پارت اول

هر چه بیشتر می گشتم کمتر پیدا میشد ، یعنی چی؟ چرا کسی دنبالم نیومده؟ یعنی براشون اینقدر بی ارزشم؟ ـ مرینت خانم به طرف صدا برگشتم پسری حدودا بیست و پنج ساله ، با چشمان مشکی . ـ بله خودم هستم. لبخندی زد ـ پس شما زن داییم هستین چشام گرد شد ، زن دایی این؟ ولی به ادرین نمیخورد سنش بالا باشه ! البته به عکسش .یعنی بهم دروغ گفتن؟ دلم میخواست کیفم و رها کنم و تا توان دارم بد َوم ، ولی باید کجا میرفتم؟! ناچار تسلیم شدم. ـ شما خواهرزاده ی آقای اگراست هستید؟ بهتون میخوره برادرشون باشید ـ بله نینو هستم پنج سال ازش کوچیکترم. نفس راحتی کشیدم که از چشاش دور نموند و باعث شد خندش بگیره ـ زن دایی بفرمایید از این طرف ماشین رو اونجا پارک کردم . نگاهی برزخی به سمتش کردم ـ به من نگو زن دایی، فکر کنم چند سال ازم بزرگتر باشی! سرش رو تکون داد ـ باشه مرینت خانم ـ چرا خودش نیومد دنبالم؟ دست و پاش رو گم کرد ـ چیز کار داشتن ، منو فرستادن. به ماشین رسیدیم ، قفل ماشین رو زد و کیفم رو صندوق عقب گذاشت ، ماشاالله مامان هر چی تونست چپوند تو کیف ، مثل اینکه قرار قحطی بیاد. در ماشین رو برام باز کرد ، سوار شدم ، خودشم پشت فرمون نشست ، و حرکت کرد. جلوی یه خونه ی ویلایی از حرکت ایستاد ، با تک بوقی در باز شد و ماشین رو به داخل باغ به حرکت در آورد جلوی ویلا متوقف شد از ماشین پیاده شدم ، نینو کیفم رو که فکر کنم دویست کیلویی بود از صندوق عقب در آورد ـ مرینت خانم از این طرف دنبالش حرکت کردم و وارد ویلا شدیم ، زنی خوش چهره روبرومون قرار گرفت ولی ، احساس کردم کمی استرس داره ، نینو رو به خانمه گفت ـ بفرما مادر جون عروست رو آوردم خانمه یه لبخند کاملا مصنوعی زد و من رو تو آغوش گرفت ـ خوش اومدی دخترم ، منو امیلی صدا کن ـ ممنون رو به نینو گفت ـ وسایلش رو ببر اتاقش نینو وارد اسانسور شد منم با یه با اجازه به دنبالش رفتم رو به نینو گفتم ـ مشکوک میزنید قضیه چیه؟ رنگش پرید ـ ها چی میگی ؟ مشکوک برای چی؟ شونه ای بالا انداختم و از اسانسور پیاده شدیم ، وارد اتاقی مجلل و شیک شدیم که صدای عربده ای از طبقه پایین ، قلبم رو لرزوند، نگاهی به نینو که دیگه رنگ به رو نداشت کردم سریع کیف رو گذاشت تو کمد دیواری و به طرف در حرکت کرد و گفت ـ هر چی شنیدی از اتاق بیرون نیا ، اگه کسی هم اومد بالا برو تو کمد قایم شو از اتاق بیرون رفت و در رو بست ، ولی من کی حرف گوش کن بودم که این دومین بارم باشه؟! یادم نمیاد. اصلا از حرفاش چیزی نفهمیدم چرا و از کی میخوان من رو پنهون کنن ؟ به طرف در رفتم و آروم در رو باز کردم ، پشت ستونی قایم شدم تا منو نبینن ، صدای مردی که عربده می کشید از طبقه پایین به گوشم رسید ـ مگه نگفتم نمیخوامش ، چرا مجبورم کردین، باباش شریک کارخونه ایرانیمونه که باشه من زیر بار این ازدواج نمیرم نینو ـ آروم باش دایی ، اونم که حالا نیومده چرا خودت رو ناراحت میکنی دوباره صداش خنجری شد تو قلبم ـ هه دختره چه زود بله رو داد ، میدونم فقط به خاطر عشق خارج اومدن این کار رو کرده صدای خانمه بلند شد ـ مادر تو یه بار ببینش شاید خوشت اومد ، حتی حاضر نشدی عکس هاش رو ببینی ادرین ـ بسه مادر من اون دختر رو نمیخوام ، خودت میدونی تصمیم دارم با کاگامی ازدواج کنم پس بهتر برش گردونین ، بهم خبر دادن اوردینش خونه نینو ـ درست بهت خبر دادن ولی اونی که تو میگی نیست ، خواهر دوستم رو آوردم ، فهمیدی دایی جان؟ چند لحظه صدایی از کسی نیومد صدای پر از تعجب ادرین بلند شد ـ چرا اومده اینجا؟ نینو ـ اومده درس بخونه جایی نداشت اوردمش اینجا ادرین ـ نینو گند کاریات رو به خونه نکش. نینو ـ اون طور که فکر میکنی نیست ، گفتم که خواهر دوستم ، کارن اونو سپرده به من ، آوردمش چون اینجا کسی رو نداشت. بالا خره دروغها رو باور کرد و از خونه بیرون زد ، ولی پاهام دیگه توان ایستادن نداشتن ، ُسر خوردم و رو زمین نشستم ، به ستون تکیه دادم و اشک ریختم ، از پدرم دلم گرفت ، از زندگیم ، منی که همه به خاطرم جون میدادن امروز تو یه کشور غریب خورد شدم ـ مرینت صدای نگران نینو به گوشم رسید ، سرم رو بلند کردم و با چهره ی شرمنده ی نینو و امیلی روبرو شدم. به زور از جام بلند شدم و رو بهشون گفتم ـ من برای یک لحظه هم اینجا نمی مونم. به طرف اتاق حرکت کردم و کیفم رو از کمد بیرون کشیدم خودشون رو سریع بهم رسوندن نینو چمدون رو از دستم گرفت و خیلی جدی گفت ـ میخوای جلوش کم بیاری؟ اگه بری میفهمه که حرفام دروغ بوده بمون و بهش ثابت کن هیچی کم نداری پوزخندی زدم ـ اومدیم و بهش ثابت کردم ، بعدش چی؟ من حتی دلم نمیخواد ریختش رو ببینم امیلی ـ مادر کجا میخوای بری تو کشور غریب ؟ میدونم تو هم مثل ادرین به اجبار بله دادی ، رفتن چیزی رو عوض نمیکنه، یه مدت به عنوان خواهر دوست نینو اینجا بمون ، تا ببینیم باید چیکار کنیم. دستام شل شد نینو دسته ی چمدون رو گرفت و رو زمین گذاشت و گفت ـ آفرین دختر خوب حالا وسایلت رو بچین تو کمد ، به هیچی هم فکر نکن ، تو که عاشقش نبودی که شکست خوروه باشی ، به راحتی میشه اسمش رو از شناسنامت پاک کرد . به چهره ی مهربونش لبخندی زدم ، راست میگفت ـ باشه بهتر که راضی نیست کی حوصله شوهر داری داره نیش هر دوش باز شد ، امیلی بغلم کرد و گفت ـ ممنونم دخترم ، بهت قول میدم عاشقت شه! تو خیلی زیبایی. ـ نه دیگه نشد امیلی جون ، من دیگه به هیچ عنوان نمی خوامش نینو و امیلی از اتاق بیرون رفتند، کیفم رو باز کردم و لباسهام رو تو کمد چیدم ، مامان هم چه فکرهایی پیش خودش کرده بیشتر لباسهام باز بود والبته خوش سلیقه . تیشرت قرمزی که طرح لبی سرخ جلوش بود ، شلواری لی فیت تنم رو برداشتم و پوشیدم ، جلوی آینه ایستادم و چهرم رو از نظر گذروندم ، چشام رنگی بین ابی و سبز بود ، کسی از فاصله یه متریم هم نمیتونست رنگی بودنش رو تشخیص بده و همه فکر می کنن سبزه ولی از فاصله نزدیک رنگ چشام به رنگ ابی اسمونیه لبای زیبای گوشتی و صورتی ، بینیم که البته عملش کردم ، خوب مگه چیه مدلش رو دوست نداشتم ، و موهای ابریشمی ، همه میگن خوشگلم ، خودمم میدونم خوشگلم ، پر رو هم ، خودمم هم میدونم بابا چرا ناراحت میشید.

*********

پایان

بای