«پارت 19» منم نشستم به کندنه پوسته لبم تا اینکه در باز شد و جناب بز وارد شد میگین چرا بز؟بله چون مثله بز اومد تو منو دید پوزخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود زد و گفت:به سلام خانم کوچولو منم با حرص گفتم:سلام اقا غوله...میشه بکشی کنار میخوام از پله ها برم بالا استاد:خداداده به تو هیچ ربطی نداره بعدم رفت اونورتر با حالته خنده گفتم:نه خدا نداده فرشته ها گعل بازی کردن استاد با عصبانیت تمام از بینه دندونای بهم چفت شده گفت:چی گفتی؟... اومد منو بزنه منم گارد گرفتم موهامو کشید منم موشو گرفتم افتادم روش رو پله ها ولی میخواستم موهاش و بکنم استاد:ول کن - تو اول ول کن لیوانی افتاد و شکست با ترس برگشتیم به عقب امیلی خانم دستش رو قلبش بود گفت:وای خدا از دسته شما دوتا موش و گربه سکته کردم - امیلی جون موش و گربه نه موش و نره غول امیلی جون نگاهی به وضعیتمون انداخت که بعله من رویه استاد رویه پله ها بودم موهاش تو دستام بود اونم موهای من تو دستش بود اصلا یک وضعی خداشاهده...جوری نگا میکرد انگار چی دیده لب گزید که رسمن فاتحمو خوندم....رو کردم به استاد و بلند گفتم:موهامو ول میکنی یا موهاتو جلو مامانت از ته میکنم.امیلی خانم که خیالش انگارکی راحت شده بود راشو کج کرد و رفت.. استاد:میشمارم با هم ول میکنیم از اون جایی که میدونستم ول کنیم دهنم و سرویس میکنه باید یکاره دیگه ای میکردم استاد: 3....2....1... تا یکو گفت من موهاشو ول کردم اونم همینطور ولی من بدو بدو از پله ها رفتم بالا استاد از پشتم داد زد:وایستا دختره چش سفید دستم بهت برسه میکشمت رفتم تو اتاق در و قفل کردم و داد زدم:بیشین بینیم بابا بعد خودمو رویه تخته گرم و نرمی که ظاهرا ماله خودم بود انداختم کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.... چشمامو باز کردم رفتم پایین هیچ کی نبود هااام...اوه مای گاش من 13 ساعت خوابی بودم؟؟؟!!! یا ابوالفضل...هیچ کی خونه نبود تصمیم گرفتم برم حیاط رفتم حیاط همه جا رو نگاه کردم که از بالایه یک درخت یک گیلاس که فرق داشت داشت بهم چشمک میزد از درخت رفتم بالا گیلاس و برداشت...عه اینکه پلاستیکیه دست بردم برش داشتم که پوشته دوره گیلاس باز شد و حدودن 20 تا سوسک ریخت رو سر و کولم - جیغغغغغغغغغغغغغ با کمر افتادم رو زمین خدا ازت نگذره استاده بیریخته غول بیابونییییییییییییییییی...همش جیغ جیغ میکردم و استاد و فوش میدادم وای خدا اخ کمرم اخ با بدبختی بلند شدم و برگشتم که با چیزی که دیدم پونصد بار دعا کردم کاش همون لحظه که افتادم میمردم...عکسم در حالی که داشتم میوفتادم با دهن باز و شاله افتاده چاپ شد اومد تو دستم از پشتم صدای استاده عتیقه اومد:خب چطور بود؟ برگشتم نگاهه برزخی ای بهش کردم - جیغغغغغغغ میکشمتتتتتت دمپایی بدست دنبالش بودم حالا من بدو اون بدو حالا من بدو اون بدو....رسیدیم به در محکم خورد منم دمپایی رو از فاصله ی یک متری پرت کردم جاخال داد در وا شد خورد تو ملاجه نینو که اصلا نمیدونستم چجوری و برای چی اومده....*

*************

پایان

بای