میکنم

 

مادرش چشم غره ای به سها میره که باعث خنده ی جمع میشه

 

سیاوش: بچه جون برو بخواب از وقت خوابت گذشته

 

سها: بچه پررو… مظلوم گیر آوردین

 

پدر: یه لحظه ساکت باشین

 

با صدای پرتحکم پدرش سکوت تو اتاق حکم فرما میشه