«پارت 31»! من:البته! بعد یه کباب برداشتم. اونم شروع به خوردن کرد و گفت:میشه درباره کاگامی بهم بگی؟ سرمو تکون دادم و گفتم:چی بگم؟ _:از این که چه جوری با هم اشنا شدین. اخه بهش گفتم همه چیزو راجع بهتون میدونم میترسم یه سوالی بپرسه ضایع بشم! لبخندی زد و گفت:باشه بهت میگم! بعد صدامو صاف کردم و شروع کردم:با کاگامی تو بیمارستان اشنا شدم. اون اولین دختری بود که باهاش دوست شدم یا بهتره بگم وارد زندگیم شد.حدود شش ماه با هم دوست بودیم حتی تصمیم داشتیم با خونواده هامونم موضوعو در میون بذاریم. تا این که یه شب اومد خونم و اون شب با هم بودیم همون موقع فهمیدم کاگامی دختر نیست… برام بهونه اورد که ناخواسته بوده و بهش تجاوز شده و منم باور کردم .من واقعا دوستش داشتم برام مهم نبود که چه اتفاقی واسش افتاده اتفاقا اینجوری خودمو موظف میدونستم که بیشتر بهش توجه کنم و هواشو داشته باشم.اما یه روز شنیدم که تلفنی داشت با یه پسر درباره منو پولم حرف میزد و بهش میگفت هر وقت بتونه ازم پول میگیره تا بده به اون طوری گفت انگار تمام این مدت بودنش با من یه نقشه بوده.به روی خودم نیاوردم ولی زیر نظر گرفتمش با کمک همین دوستم نینو فهمیدم که طرف دوست پسر قبلیشه موقعی که با هم بودن ازش فیلم گرفته و حالا ازش باج میخواد. کاگامی واسه این که با من باشه با یه تیر دو نشون میزد هم ایندشو تامین میکرد و ازدواج موفقی داشت هم شر دوست پسرشو کم میکرد. میتونست از پدرش پول بگیره و بعدم عمل کنه ولی این که چرا این راهو انتخاب کرد هیچوقت نفهمیدم. موقعی که با هم دوست بودیم دو دونگ از مطبو به اسمش زدم بعد از این که بهش گفتم موضوعو میدونم کلی برام بهونه اورد وقتی کل ماجرا رو گفتم دیگه نتونست اعتراض کنه ولی موند تو مطب میخواست لج به لج من بذاره با این که میدونست تقصیر خودش بوده ولی میخواست ازم انتقام بگیره برای همین ازم دور نمیشد. خیلی به هم ریخته بودم موضوعو به بابام گفتم ولی این اوضاعو بهتر که نکرد هیچ بدترم کرد مخصوصا وقتی به گوش خاله و دختر خالم رسید.میدونی مامانای ما سر خود از اول اسم ما رو رو هم گذاشته بودن و این برای لایلا یه جور خیانت محسوب میشد. همون موقع بود که من خونمو از خانوادم جدا کردم و تصمیم گرفتم مشکلمو خودم حل کنم. بی خیال کاگامی شدم فقط برای اذیت کردنش نشون میدادم که با منشیام سر و سری دارم بعد از اون به یه ماه نمیکشید که منشیه با پای خودش میرفت. تو همون بحثا بودیم که با جانی اشنا شدم جون از کاگامی رو دست خورده بودم پیشنهاد جانی رو برای امتحان کردن دخترای دیگه قبول کردم. راستش خیلی هم راضی بودم موقعی که با اونا بودم تمام نفرتمو از کاگامی روی اونا خالی میکردم حس میکردم حقشون اینه. اما کم کم دیگه به خاطر نفرت نبود یه جور عادت شده بود برام.همین بعدشم که زندگی ادامه داشت و همچنان من با کاگامی درگیرم. _:تو که یه بار رو دست خوردی چطور به من اعتماد کردی؟ دماغشو کشیدم و گفتم:تو فرق داری! ابروهاشو انداخت بالا و گفت:از کجا میدونی من فرق دارم!شاید منم خودمو قالب کردم کاری کردم بیاریم تو این خونه که بخوام خرت کنم و کاری کنم عاشقم شی بعدا پولتو بالا بکشم. هوم؟! سرمو کج کردم و گفتم:نه!اینجوری نیست! کسی که اعتراف میکنه یعنی این کاره نیست. چشماشو ریز کرد و خندید و گفت:نه خوشم اومد انگار مثه خودم ادم شناسی! من:اره یه جورایی کاگامی مجبورم کرد ادم شناس بشم. دستاشو زد به همو گفت:خوبه پس دارم براش! من:ببینم میتونی بیرونش کنی یا نه! اگه بتونی یه جایزه خوب پیش من داری. _:چی مثلا؟ من:وقتی این کارو کردی بهت میگم! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:باشه ! یه لقمه دیگه خورد و گفت:اگه خونوادت درباره من چیزی بفهمن اونوقت چی؟برات دردسر میشه؟ من:خب موضوع تو با کاگامی فرق داره ولی واسه اونا قابل درک نیست واسه همین از دست بابا فراریت دادم. _:سر من که بلایی نمیارن؟ خندیدم و گفتم:نترس مگه من مردم ؟ با قدر دانی نگاهم کرد و گفت:میدونی من تا حالا رفیقی به خوبی تو نداشتم. من:میدونی منم همین طور! از حرفم خوشحال شد و گفت:پس شامتو بخور رفیق گوشت بشه به تنت. بعد از این که غذا خوردیم رفتم پایین شماره مش رحیمو گرفتم کسی جواب نداد. شماره خونشونو گرفتم بعد از کلی معطلی بالاخره جوابمو دادن :بله؟ من:سلام منزل اقای فرهمند؟ _:بله بفرمایید. طرف یه خانوم بود صداش خیلی گرفته بود گفتم:من با مش رحیم کار داشتم! با گریه گفت:مش رحیم فوت کردن! از چیزی که شنیدم هنگ کردم . با تعجب گفتم:چی؟کی؟چطور؟ یه نفس عمیق کشید و گفت:دو شب پیش تو خونه گاز گرفتشون! من:گرفتشون؟ _:خودشو همسرش!ببخشید اقا شما؟ من:مش رحیم برای من کار میکردن! _:اه اقای دکتر شمایید ببخشید نشناختم!فردا مراسم سومشونه. من:چطور به من خبر ندادین؟ _:اینقدر اتفاقی بود که گیج شده بودیم. بیچاره دخترش عروسی بهش زهر شد. من:میشه بهم ادرس بدین؟ ادرسو بهم داد باید حتما میرفتم . بعد از این که تسلیت گفتم گوشی رو قطع کردم برای رسیدن به سمنان باید زودتر حرکت میکردم. لباسای مشکیمو پوشیدم و یه مقدار پول با خودم برداشتم . از خونه اومدم بیرون باز رفتم بالا و در زدم. مرینت اومد دم در . من:من باید برم جایی ممکنه تا فردا شب نیام. میتونی تنها تو خونه بمونی؟ با تعجب نگاهی سر تا پای من انداخت گفت:چیزی شده؟ سرمو با تاسف تکون دادم و گفتم:مش رحیم مرده! _:کی؟ من:مش رحیم سرایدار خونه! با ناراحتی گفت:کی اینجوری شده؟چطوری؟ من:نمیدونم میگن دو روز پیش خودشو زنشو گاز گرفته! مرینت دستشو گذاشت رو صورتش و گفت:واقعا؟ من:اره! _:اخی! خدا بیامرزتش. من:انشا ا…. _:این وقت شب کجا میری؟ من:باید برم مارسی به خونوادش سر بزنم شاید کمکی پولی چیزی لازم داشته باشن. یه نگاهی به من کرد و بعد با رضایت لبخند زد و گفت:باشه برو به سلامت! بعد دستشو زد پشت شونم. من:نمیترسی تنهایی؟ خندید و گفت:چی میگی؟