# پارت 13

چقدر سفته لامصب...نشستیم و منتظر شدیم...فرم های اشتخداممون رو داده بودیم.... منشی:بفرمایید اول امیلی رفت...بعد امیلیا...بعد الیا...حالا دیگه نوبت همن وبد وقتی اون سه تا کله پوک رو قبول کردن مسلما منم انتخاب میشم...تقه ای به در زدم و وارد شدم...با صحنه ای که دیدم کف کردم....جناب شرک رو مبل نشسته بود کنارش اون دختره کاگامی با یک لباسی که اصلا نمی پوشید سنگین تر بود...کله ی شرک رویه گردنش بود...خونم به جوش اومد...رسمن اگه یک تبری چیزی اینجا بود گردنه هر دوشونو قطع میکردم...من که میدونم این از لجه من داره این کار و میکنه...وایستا ببینم نکنه این رییسه شرکته؟وای خدا بدتر از این نبود بزاری تو کاسم؟اه لعنت به این شانس...میدونی چیه اون میخواد منو حرص بده منم با حرص نخوردنم حرصش میدم...{ببخشید الان چیشد؟}با قیافه ای که خونسردی ازش میبارید مونتها از درون اتیشی نشستم رویه مبل - اهوهوم...ببخشید اینجا محله کاره اگه میخواین از این کارا بکنین بفرمایید برید خونتون هر کاری دوست داشتین بکنین.. استاد سرشو اورد از یقه ی اون دختره بیرون ....با لذت به قیافش که داشت از حرص خوردن میمورد نگاه کردم...چند دیقه داشت همینجوری عینه ماست با عصبانیت نگام میکرد - چیه خوشگل ندیدی؟ استاد:خوشگل دیدم مگش به این بزرگی ندیدم حالا این من بودم که حرص میخوردم و اون لذت می برد....کیفم و برداشتم که برم گفت:کجا جایی تشریف می برین؟ - فکر نکنم به شما مربوط باشه استاد:چرا شما الان کارمنده منی و تا ساعته کاری شما اینجا میمونی - عه جدی؟ولی من اومده بودم استخدام بشم ولی از شرکتتون خوشم نیومد الانم میخوام برم استاد: ببخشید ولی طبقه این برگه شما کارمنده منی از چشمام دوازده تا دیگه چش زد بیرون برگه رو گرفتم توشو که کامل خوندم فهمیدم بعله نمیدونم چجوری ولی بنده کارمند ایشونم و تا وقتی که ایشون نگه نمیتونم سره کار نیام...دستم شل شد نشستم رو مبل... استاد: خیله خب فیلم هندیش نکن....بعد رو کرد به اون دختره کاگامی و گفت:تو هم پاشو برو بیرون دختره با عشوه رفت بیرون کیفم و برداشتم اوئمدم برم که دوباره از کیفم گرفت استاد:کجا؟ - خونه زن اق شجاع د دارم میرم اتاقم دیگه استاد:ما فعلا اتاق نداریم جنابعالی هم همینجا کار میکنی چیییییییی؟چشم همین یک قلم مونده که هر روز با قیافه ی مضحک این اتیغه روبه رو بشم؟ نه مگه دیوونم..به میزی کناره پنجره اشاره کرد استاد:این میزه شماست بفرمایید کارتونم از الان شروع میشه تا...به ساعتش نگاه کرد و گفت:ساعت 6 که پایانه کارمونه لعنت به این شانس و زندگیه مزخرف نشستم...و شروع کردم به نوشتن و تایپ کردن یه سری چیزیا که مربوط به کارم بود....مشغوله کار بودیم که تقه ای به در خورد..دروا شد نینو با یک چاقو با حرکاتی مثله رقص بی توجه به من رفت سمته میزه استاد...استاد هم یکی با دستش محکم زد تو وصورتش که صداش تا اینجا اومد...استاد با چشم و ابرو به نینو فهموند که منم اینجا ادمم و شلغم نیستم...نینو اومد طرفم نینو:به سلام ابجیه خوشگله خودم...چطوری ابجی؟ پرید رو میزمو نشست و یه خیار برداشت با پوست شروع کرد به خوردن - فضول و بردن جهنم گفتن هیزموت تره نینو:یعنی چی؟ ایندفعه من بودم که زدم تو صورتم - هیچی بابا هیچی تو هویجتو بخور نینو:هویج نیست خیاره - حالا هرچی

******

پایان

میدونم کمه ولی فردا هم میدم.بای