«پارت 23» امیلی جون:ادرین ازت خواهش میکنم تمنا دارم مرینت و ببر پیش پدرش استاد:چیی؟هرگز ...من با این دختره ی جغ جیغو هیچ جا نمیرم املی جون:ادرین!! استاد:مگر اینکه...ام....عم امیلی جون:بگو دیگه...مگر اینکه چی؟ استاد:مگه اینکه ازم عذر خواهش کنه - چیی؟من بمیرم از تویه از خود راضی عذر خواهی نمیکنم رومو کردم اونور امیلی جون:ادرین!!پاشو برو بیرون میخوام با مرینت تنها حرف بزنم استاد:چشم! استاد که رفت بیرون که امیلی جون شروع کرد - تو نمیخوای پدرتو ببینی؟ - نه امیلی جون نمیخوام...پدری ای برام نکرد که بگم پدرمه...اگرم منو گذاشته سره راه دلیلش این نبوده که شاید یک روزی برگردم بهش بگم که مادرم و کشنه چون دلیلی نداشته همچین حرفی بهش بزنم...الانم نمیخوام ببینمش امیلی جون با دهن باز نگام میکرد با تعجب گفت:تو مگه چند وقته پیش به من نگفتی میری ببینیش؟! - چرا اما تو شوک بودم یه چرت و پرتی گفتم از شما بعیده بعدشم یک بشقاب برداشتم و چند تا میوه ریختم توشو شروع کردم به خوردن وقتی که میوه هام بعد از دو دیقه خالی شد تشکری کردم و پاشدم رفتم سمته در...از اون جایی که من خیلی ریز بینم در و وا کردم خودمم رفتم کناره در که دوتا شتر با کله رفتن زمین دوتا کوهانشونم زد به بالا...حالا اگه گفتین کی بودن؟...بعله...پت و مت...همینطور که از عصبانیت و حرص پامو میکوبیدم زمین گفتم:شماها خجالت نمیکشین؟وایستادین دمه در؟...فالگش وایستاده بودین؟...واقعا که کارتون اصلا درست نبود شاید ما داشتیم در مورده یک چیزه شخصی حرف میزدیم شماها باید بیاین و خودتون بندازین وسط؟! نمیدونم از کجا قدرته این حرفا رو پیدا کردم ولی هر چی که بود اون لحظه به خودم افتخار میکردم چون که اینجوری هیچ کس دوسشون نخواهد داشت...هر چند که زود قضاوت کردم!!...بعد ها امیلیا قضیه ی اون روز و اینجوری برام تعریف کرد که:من و امیلی اومده بودیم که ببینیمت خواستیم در و وا کنیم که تو در و وا کردی و من و امیلی هم با ملاج رفتیم تو زمین!! رسیدم خونمون شکره خدا سه تا کله پوک نبودن...نشستم پای لب تاب و صفحه ی وبلاگم و باز کردم: هر کسی تو زندگیش اشتباهاتی داره یعنی غیره ممکنه که یکی بگه هیچ گناهی ندارم و واقعا نداشته باشه!!هممون یک جایی از زندگی اشتباهاتی رو داریم...ولی ای کاش زود همدیگه رو قضاوت نکنیم و به هم دروغ نگیم...راستش رازه بهتر زندگی کردن دروغ نگفتنه!!اگه همه با هم رو راست باشیم خیلی جاها این راست گویی به دردمون میخوره!!!!قضاوتم نکنید چون قضاوت لشتباه و یا تحمته نابه جا مسبب شکسته شدن قلبه ظرفه مقابلمون میشه...دینگ دینگ(صداییه که مثلا پست ایجاد شد) ******************************************************************************************* زندگی ادامه داره...خدا رو شکر چند وقته با استاده گلابی کاری ندارم اما بعضی مواقع میرم و به امیلی جون سر میزنم خیلی خانمه مهربونیه خیلی خیلی دوسش دارم مثله مادره نداشتم میمونه...صد البته امیلی و امیلیا و الیا هم یک اب از خنگیشون در اومدن...البته این عقیده ی منه!!کیفم و برداشتم و زدم از خونه بیرون...امیلی و امیلیا و الیا کلاساشون زودتر از من شروع شده بود برای همین الحمدالله از شرشون یک امروز و راحت بودم داشتم میرفتم که یدفعه یادم اومد گوشیم و جا گذاشتم دور زدم و برگشتم کله خونه رو زیر و رو کردم اما هیچ اثری از گوشیم نبود یادم اومد تو شرکته...بدو بدو سواره ماشین شدم و به سمت شرکت گاز دادم...راستی تو این مدت خیلی اتفاق افتاد...بعله 3 سال از اون موقع گذشته ...اوم چیزی مونده که نگفته باشم؟اها...مثلا اینکه امیلیا ازدواج کرد یک بچه ی 3 ساله هم داره ولی بازم اویزونه دیگه...امیلی و الیا هم که هیچی تو درده بی شوهری دارن میمیرن...خخخ...رسیدم دم در شرکت پیاده شدم خواستم برم سمته شرکت که یک دستمال جلوی دهنم قرار گرفت و سیاهی مطلبق!!!

**********

پایان