اینجا زیادی واسه من امنه! برو من حواسم به خونه هست. اینو که گفت کلیدای پایینو بهش دادم و گفتم:اگه چیزی خواستی برو پایین! سرشو تکون داد و گفت:باشه! من:من دیگه میرم خداحافظ! رفتم سمت پله ها که گفت:ادرین! برگشتم سمتش چشماشو سریع بست و باز کرد یه لبخند زد و گفت:مراقب خودت باش! خندیدم وگفتم:تو هم همین طور! واقعا با این حرفش حس خوبی بهم دست داد.خیلی وقت بود کسی بهم این حرفو نزده بود. وقتی از یه نفر میشنوی که ازت میخواد مراقب خودت باشی احساس مهم بودن میکنی. به تعبیرات بچگونه خودم خندیدم و رفتم سوار ماشین شدم. ********** مرینت با رفتن ادرین منم رفتم تو خونه! تلوزیون رو روشن کردم و نشستم پای فیلم سینمایی . نفهمیدم کی جلوی تلوزیون خوابم برده بود با صدای در از جا پریدم.به ساعت نگاه کردم 12 و نیم بود. غیر از ادرین کسی نمیتونست باشه. رفتم دم در تا درو باز کردم .خشکم زد.جانی با خنده گفت:میدونستم یه دختر اینجاست بعد یه نگاه سر تا پای من کرد و خندید. گفتم:تو اینجا چی کار میکنی؟ جوابمو نداد.خواست بیاد جلو مانعش شدم پوزخندی زد و گفت:تو مرینتی مگه نه! نباید ازش میترسیدم . من قبلا هم با پسرا درگیر شده بودم پس اگه میخواست کاری کنه از پسش بر می اومدم. جستش هم زیاد بزرگ نبود .سرمو گرفتم بالا و زل زدم تو چشماشو گفتم:گیریم که باشم خب که چی؟ یه ذره تو صورتم دقیق شد و گفت:چهرات خیلی اشناس! من:فکر نکنم تو زندگیم با بی سرو پاهایی مثله تو سر کار داشتم! _:اوهو انگار تو منو خیلی خوب میشناسی. من:چشمامو ریز کردم و گفتم:خیلی خوب! خندید و گفت:حالا یادم اون پسره پیک موتوریه. عجب حافظه ای داشت زد زیر خنده و گفت:گفتم واسه یه پسر زیادی ظریفی! باز هیکلمو بر انداز کرد. با حرص گفتم:چشات در نیاد! خندید و گفت:زیادی زبون داری کوچولو خواست بیاد جلو خودمو کشیدم عقب! خندید و گفت:اخی! میترسی! پوزخندی زدم و گفتم:هه حتما از تو؟! یه قدم اومد جلو و گفت:من یه کم ترسناکم! صاف ایستادم سر جام نباید میذاشتم بیاد تو خونه گفتم:اره خب اول با گوریل اشتباهت گرفتم. با حرص گفت:خودم زبونتو واست کوتاه میکنم! من:عددی نیستی! به سمتم حمله ور شددرو محکم کوبیدم تو صورتش صدای خورد شدن شیشه های در رو شنیدم! شیشه ها رو کنار زد و اومد تو از پیشونیش خون می اومد اومد جلو و گفت:چه غلطی کردی؟ من:غلط کردن کار توئه! خیز برداشت سمتم ولی عقب نرفتم رفتارم بدتر عصبیش میکرد اگه اعصابش خورد میشد کمتر رو حرکاتش تمرکز داشت.گفت:دختره سرتق یه کار نکن همینجا کارتو یه سره کنم! من:مواظب باش کار خودت یه سره نشه! با یه حرکت اومد جلو تا به خودم به جنبم دستاشو قفل کرد دورم صورتش باهام هیچ فاصله ای نداشت خندید و گفت:فکر میکردم سخت تر از اینا باید گیرت بندازم! با حرص گفتم:فکر نکن خیلی موفق بودی! دستمو کشیدم بالا و با تمام توانم زدم تو چونش! ولم کرد و چند قدم رفت عقب! این دفعه من بودم که به سمتش حمله ور شدم با مشت چند بار زدم تو شکمش