«پارت 22» مسخرست واقعا مسخرست(دیالوگ کلویی)از رو تخت بلند شدم از جلوی نگاهای الیا رفتم جلوی اقای غول بیابونی وایستادم به صورتی که من درست مقابله شونش بودم...(بعد میگم غول بیابونیه نگین نه اخه ادمم انقدر دراز؟.... - فکر کنم امپله کزازتو نزذی اقا غوله هر وقت زدی بعدش حرف میزنیم... با حرص تمام از دسته الیا گرتمش و کشان کشان از اتاق نحس اون ادم منحوس اومدیم بیرون...الیا بلند شد خودش و تکون داد و گفت:تو با این پسره ی بدبخت چرا انقدر لجی؟ - میخوای اهنگ بندری بزارم برقصی؟ الیا:برای چی؟ - اخه داری خودتو تکون میدی گفتم شاید لازمت شد الیا:نخیر...جوابه سواله منو بده - یعنی خودت نمیدونی چرا لجم؟ الیا بعد از 3 سال چشماش از شیطنت در اومد و رنگه غمگین و گرفت الیا:الهی الیا واست بمیره بغلم کرد...یکم گریه کرد منم دو سه قطره اشکی از چشمام پایین اومد...زدم به پشتش و گفتم:بسه دیگه پرتغاله گندیده...اخلاقت گند هست دیگه گریه که میکنی خیلی خیلی لوس میشی...مشی شبیهه این بچه تو قنداقیا از بغلم بیرون اومد یک ویشگونی ازم گرفت الیا:لیاقته دلسوزی رم نداری - تو دل ما رو نسوزون نمیخواد برام دل بسوزونی از کنارم با حرص رد شد منم با لبخند بهش نگاه کردم...همدم تنهاییام همین سه تا احمق بودن...چه میشه کرد دیگه هر کسی ابراز علاقه اش یجوره ما هم با فوش بهم دیگه میفهمونیم که چقدر همدیگر و دوست داریم...گاهی اوقات برای اینکه غرورمون نشکنه عوضه اینکه به هم دیگه بگیم دوست دارم فوش میدیم...شاید مسخره باشه ولی ما خودمون که خوب میدونیم که از چهار تا خواهر بهم نزدیک تریم...صدای عربده ی اقا غوله بلند شد...وای شرط می بندم متکا ها رو دیده....به من چه اون کوره...از اول باید میدید که چی رو سرش ریخته...خخخ...بزار باید یه اسمه جدید براش فکر کنم...اوم اها...گلابی...گلابی عالیههههه...ولی الان وقته فکر کردن به این چیزا نیست باید فرار کنم تا من و نکشته...بدو بدو دویدم امیلی جون بدبخت تازه از خرید ظاهرا برگشته بود از کنارش رد شدم بدو بدو پریدم تو سوییته سرایدار درم قفل کردم...عمو مشتی نبود رفته بود گلا رو اب بده...(یاده بانوی عمارت افتادم)عمو مشتی سرایداره اینجا و خیلی خیلی مهربونه...یک دقیقه گذشت...یک ساعت گذشت ولی نه خبری از اقا غوله نیست...پس تا شب اینجا میمونم هوا که تاریک شد میرم خونه...(حالا انگار الان تو طویلست)سه ساعت گذشت...دیگه تقریبا دمه غروب بود...دیگه حوصلهی تو اون سوییته لعنتی نشستن رو واثعا نداشتم...اومدم بیرون...چراغه اتاقش که خاموشه...پس رفته ددر...اروم اروم برای احتیاط یکم رفتم جلو دیدم خبری نیست اومدم برم از اولین درخت که رد شدم صداش اومد:به به جه عجب تشریف اوردید...خداییش دیدین تو این فیلما میگه شبیه موشه اب کشیده شدم؟دقیقا حاله الانه من بود که انگار داشتم از سرمای خیسی میلرزیدم نه اون خیسی خیسی ای که از ترس ایجاد میشه و تا دیوونت نکنه ولت نمیکنه....فقط خدا خدا میکردم کاریم نداشته باشه که صدای امیلی جون اومد:مرینت جان...ادرین بیاین کارتون دارم....الحمدالله بخیر گذشت اما باز معلوم نیست امیلی جون چه خوابی برام دیده و میخواد چه بلایی سرم بیاره....با ترس بیشتری همراه جناب گلابی وارده سالنه خونه ی امیلی جون شدیم... امیلی جون:بیاین اینجا بشینین من رفتم کناره امیلی جون نشستم و استاد هم روبه روی امیلی جون... استاد:کاری داشتین با ما؟(استاده مملکت فعل و عوضه اخر جمله وسطش گذاشته) امیلی جون: بعله...خب راستش گفتم بیاینتا یک موضوع مهمی رو بهتون بگم استاد:چه موضوعی؟ امیلی جون:....

******

پایان

بای