از زبون مری جونم🌹

چرا من نمی تونم ادم باشم؟مادر:عزیزم ما خون اشامیم نمی تونیم!!!و رفت.یاده زمانی افتادم که مامان داستانه خون اشامای دوره ی

تاندلیف (از خودم گفته بیدم) رو برام مگیفت:

فلش بک(کودکیه مرینت)

مادر:در زمان ها گذشته خون اشاما با ادم ها یعنی انسان ها زندگی میکردند میگفتن اونا با هم مثله برادر بودن تا اینکه یک روز یکی

از خون اشاما عطشش رو نتونست کنترل کنه و حمله ور شد و خونه دختره امپراطور رنالد رو خورد و اون دختر مرد خب تقسیر ما نبود

حداکثر تقسیر اون خون اشام بود نه همه ی ما اونا به ما اتحام زدن ما هم تا سالیانه سال با هم جنگیدیم که امپراطور جدید گابریل

دیواری بینه جنگله ما و کشوره خودشون کشید و دیگه نه ما حقه رفتن به اونجا رو داشتیم نه اونا به ما پس دخترم سعی کن تو هم

دوری کنی!!!!


پایان فلش بک

ای خدا از کجا معلوم واقعیت نه من خفاش کوچولوم تیکی رو نوازش کردمو بدو بدو ساکمو برداشتم تا یک کوچولو بزنم بیرون و برم

پیش الیا شاید بتونم پیشه انسان ها هم برم😎(اقا ننت الان گفت نرو)رفتم پیشه الی که ..............................................

********************************************************

تموم کلا ازمایشی بود اگه خوب بود و دوست داشتین بگین ادامه بدم.

خداحافظ