زنگ در به صدا در اومد باز کردم هیچ کس نبود فقط یک نامه بود بازش کردم نوشته بود:

سلام ادرین منو ببخش متاسفم که جا زدم ولی نهایته سعیم همینه خودمو از دنیا خلاص میکنم تو که منو نمیخوای پس منم میرم تا تو به زندگی با کاگامی خوشبخت شی

❤دوست دارت مرینت❤

گریم گرفت فوری گفتم:پلگ کلاز اوت

رویه خونه ها می دویدم تا پیداش کنم اون نباید میمرد من نمیزارم شاید فقط به عنوانه دوست دوسش داشتم اما من من نمی تونم دیگه نمی تونم انکار کنم دوستش دارم:خدایا نزار خودکشی کنه وایستا نگهش دار تا برسم تو رو به خودت قسم.تندتر دیویدم رسیدم به برجه ایفل رفتم بالا دیدم میخواد خودشو پرت کنه گرفتمش و محکم در اغوشم جا بهش دادم اروم در گوشش زمزمه کردم:دیگه نبینم پرنسسم بخواد خودکشی کنه

چشماشو باز کرد با چشمای گشاد نگام کرد بعد اخم جایه تعجبشو گرفت و روبهم گفت:چرا اینکار و کردی؟میخواستم خودمو خلاص کنم

من:حق نداری یعنی من نمیزارم

مری:تو چیکاریه منی که تایین تکلیف میکنی؟؟

من:فعلا هیچکاریه اما همه کارتم میشم

مری:خیله خب منو..... که حرفش قطع شد و یک ویلن از پشت گرفتش:یاح یاح یاح😈من عشق کشندم تمومه عشقتو میگیرم میراکلستو بده وگرنه میندازمش پایین

من:هرگز

یکم نزدیک بود مرینت رو بندازه که گفتم:باشه باشه ولش کن

مری:نه کت بهم اعتماد کن ندش

عشق کشنده:میخوای بمیری؟

مری:من نمیمیرم.بعد مرینت خودشو پرت کرد پایین اوه نه اون حتما واسه ی خودشم که شده خودکشی میکنه فوری اکوماشو با کتکلیزم نابود کردمرفتم که مرینتو بگیرم که یکدفعه یویویه لیدی باگ گره خورد به یک دودکش و اومد بالا اون لیدی باگ بود! با لبخند نگام کرد که یورش بردم سمتش که جیغی کشید و اومد در بره که محکم بغلش کردم که اخش در اومد و گفت:چه مرگته دیوونه؟چرا مثله وحشی ا حمله میکنی؟

من:باورم نمیشه تویی..... و گریم گرفت اشکامو پاک کرد و گفت:خجالت بکش مرده گنده مرد مگه گریه میکنه؟

من:اره گاهی باید مرد باشی تا گریه کنی پلگ کلاز این

مرینت با چشمای گشاد نگام میکرد منم سواستفاده کردمو لبمو چفته لبش کردم...

*******************

9 سال بعد

من و مرینت بچه دار شدیم و زندگیه خوبی داریم خدا کنه هیچ وقت این عشق از بین نره.

پایان

اونگه

خدایا دستم شکست نظر ندی جر وا جرت کردم چون با اینکه کم بود دستم درد گرفت.

یادتون باشه فقط و فقط به خاطره شماها دادم.

خدانگهدار❤