«پارت 18»

عصبی بودم دلم میخواست یکی رو با یک بهانه ای تیکه و پاره کنم....وسایلم و داخله کیفم قرار دادم... که جناب استاد در حالی که از جلوی اتاقه من رد میشد که فکر کنم بره بیرون گفت:پدرت زندست!! دستامو شل شد کیف از دستم افتاد....همونجوری رویه تخت نشستم....یعنی چی که پدرم زندست...اون از کجا میدونه؟....برای چی گفت؟....با صدای خارج شدنه ماشینش از خونه به خودم اومدم....اون رفت و من و با یک عالمه سوال اینجا تنها گذاشت....پس چرا نیومده دنبالم؟....چجوری زندست؟....حالم بد بود دلم میخواست جیغ بزنم....داد بکشم....گریه کنم....بغض تو گلوم گیر کرده بود و نه پایین میرفت نه بالا میومد...دلم میخواست بفهمم کجاست....کیه....و چرا نبوده....وایستا....فهمیدم....امیلی جون حتما میدونه....بدو بدو از پله ها پایین رفتم داشت پفه فیل میخورد و فیلم نگاه میکرد چراغا هم خاموش بود...رفتم کنارش نشستم منو تو اغوشش گرفت....حالا باید چی ازش بپرسم تا به پاسخه سوالام برسم؟....اها - اهوم...امیلی جون میخواستم یک سوالی کنم امیلی جون: بگو عزیزم - امیلی جون شما کسی با نام تام دوپنچنگ میشناسی؟ تلویزیون و خاموش کرد... امیلی جون:یک لحظه وایستا برم برات چایی بیارم بلند شد دستشو گرفتم نشوندمش - نه ممنون نمیخوام فقط بگین میشناسین یا نمیشناسین؟ امیلی جون:خب اره میشناسم با تعجب گفتم:میشناسین؟ امیلی جون:فکر کنم دیگه وقتشه با حالته گنگی نگاش میکردم...وفته چیه؟ - وقته چیه؟ امیلی جون:خب بزار از اول برات میگم فقط وسطه حرفم هیچی نمیگی از اخر هر سوالی داشتی بپرس - باشه امیلی جون:خب من کوچیک بودم همسایمون اقای اگراست بزرگ دوتا پسر داشت...پسر بزرگش اسمش گابریل بود و دومیه که کوچیک تر بود تام بود...من دقیق نمیدونم اما از حرفایی که مردم میزدن ظاهرا تام میخواست یک زنی بگیره که خیلی ادم کم پولی بود...همه مخالف بودن اون با خودش عهد بست که دیگه به هیچ وجه بنگرده و فامیلشو تغییر داد اما اسمشو چون مادرش گذاشته بود عوض نکرد....اون موقعی که تام پدرت عهد بست و رفت من نامزده گابریل بودم...کاملا یادمه...اون رفت اما گابریل و من از دور همیشه میدیدمتون از دور... سال از ازدواج سابین مادرت با تام میگذشت که سابین تو رو باردار شد...اون موقع که تو به دنیا اومدی ادرین 6 سالش بود...اریانا رو هم من باردار بودم...مامانت سره زا رفت...پدرت شکسته شد...پدرت فکر میکرد تو واسه ی اینکه مادر نداری یک روز تحقیرش میکنی و ازش دور میشی...وقتی مادرت رفت من و گابریل زیاد میومدیم خونتون...تو قنداق بودی پدرت با هزار تا اشک و گریه تورو داد به یک بهزیستی بعدشم خودش گم و گور شد....تاچند سال پیش که ادرین مهارت های بادیگاردی رو داشت اوضاعه پولمونم خراب بود خب گابریل و اریانا مرده بودن....بادیگارده تام شد...یک روز تام اومد خونمون یک تاجر موفق اما افسرده بود... باد دهنه باز به حرفای امیلی جون گوش میدادم... - وای مثله رازه بقا میمونه امیلی جون خندید رو گفت:دختر من این همه حرفای گریه دار و اشک اور زدم بعد تو میگی رازه بقا؟ شروع کرد به خندیدن...وا خب مگه من چی گفتم - حالا الان زندست؟یعنی من میتونم برم ببینمش خندش قطع شد با صورته متعجب نگام کرد امیلی جون:یعنی تو ازش متنفر نیستی؟ خندیدم و گفتم:معلومه که نه اون که تقصیری نداشته....ولی من باید یک بلایی سره این جنابه استاد اگراست بیارم امیلی جون:وا...چرا؟...ادرین چیکارست؟ - اخه اون از جلو در اتاقم رد شد و گفت پدرت زندست!! مثلا میخواست منو از پدرم متنفر کنه یا منو با صوال های عجیب دق بده...حالا بزار یک بلایی به موقع سرش میارم امیلی جون دوباره خندید و گفت:فکر کنم یک مدت با ادرین باید کنار بیای - چرا؟ امیلی جون:چون من ادرسه خونه ی باباتو ندارم...ادرین گه گداری میره اونجا و بهش سر میزنه باید از ادرین بخوای - چییییییییی؟...عمرا اون همین الان منتظره یک کاره من لنگه اون باشه تا منو بدبخت کنه من حاضرم بمیرم ولی زیره خفت جناب استاد نرم امیلی جون قهقه میزد بالاخره اشکشو پاک کرد و گفت: وای خدا من نمیفهمم شما دوتا مشکلتون با هم چیه...ادرین اتفاقا با همه مهربونه... - اره شرکه مهربون امیلی جون دوباره خندید و گفت:بچم هیکلش بزرگه ولی مهربونه ولی اینکه چرا با تو لجه برو از خودش بپرس شروع کرد به خندیدن ظرفای کثیف و جمع کرد و در حاله خندیدن رفت تو اشپزخونه...

********

پایان