(پارت سی)

با کوفتگی وارد اتاقی شدیم که همیشه توی ارزوهام بود که یک شب کنار ادرین روی تختش بخوابم

با حس ارامش توی بغل کسی که دوسش دارم!

خواستم و خودم و روی تخت ولو کنم که گفت:میخوای همینجوری بخواب

پوکر فیس نگاش کردم

جلوی اینه رفتم

پوففففف

کی حوصله داره سه ساعت گیره باز کنه

با لب و لوچه ای اویزون روی صندلی ارایش نشستم

با موهام هی ور میرفتم

که باز شه ولی نمیشد و بدتر درد میکرد

بالاخره یک گیره رو گیر اوردم

خواستم بیرون بکشم

که محکم فرو رفت توی سرم

فرو رفتن گیره همانا و جیغ منم همانا

ادرین با ترس روی تخت نشست

گریه ام گرفته بود

بلند شد و یک صندلی کنارم کشید

اروم گیره ها رو باز میکرد 

طوری که دردم نگیره

انقدر با ارامش نشسته بود و این کار و میکردم

که من حوصله ام سر رفت تا اون

سرم روی میز ارایش گزاشتم خوابم میومد

چشمام بسته شد و خوابم برد

****

حس گرمایی که دورم بود کم شد و پتویی روم افتاد

روی یه جای نرم بودم

دست زدم

اره تخته

ولی  من خوابم نمیومد

مخصوصا که ادرینم رفت

بلند شدم

با تعجب توی اینه به خودم نگاه کردم

لباس پف پفیم با یک تاپ و دامن عوض شده بود

اثریم از ارایش روی صورتم نبود

لبخندی توی اینه به این کاره ادرین زدم

کاش هیچ وقت این خوشی از بین نره

کاش ادرین همش  عاشقم باشه و منم دیوونش باشم

با خوشحالی از اتاق خارج شدم

خبری از ادرین نبود

بیخیالش حتما رفته صبحونه بخوره

با سرزندگی از پله ها پایین اومدم

با دیدن جولیا کل روزم از الان داغون شد

بیخیالش وارد اشپزخونه شدم

عه

ادرین اینجا هم که نیست

قوری و برداشتم کمی چایی توی لیوان ریختم

خواستم کتری رو بلند کنم

که از پشت یکی بغلم کرد

خواستم جیغ بزنم

که دستشو گذاشت روی دهنم

دم گوشم گفت:هیشش منم چته بابا

دستشو با خودش پس زدم و برگشتم سمتش:تو عینه جن وارد میشی

این چه طرز بغل کردنه بی شعور

پای میز نشست و گفت:دوست دارم زنمه به شمام ربطی نداره

حرصی نگاش کردم که لبخند خوشحالی زد

عه از اینکه من حرصم میگیره خوشحالی باشه اقا ادرین دارم برات با فاصله پشت میز تشستم 

که خودش و صندلیش و کنارم کشید

و دستشو دور شونه هام حلقه کرد

منی که میخواستم لقمه بگیرم عصبی نگاش کردم که گفت:چیه نکنه حق اینم ندارم

با خیال راحت با یک دست صبحونه میخورد با دست دیگشم محکم منو گرفته بود

-مگه من میخوام فرار کنم اینجوری بغل کردی

گفت:از تو بعید نیست پیشی کوچولو

نفس عصبی ای کشیدم و گفتم:من پیشی کوچولوم اقا  گرگه

بیخیال صبحونه دستشو برداشت برگشت سمتم و گفت:عه من اقا گرگم پس مواظب باش اقا گرگه نخورتت

جیغی کشیدم  

و از روی صندلی پریدم پایین

توی اشپزخوته عینه هم مونگولا دور میز میچرخیدیم

نگام کرد و گفت:مرینت دستم بهت برسخه میدونی چی کارت میکنم

اره میدونستم

گیرم بیاره از قلقلک بیچارم میکنه

مات نگاش میکردم که قدمی سمتم برداش یک قدم رفتم عقب و گفتم:باشه تسلیم

خنده ای کرد و بغلم و کرد و توی بغلش منو فشرد:ادرین دارم میترکم

از بغلش بیرون اومدم با هم به سمت خروجی اشپزخونه رفتیم

که با صدای جولیا و حرفش میخ شدم

جولیا:هه میبینم خوش و خورمید...جناب ادرین بهش گفتی من مادر بچه اتم

*********

پایان

بسی طولانییییییی

نظرررررررر

بایی❤