پارت 2

از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم ، خودم رو به آشپز خونه رسوندم چون به شدت احساس گشنگی میکردم ، ولی مثل اینکه گشنه تر از منم هست نینو دو لپی داشت غذا میخورد ، و هنوز متوجه حضور من نشده بود، صبر کردم لقمش رو قورت بده چون اگه منو میدید خطر خفگی خیلی بالا میرفت ، لقمش رو خورد خواست قاشق بعدی رو بزاره دهنش که صدای اهم اهم از خودم در آوردم برگشت و نگام کرد ، لبخندی زد و آروم گفت ـ چه بد شانسه دایی که همچین هلویی رو از دست داد. خندم گرفته بود ولی به جاش اخمام رو تو هم کردم ـ مثل اینکه جو اینجا زیادی روت اثر گذاشته! نیشاش رو باز کرد و گفت ـ زن دایی این طور نگین دلم میشکنه من پسر خوبیم این بار اخمام به طور واقعی تو هم رفت ، صندلی جلویش رو کشیدم و نشستم ـ مگه نگفتم نگو زن دایی؟ ـ ها باشه ولی مرینت هم نمیشه گفت دایی میفهمه .چی صدات کنیم؟! صغرا چطوره؟ چش غره لی بهش رفتم ـ نوژا اسم دومم دوستام اینجوری صدام میکنن. لبخندی زد ـ خیلی هم خوب بشقاب رو از جلوش کشیدم ، و شروع به خوردن کردم ، با دهن باز نگام کرد ـ قاشقه دهنی بود. لبخند عریضی زدم و با دهن پر گفتم ـ من مشکلی ندارم ، یعنی دلم پاک! مظلوم نگاهی به غذا انداخت ـ چشمت رو درویش کن مال من. تا لقمه آخرش رو خوردم ولی هنوز گشنم بود ، نگاهی به نینو که با حسرت به بشقاب چشم دوخته بود کردم ـ میگم نینو جان دیگه غذا نیست ؟هنوز گشنمه! آه حسرت باری کشید ـ اگه بود که من نمینشستم تو رو نگاه کنم یه باره ذوقی کرد ـ پاشو برو آماده شو بریم بیرون یه چیزی بزنیم به بدن. نیشم رو باز کردم ـ بش ُمر سه آماده ام. به طرف اتاقم پا تند کردم ، یه شلوار لی سیاه و پیرهن مدل مردونه قرمز پوشیدم ، دلم راضی نمیشد بدون روسری برم بیرون ، کلاه بافت قرمزی برداشتم و رو سرم گذاشتم ، قسمتی از موهام از زیر کلاه بیرون زده بود ، رژ صوتی هم رنگ لبم برداشتم و رو لبای قلوه ایم کشیدم کفش آل استار قرمزم رو پوشیدم لبخندی به تیپ قشنگم زدم و از اتاق بیرون رفتم، راه پله رو پیش گرفتم ، نینو یا تیشرت آبی چسبون و شلوار لی همرنگش پایین منتظرم ایستاده بود ، با دیدنم لبخند قشنگی رو لباش نشست ، ته چهرش شبیه ادرین بود ولی نه به زیبایی اون ،البته من فقط عکس ادرین رو دیدم ولی اون حتی حاظر نشده بود عکسم رو ببینه! ـ خیلی خوش تیپم نه؟ با صدای نینو از هپروت بیرون اومدم ـ ها؟ نیشاش رو باز کرد ـ میگم خیلی خوشگلم که زوم من شدی؟ ـ یه کم خودت رو تحویل بگیر ، تو فکر بودم جناب. ـ اوه بله بانو ، میشه بفرمایین به چی فکر میکردین؟ ـ به اینکه شبیه داییت هستی. نیشاش باز تر شد ـ آره دایی خیلی خوشتیپ ، هواست باشه دلت رو ندی. پوزخندی زدم ـ برای من انسانیت و شعور بالا تر از خوشتیپی ، داییتون خوب شعورشون رو نشون دادن! حواست باشه نینو به هیچ وجه نمیخوام متوجه هویت من بشه ، اگه چیزی بهش گفتین من از اینجا میرم فهمیدی؟ لبخند از لباش رفته بود ، ناراحت سرش رو زیر انداخت ـ نگران نباش نوژا ، ما چیزی بهش نمی گیم. به طرف در اشاره کرد ـ بریم ؟ سرم رو تکون دادم ، با هم به طرف بیرون از ویلا حرکت کردیم ، دوساعت بیشتر از آشنایمون نمی گذشت ولی باهاش احساس راحتی میکردم. با خروجمون از ویلا در حیات باز شد و فراری مشکی رنگی وارد شد... درو بازوی نینو رو گرفتم چون حدس میزدم که ماشین ادرین باشه ، نینو به سمتم برگشت و سوالی نگام کرد. ـ میخوام مطمعن بشه که مرینت نیستم نینو دستام رو از دور بازوش باز کرد و تو دست گرفت ـ پایتم ، بزن بریم. بدون توجه و نیم نگاهی به ادرین به سمت ماشین نینو حرکت کردیم ولی از شانس گند من دقیقا ماشینش رو کنار ماشین نینو پارک کرد به ماشین رسیدیم یه کم استرس گرفتم ولی سعی کردم عادی رفتار کنم ادرین از ماشین پیاده شد چشام گرد شد، مثل من ست کرده بود یه تیشرت قرمز و شلوار مشکی پوشیده بود، خودم رو به بیخیالی زدم ، دیگه روبروش ایستاده بودیم ابروهاش بالا پرید و با پوزخند به دستهای گره خورده ی من و نینو نگاه کرد، مثل اینکه نقشه ام گرفت، نینو رو به ادرین گفت ـ دایی جان ایشون نوژا هستن و رو به من گفت ـ نوژا جان ایشون داییم ادرین خان هستن سرم رو تکون دادم و رو به ادرین که تمام حرکاتم رو زیر نظر گرفته بود گفتم ـ خوشحالم از آشناییتون دایی جان. نینو خنده ی ریزی کرد، برای دومین بار ابروهای ادرین بالا پرید و بلاخره دهن محترم رو تکونی داد ـ دایی شما که نیستم! ـ وای ناراحت شدین؟ آخه دایی من، وقتی دوستام دایی صداش میزدن خوشش میاد گفتم شاید شما هم دوست داشته باشین. ابروهش رو تو هم کشید ـ داییتون دقیقا چند سالشونه؟ لبخندی زدم ـ همسن شما دقیقا چهل سال. چشاش گرد شدو با دهن باز نگام می کرد، نینو برای جلو گیری از خنده چندتا سرفه کرد و گفت ـ نوژا جان داییم سی سالشه. چش غره ی نا محسوسی به نینو رفتم ـ دایی داییه دیگه! فرقی نداره چند سالش باشه. ادرین به طور نمایشی شروع به بو کشیدن کرد ـ چه بوی خوبی میاد! منم بو کشیدم ـ بو؟ چرا من نمی تونم حسش کنم! نینو خنده ای موزی کرد ـ اره فکر کنم بوی عطر نوژا باشه! وا من که عطر نزدم اینا چی میگن! ادرین با پر رویی سرش رو کنار گوشم آورد وموهام رو بویید از رفتارش عصبی شدم و قدمی عقب گذاشتم ـ آفرین نینو خودشه دقیقا بوی مایع دسشویی میده! هنگ کردم چی شد؟ مایع دسشویی! دهنم چند بار بدون هیچ حرفی باز و بسته شد، از زورحرص نفس کشیدن یادم رفت، این الان به من چی گفت! دلم میخواست با ماشین خوشگلش یکیش کنم، اگه ادبت نکنم مرینت نیستم، با بد جنسی و پوزخند نگاهش رو تو چشام قفل کرده بود، و با لذت حرص خوردنم رو تماشا میکرد، یه لحظه ترسیدم، نکنه فهمیده کیم! ولی نه میخواست تلافی کنه. دور بازوی نینو رو سفت گرفتم، نینو جان بریم دیگه. نینو اوضاع رو خراب دید با تته پته و تند تند گفت ـ آ.. آره بـ.. بریم. قفل ماشین رو زد و سوار شد، بدون نگاه کردن به ادرین سوار شدم نینو سریع حرکت کرد ـ چتونه شما؟ نباید رو لجش می انداختی، اذیتت میکنه! ـ آره منم میشینم تا دایی جونت اذیتم کنه، یه بلایی سرش بیارم از به دنیا اومدن پشیمون بشه. نینو خنده ی بلندی کرد ـ وای چه شود! ـ میگم به نظرت شک نکرد؟ ـ نه چرا باید شک کنه؟ ـ آخه از حرص دادنم ذوق مرگ شده بود! لبخندی زد ـ چون دست من رو گرفته بودی این کار رو کرد، احتمالا فکر میکنه دوست دخترمی. نفس راحتی کشیدم این حرفا رو ولش کن من پیتزا میخوام. ـ بله خانم خانما. بعد از یه رب جلو یه پیتزا فروشی پارک کرد ـ تو همین جا بشین الان میگیرم، چی میخوری؟ ـ مخصوص ازماشین پیاده شد و وارد پیتزا فروشی شد، چند دقیقه بعد با چند بسته پیتزا برگشت و سوار ماشین شد ـ زیاد گرفتی! ـ ها؟ آخه دایی هم دوست داره، بریم خونه با هم بخوریم. چقدم به فکر داییشه، وای خدا من چطور این دیونه رو تحمل کنم، باید برای حالگیریش یه فکری بکنم وگرنه افسرده میشم به خونه برگشتیم میل عجیبی به گرفتن حال ادرین داشتم، با لباس اسپرت رو مبل جلو تلویزیون لم داده بود و اخبار میدید ـ نینو صداش رو بلند کرد ـ اهل خونه پیتزا خوراش بدون بیان، ادرین به سمت ما برگشت و با دیدن پیتزا چشماش برقی زد و گفت ـ اخ که چقدر گشنم بود وارد آشپز خونه شدیم امیلی خانم با مهربونی نگامون کرد و لبخندی زد، نینو لپاش رو بوسید ـ قربون مامان امیلی بشم، بیا پیتزا بخوریم. همگی پشت میز نشستیم، ادرین هم اومد و کنار نینو نشست، فکر میکردم با دیدنش خجالت بکشم و سرخ و سفید شم ولی حالا که نمیدونست من کیم از شرم خبری نبود و فقط دلم میخواست عصبیش کنم و جلز و ولز زدنش رو تماشا کنم. جعبه پیتزا رو باز کردم ولی از بس حرص خورده بودم دیگه میلی به غذا نداشتم، همه با اشتهای باز شروع به خوردن کردند، یه تیکه از پیتزا رو برداشتم و مشغول شدم من برای چی اینجا موندم! خوب معلومه خنگول چون جایی نداشتی بری. باید چه طور با ادرین رفتار کنم! باید حرصش بدی تا دلت خنک شه. یعنی ناتاشا از من خوشگل تره! معلوم که نه تو خیلی جیگری اون عددی نیست. ـ نوژا! با صدای نینو از سر و کله زدن با ندای درونم دست برداشتم ـ بله چیزی شده؟ ـ چرا نمیخوری؟ زل زدی به پیتزا! ـ چیز.....تو فکر بودم یه گاز از پیتزا زدم، سنگینی نگاه همه روم بود ولی اهمیتی ندادم، بیشتر از دو تیکه نتونستم بخورم، از جا بلند شدم و از نینو تشکر کردم ـ چرا کم خوردی دایی جون؟ با تعجب به ادرین نگاه کرد ـ چی شد نظرتون عوض شد؟ پوزخندی زد ـ میدونی چیه؟ خیلی بچه ای میتونی بهم بگی دایی! ابروهام رو تو هم کشیدم و بدون جواب دادن بهش از پله ها بالا رفتم، اه چرا جوابش رو ندادم؟ پسره ی پررو فقط بلده منو حرص بده، وارد اتاقم شدم و در رو محکم کوبیدم تا شایدیه کم دلم خنک بشه ولی نشد که نشد دلم میخواست جیغ بزنم و یه کم انرژی تخلیه کنم ولی نمیشد چند دور تو اتاق چرخیدم تا اعصابم آروم شه، فایده نداشت خودم رو انداختم رو تخت و بالش رو برداشتم و جلو دهنم گرفتم و فشار دادم، شروع به جیغ زدن کردم، بالش نمی ذاشت صدام بلند بشه بعد از چند دقیقه جیغ زدن یه کم آروم شدم بالش رو از جلو دهنم برداشتم و نفس عمیقی کشیدم وای رسم ًا داشتم خودم رو خفه میکردم ـ آروم شدی؟ با وحشت به طرف صدا برگشتم با دیدن نینو نفس راحتی کشیدم ـ تو کی اومدی؟ ـ زمانی که شما مشغول بودی! اشاره ای به بالش کرد، اخمام رو تو هم کردم ـ کاری داشتی؟

********

پایان

زیاد ودادم.بای