«پارت 21» - کوفت مرینت....د بنال ببینم برای چی میخواعی؟ الیا با من من گفت:ام خب میخوام برم پارتی حالته این ننه بزرگا رو گرفتم و گفتم:ّبین الیا این کارا خوب نیس انقدر نرو اینجور جاها خوب نیس...دوروز دیگه میخوای ازدواج کنی بده خوبی نیست فقط میشی تو سری خوره خانواده ی شوهرت پس نرو اینجور جاها دلم پر بود....با اون حرفایی که امیلی جون زده بود حسم به دنیا تغییر کرده بود...نه اینکه من اهله این کارا بودما نه...ولی انقدر معتقد به دین نبودم که مثلا مثله امیلی جون چادر بپوشم یا نماز بخونم اهلش نبودم ولی بابته یه سری حرف از جانبه امیلی جون که اصلا من مقصودش نبودم خیلی تحت تاثیر قرار گردم... الیا یک نگاه عاقل اندر سفیهانه به من کرد و دستش و گذاشت رو سرم و کلا هی وول وول میکرد دستشو انداختم و گفتم:تو چی کار با کله ی من داری؟ الیا:اخه فکر میکنم خورده به سنگی چیزی...اخه تو اصلن اهله اینجور حرفا نبودی.... اود جلو و با حالته شیطونی گفت:چیزی شده؟ با متکا زدم تو صورتش و گفتم:نخیر...بیشعور حالا هم گمشو برو بیرون میخوام بخوابم... الیا:اووووو چه خبرته کله دیشب و عصرشو خواب بودی خانمه عتیقه بعدم رفت سمت کمپوتی که ظاهرا خودش برای من اورده بود...درش و وا کرد و شروع کرد به تند تند خوردن...با حالته چندشی نگاش کردم گفتم:مگه سگ دنبالته مثله ادم بتمرگ بخور.. بعد با حالته جدی و عصبی ای گفتم:وایستا ببینم تو مگه این کمپوتا رو برای من نیاوردی؟ الیا:اهوم - اهوم و کوفت خیر سرت برای من اوردی؟ متکا رو برداشتم محکم زدمش انقدر همو زدیم که در وا شد همزمان متکا ترکید استاد دمه در کلی هم کرک و پر ریخت رو سره هممون الیا جوری نیگا نیگا میکرد که رسما گفتم یا خوده جده میراکلس و هاکماث چون دیگه انقدر سرم و میخورد که حد نداشت خلاصه در یک وضعیته رمانتیک بودیم که استاد دادزد:مامان اتاق من دسته این دختره چیکار میکنه؟ چشمام دوازده تا زد بغلش...ولی به من گفتن این اتاقه منه که...کلا وضعیت رمانتیک شد وضعیت نفرت...شنیدین میگن جدال عشق و نفرت الانم یه همچین چیزی بود...دلم میخواست کلش و بکوبم به دیوار مرتیکه ی ا*ل*ا*غ و چیشش خوشم باشه خب نمیمیری که حالا یه شب من خوابیدم رویه این تختت اونم انقدر کمرم درد گرفت که غوزش زده بیرون...

******

پایان

پارتای داستانای من کمه چون نظرات کمه.بای