«پارت33»! دستمو گرفت و گفت:منم قبول! از جاش بلند شد و گفت:ببینم نمیخوای به مهمونت صبحونه بدی؟ من:خونه خودته! دست به سینه ایستاد و گفت:یعنی خودم باید کار کنم دیگه؟ با خنده از جام بلند شدم و گفتم:نه بیا بریم بهت صبحونه بدم مهمون! با هم رفتیم سمت اشپز خونه. همون طور که پشت سرم می اومد گفت:حالا چی بهش میگی؟ من:به کی؟ از اپن اویزون شد و گفت:به جانی دیگه! شیرو از تو یخچال بیرون اوردم و گفتم:اول باید ببینم واسه چی اومده تو خونه؟! نون و پنیر رو هم گذاشتم رو میز. مرینت اومد نشست پشت میز و گفت:دلم میخواست بکشمش! دوتا لیوان گذاشتم سر میز و نشستم و گفتم:مطمئن باش اگه من اینجا بودم مرده بود! خندید و گفت:تو اگه بودی که نمی اومد تو خونه! شونه هامو انداختم بالا گفت:راستی میتونی بگی بیان شیشه بالا رو درست کنن؟ من:اره میگم برات حفاظ هم بذارن! _:ایول دستت درد نکنه! لبخند زدم . بعد از صبحونه زنگ زدم به جانی ولی جوابمو نداد میدونستم جواب نمیده چه جوابی داشت که بهم بده!؟با این کارش همه چیزو به نفع من تموم کرده بود! زنگ زدم شیشه بر اومد و شیشه در رو عوض کرد بعد هم رفتم دنبال حفاظ برای در و پنجره ها!داشتم برمیگشتم خونه که جانی خودش زنگ زد! ماشینو پارک کردم گوشه خیابون و جواب دادم قبل از این که فرصت بدم چیزی بگه گفتم:نمیدونستم دزدم شدی! _:سلام عرض شد اقا! من:هه! با لحن مسخره ای گفتم:علیک سلام به دوست عزیزم به دزد خونم. و با خشم ادامه دادم:با چه رویی زنگ زدی به من هان؟ _:بس کن من نیومده بودم دزدی!دختره زده فک منو شکونده اونوقت تو… حرفشو قطع کردم و گفتم:دختره خوب کاری کرد نکنه میخواستی بشینه نگات کنه هر غلطی دلت خواست بکنی؟نگران این باش که دست من بهت برسه اونوقت فکت که هیچ یه استخون سالم تو بدنت نمیذارم! _:اروم باش!حالا که چیزی نشده! من:نکنه باید به دوست دختر تجاوز میکردی تا اتفاقی بیفته هان؟ _:که اون خاله ریزه دوست دخترته!دوست دخترت تو خونه همسایت چی کار میکرد؟نکنه دوست دختر دوتاتونه؟مثه سوریا که دوتایی تقسیمش کردین. من:خوبه خبرا رو زود به گوشت میرسونن! جاسوسات واقعا کارشونو بلدن! صداش عوض شد با نگرانی گفت:جاسوس؟ من:اره جاسوس! فکر کردی اینقدر احمقم که نفهمم به اون دخترا پول میدی تا واست از من خبر بیارن؟ خنده عصبی کرد و گفت:اخه من چرا باید این کارو بکنم! من:بهتره از خودت بپرسیم!چرا به دخترا 600-800 تومن پول میدی که رفت و اومدای منو چک کنن؟ _:دیوونه شدی؟من هیچوقت چنین کاری نمیکنم! من:که نمیکنی! با تردید گفت:نه! من:ببین من احمق نیستم!دیگه نمیخوام نه ریخت تورو نه ریخت هیچ کدوم از اون دخترای هرزه رو ببینم!مطمئن باش اگه بازم دورو بر خونه من یا مرینت بپلکی کاری میکنم تمام عمرت از زنده بودن پشیمون شی! خواستم گوشی رو قطع کنم که گفت:ادرین…. ادرین صبر کن! پوفی کردم و گفتم:چه مرگته؟ _:میخوای به خاطر یه دختر دوستیمونو به هم بزنی؟ پوزخندی زدم و گفتم:دوستی؟منو تو هیچ دوستی با هم نداریم!تو فقط واسه من حکم یه واسطه رو داشتی همین.تازه اینو تو گوشت فرو کن اون دختر عشق منه میخوام باهاش ازدواج کنم. ببینم نکنه مشکلی داری؟ _:نه ..نه اصلا به من چه ولی به نظرم اون کیس مناسبی واسه تو نیست من:اوه نمیدونستم باید واسه تصمیم گرفتن واسه زندگیم با تو مشورت کنم!با صدای بلندی گفتم:ببین شرتو از زندگی منو مرینت کم میکنی و اگر نه شرتو از این زندگی خودم کم میکنم! بعد گوشی رو قطع کردم. به اندازه کافی ترسونده بودمش! من همیشه جلوی جانی طوری رفتار میکردم که مرموز و ترسناک به نظر بیام چون میدونستم با کاری که اون داره اگه بخوام بهش رو بدم برای خودم بد میشه. گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم تو جیبم و با یه لبخند رضایتمند ماشینو به حرکت در اوردم. غذا گرفتم و رفتم خونه! مرینت نشسته بود جلوی تلوزیون با دیدن من از جاش بلند شد و گفت:سلام! من:سلام. _:چی شد؟ من:هیچی عصر میان! _:مگه نمیخوایم بریم مطب؟ من:خب ما میریم!اونا هم میان کارشونو انجام میدن و میرن! _:یعنی خونتو میدی دست غریبه و میری؟ نترس اشنائن زیاد سفارش داشتیم براشون ادمای قابل اعتمادین.بیا بریم غذا بخوریم! شونه هاشو انداخت بالا و دنبالم اومد تو اشپزخونه. بعد از ناهار با هم رفتیم مطب

*************

پایان

بای