«پارت 20» نینو نئره ای زد که رسما سکته کردم...افتاد دنباله استاد استادم هی میدوید هی داد میزد:بابا این دختره ی دیوونه زد.نینو یک لحظه مکس کرد برگشت طرفه من و دادی زد:ای نفس کشششششش حالا من بدو نینو بدو استاد بدو...حیاطه خونه شده بود میدونه جنگ...امیلی جون و دیدم که از تراس داره ما رو نگا میکنه هرهر میخنده - امیلی جونننننننن بگو دیگه نیان دنبالم وگرنه بی مری میشی امیلی جون یک نگاهی به وضعیت انداخت و داد زد:پسراااااااااااااا بیاین بالا ببینم اوه اوه اوه خدا بخیر بگذرونه امیلی جون:مرینت نتو همین جا باش و رفت اون دوتا هم پشت سرش رفتن....ولی من میرم تو....نیحی نیحی...رفتم تو امیلی جون دادی زد که اول به خودم شک کردم رفتم جلو پشت یکی از مبلا که دید نداشت نشستم و فالگوش وایستادم.... امیلی جون:َماها خجالت نمیکشین؟...افتادین دنباله دختره مردم؟...شماها غیرت حالیتون میشه؟....ناموس حالیتون میشه؟...پس سعی نکنید که هی اعصابه منو بهم بریزید...شیر فهم شد؟ نینو:اره بابا شیر فهم شدم خر فهم شدم خوبه؟ امیلی جون:صدای ادرین و نشنیدم استاد:بله شیر فهم شد امیلی جون:صدای وز وز مگس میاد...بلند بگو ببینم با هم داد زدن:بله فهمیدیممممممممممم{اقا من و نکشید به من چه اخه؟} البته خداییش استاد داشت مثله من فرار میکرد همین...اما بازم حقشه شرک عنق{یعنی بد اخلاق و اخمو}رفتم بالا بدونه اینکه کسی بفهمه...وارده اتاق شدم انقدر به حرفای امیلی جون فکر کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد اما همچنان در فکر حرفای امیلی جون بودم...صداش تو سرم اکو میشد...«شماها غیرت حالیتون میشه؟......ناموس حالیتون میشه؟...»دیگه به هیچی فکر نکردم فقط چشمامو بستم و به خوابی عجیب فرو رفتم... افتادم تویه زمین پر از سبزی یدفعه همه جا خشک شد زمین ترک برداشتنزدیک بود بیوفتم اما یکی دستم و گرفت و اورد بالا نمیدونم چرا ولی تار میدیدمش لباسش به قرمز خونی میزد ولی تار بود داشت کم کم واضح میشد که با صدای یکی انگار از اون دنیا پرت شدم بیرون.... صدا:مرینت جانم...خوبی؟...چشماتو باز کن دیگه اروم چشم باز کردم هوا قرمز بود انگار طلوع بود...یعنی من یک روزه تموم خواب بودم؟ - ساعت چنده؟ امیلی جون:6:30 صبحه{کف نکنید طلوع افتاب همین الان در اینترنت خوندم 6:26 دقیقه ست} چشمامو مالوندم و گفتم:من چرا تا این موقع خواب بودم؟...اصلا چرا انقدر چشمام میسوزه؟ امیلی جون:من اومدم بالا دیدم خوابیدی اومدم نازت کنم دیدم تب داری تا همین الان هم خواب بودی و هی تو خواب میگفتی مامان مامان منم یعنی اون زنه مامانم بود؟...چرا لباسش قرمز بود؟....چرا تار میدیدمش؟...شاید فکر کنین خرافاتی ام اما من خوابام اصولن یا واقعی میشه یا برعکسش واقعی میشه...خدا بخیر بگذرونه...چشمامو باز و بسته کردم تا حالم بهتر بشه اما نشد که نشد بدتر بیشتر خمار خواب شدم...باید یه فکری بکنم...اها میرم پیش همون مرده که دفعه ی پیش تعبیر خوابمو گفت...اسمش چی بود؟...اها اها مستر شی فو{خخخخ این استاد فو نیس} امیلی جون:بیا دخترم بیا این سوپ رو برای تو درست کردم بخور تا جون بگیری بعدم این قرص سرماخوردگی رو بخور و یکمه دیگه استراحت کن باشه؟ والا با اون دادی که سره اون دوتا تنسی تاکسیدو زد منم ترسیدم بگم نه پس گفتم:چشم رفت در و وا کرد که یک کله فرود اومد تو پاش...کلشو اورد بالا...بعله نینو خان بود که پشت در وایستاده بود امیلی جون:که فالگوش وایمیستی از یقش گرفت که نینو گفت:ای ای ای خاله جون مگه میخوای زباله بزاری دمه در؟ امیلی جون:یک زباله ای نشونت بدم بعدم از اتاق خارج شدن...اخیش حالا میتونم یکمی بهتر فکر کنم...به همه چیز...به حرفای امیلی جون«شماها غیرت حالیتون میشه؟»شایدم به اون خانمه....شایدم به اون صدایی که خیلی وقته ذهنم و درگیر کرده{فعلا بیخیاله این صداهه شین بعدا فلش بکشو براتون میزارم}نمیدونم...مغزم پر از سوالاتیه که هیچ کدوم هیچ جوابی نداره...ذهنم درگیر سوالاتیه که عجیب و غریبه...اصلا درکشون نمیکنم و نمیتونم پاسخی براشون پیدا کنم...فقط میدونم که باید خیلی خیلی زود جوابه همشو پیدا کنم وگرنه این منم که دیوونه میشم...تو افکارم غرق بودم که دور از جونه خر یکی عینهو خر وارد شد... - تو اینجا هم میخوای منو بکشی؟... الیا: بله بله تا حلواتو نخورم و خیالم راحت نشه که مردی ولت نمیکنم شده باهات جهنمم میام - تو بیای اونجا همه ی ادمای جهنمی فرار میکنن الیا اومد رویه تخت نشست و با ناز گفت:واه از خدا هم بخوان دختر به این خوشگلی بعدم یک قری به موهاش داد - اره خوشگلی اما دیوونه...خب حالا بنال ببینم اینجا چی کار داری؟ الیا:هیچی فقط... اب انبه ای که ماله من بود و خورد و ادامه داد الیا: اخی تشنم بود... - ای کارد بخوره به اون شکمت...هیچی فقط چی؟ الیا: ماشینتو میخوام - منم به تو میدم نه؟ الیا:اره خب مگه من چمه که ندی؟ - بگو چت نیست؟....من به همه ماشین میدم اما به خر متاسفانه ماشین نمیدم الیا با حرص گفت:مرینت

********

پارتی بسی طولانی

بای