# پارت

15 همه دوباره با این حرفم خندیدن..امروز قرار بود با دخترای شرکت که حالا رفیقمون بودن بریم بیرون..یک مانتوی بلنده خوشگله گلبهی پوشیدم یک روسری سفید گلگلی با یک شلوار مشکی چسب پوشیدم...ارایشی نکردم مثله همیشه یک رژ و یک ریمل زدم و اومدم بیرون..همه تیپ های باحال زده بودن امیلی لباسش تم بنفش بود{چیه خو من عاشق بنفشم}...امیلیا قرمز جیگری و الیا نارنجی...زدیم بیرون سواره ماشین شدیم... رسیدیم به کافه ی مد نظر همگی پیاده شدیم وارد شدیم همه ی دخترا سره یک میزه بزرگ نشسته بودن...رفتیم و سره میز نشستیم...سفارشاتو که دادیم بچه ها شروع کردن به حرف زدن ولی من ساکت نشسته بودم و هیچ چیزی نمیگفتم خب چیزی هم نداشتم که بگم...یکی از بچه ها که فکر کنم کتی بود گفت:بچه ها ساکت بزارین مرینت حرف بزنه بدبخت ساکت نشسته در و دیوار و نگاه میکنه - خب چی بگم؟ کتی:خب مثلا... حرفشو اریلا ادامه داد:خب مثلا بگو قبلا کیو کشتی ترسیده نگاش کردم و لبمو کج کردم:ببخشید ولی من کسیو نکشتم امیلی با خنده گفت:نترس بابا اریلا عاشقه خون و خونریزیه واس همینه اینو پرسیده هلن با پررویی تمام گفت:مثلا بگو قبلا عاشقه کسی شدی؟یا ازدواج کردی یا عاشق کسی نیستی؟ لبخند رو لبم ماسید...با گفتن یه ببخشید از سره میز بلند شدم و به سمته دستشویی شدم...

*امیلی*

-نباید این سوالو ازش میپرسیدی هلن خندش جمع شد و گفت:برایه چی؟ اهی پر سوز و غم کشیدم ماری:خب به ما هم بگو به هیچ کی نمیگیم پریسان:ببین اگه نمیخوای بگی اشکالی نداره ولی ما به هیچ کی نمیگیم شینا رو به الیا و امیلیا گفت:خب امیلی که نمیگه شماها بگین الیا:ما از این غذیه چیزی نمیدونیم این ماجراشو فقط امیلی و مرینت میدونن و به هیچ کی تا به حال نگفتن امیلیا:درسته ولی امیلی اگه بگی خیلی ممنونت میشیم نگاهی به اطراف انداختم - اینجا خوب نیست رفدا بعد از کار همگی تو اتاق کنفرانس باشین همه با اعتراض باشه ای گفتن...

*مرینت*

داشتم میرفتم که یک پسره مست اومد تو دستشویی پسره:به سلام خانوم خوشگله چه میکنی؟ - گمشو پسره:اوا چرا خوبه که؟ داشت نزدیکم میشد که...یک صدایی اومد صدا:اقا شما تو دستشویی زنانه چیکار میکنی؟ پسره جلدی زد بیرون...که بعلهههه جنابه شرک بود...از دمه در گفت: یک هیچ خانم فضول و لجباز - باشه اقای شرکه مغرور اصلا اهله ممنون گفتن نبودم پس بی اعتنا بعد از یکی دو بار اب زدن به صورتم زدم بیرون رفتم سره میز نشستم..همه چهره ها در هم چشاشونم خواب الو بود... هلن:واای ننه...بچه ها بیاین برگردیم خونه هامون....من یکی دیگه چشمام البالو گیلاس میچینه امیلیا:موافقم همه تایید کردن...کیفمونو برداشتیم و زدیم بیرون همینجوری حرف میزدیم نگاهم به جاده بود یک اقایی داشت رد میشد یدفعه یه ماشین زانتیا زد بهش و فرار کرد...جیغ زدم بدو بدو بی توجه به بقیه رفتم سمته اون اقاعه برش گردوندم...نهههههههههههه این این اینجا چی کار میکرد....نشستم رو زمین...بی اراده اشکام ریخت...امبولانس اومد و پسره رو بردن اون اون.....

*******

پایان

بای