«پارت 38» من :باشه! تاب خورديم جاي منو ادرین عوض شد.قدم به شونش نميرسيد كه از اونجا نگاه كنم سرمو بردم سمت بازوش و سرمو كج كردم و از گوشه بازوي ادرین کاگامی رو ديدم كه با خشم به ما خيره شده بود.همون طور كه ريز ريز ميخنديدم يه دفعه ادرین گفت:اين اينجا چي كار ميكنه? سرمو گرفتم بالا و گفتم:كي? ديدم كه اخماش تو هم رفته و به رو به رو خيره شده! بيخيال درست و نادرستيش شدم سرمو برگردوندم و مسير نگاه ادرینو دنبال كردم و رسيدم به دختر و پسري كه تو بغل هم داشتند ميرقصيدن البته رقص كه چه عرض كنم .دختره با تمام وجود خودشو به پسره چسبونده بود پسره هم يه دستش تو يقه دختره بود و يه دستشم دور كمرش حلقه كرده بود!همين كه يه كم جا به جا شدن ديدم كه پسره كسي نيست به جز جانی. ادرین خواست بره سمتش كه من مانع شدم. ادرین با حرص گفت: منتظر بودم يه جايي گيرش بيارم ولي فكر نميكردم اينجا پيداش كنم. من:اينجا كه جاش نيست! ادرین خنده عصبي كرد و گفت:اره شب حسابشو ميرسم! بعد منو فشار داد تو بغلش. اروم گفتم:چي كار ميكني؟ _:داره نگاه ميكنه! خنديدم و گفتم:از هر دو طرف محاصره شديم! ادرین به چشمام نگاه كرد و لبخندي زد و گفت:اينقد ميرقصيم تا چشمشون در بياد. خنديدم! منو به خودش فشار داد و گفت:واسه من كه خوب شد! من:چي؟ نفسشو فوت كرد و گفت:هيچي . همون موقع اهنگ يه دفعه قطع شد و چراغا هم خاموش شد هم زمان با خروج يكي از دخترا با كيك پر از شمع از خونه دورو بريا شروع كردن به خوندن شعر تولد! ادرین دستمو كشيد با هم رفتيم كنار بقيه ايستاديم برقا يكي يكي روشن شد و کاگامی با شوق رفت سمت دوستاش كيكو گذاشتن رو ميز گذاشتن و کاگامی هم نشست روي مبل بزرگ پشت ميز و شمعا رو فوت كرد با اين كارش همه شروع كردن به دست زدن. تمام اين صحنه ها رو با حسرت نگاه ميكردم من هيچوقت تا به حال جشن تولدي نداشتم درواقع روز تولد برام هيچ معني خاصي نداشت. بعد از اين كه كيك تقسيم شد نوبت كادوها رسيد تمام مدت حواسم به کاگامی بود طوري كه اصلا نفهميدم ادرین كي از كنارم رفت درست وقتي كه داشت كادوي ادرینو باز ميكرد رو كردم سمت ادرین ولي سر جاش نبود!يه كم اطرافو نگاه كردم ولي پيداش نكردم.راه افتادم دنبالش نميخواستم تو اون جو تنها باشم ولي بين جمعيت پيداش نكردم داشتم ميرفتم اون طرف باغ كه صدايي از پشت سرم شنيدم. _:كجا خوشگله?تنها نرو بيا با هم بريم ته باغ اونجا به اندازه كافي خلوته! از لحن كش دارش معلوم بود كه مسته برگشتم سمتش!خنده بلندي سر داد و گفت:اي جونم!واسه من واستادي؟اومدم! بعد در حالي كه تلو تلو ميخورد اومد سمتم! با حرص گفتم :گمشو اشغال! هر لحظه بهم نزديك تر ميشد با خنده گفت:ناز نكن خوشگله تو مال مني! قبل از اين كه بهم نزديك شه با يه مشت تو دماغش پرتش كردم رو زمين قبل از اين كه از جاش بلند شه پا گذاشتم به فرار از پشت سر صداي داد و فريادش رو ميشنيدم ولي خيالم راحت بود كه ديگه دنبالم نمياد!داشتم ميدويدم كنن صداي داد و فرياد شنيدم رفتم جلو با تعجب ديدم كه جانی و ادرین دارن دعوا ميكنن البته اين فقط جانی بود كه داشت كتك ميخورد! ادرین جانی رو گوشه ديوار خفت كرده بود و داشت سرش داد ميكشيد رفتم جلو صداش كردم ولي اصلا حواسش به من نبود با صداي بلند داشت از جانی ميخواست به يه چيزي اعتراف كنه. رفتم جلوتر همون لحظه ادرین جانی و كوبيد به ديوار !جانی هيچ حركتي نميكرد رفتم جلو و گفتم:كشتيش! ادرین با صداي بلندي گفت:برو كنار! بعد تو صورت جانی داد زد: ميگي يا هنوز كافيت نيست? جانی با صداي گرفته اي گفت:اون دوتا…لایلا و کاگامی… مهران:اونا چي؟ ناي حرف زدن نداشت .ادرین گفت :گفتم چي؟ خواست دوباره بزنتش كه اين بار من مانع شدم ادرینو كشيدم اون طرف خودشم يه كم اروم شد بعد گفت:اون فقط به درد مردن ميخوره!دستامو گذاشتم رو سينش و هلش دادم زورم بهس نميرسيد ولي خودشو نگه داشت مچ دستامو گرفت و گفت:باشه! جانی سر جاش نشسته بود و نفس نفس ميزد . ادرین با غيض گفت:ميگي يا بكشمت? خواست سمتش حمله ور بشه كه بازوهاشو گرفتم جانی گفت:من همون دوست پسر کاگامیم! پوزخندي زد و ادامه داد :وقتي نقشمون لو رفت کاگامی بهم پيشنهاد داد كه بيارمت تو كار خودم از اونجايي كه ميدونستم پولداري فهميدم كه به دردم ميخوري تو هم خيلي زودتر از اوني كه فكر ميكردم پيشنهادمو قبول كردي ولي فقط برام حكم يه مشتري خوبو داشتي تا اين كه لایلا نميدونم از كجا ولي منو پيدا كرد اول با پول ازم خواست بيخيالت شم ولي تو برام بيشتر از اون پول صرف ميكردي بعد رويه خودشو عوض كرد ازم خواست كاري كنم كه با دختري دوست نشي و رابطه احساسي نداشته باشي درعوض خبرايي كه بهش ميدادم ومراقبت بودم بهم پول ميداد. به من نگاه كرد و گفت:ولي اين يكي از دستم در رفت! ادرین با عصبانيت گفت:عوضي! صورتش از شدت خشم سرخ شده بود.جانی گفت:تقصير خودت بود اونقد بي اراده اي كه هر كسي بخواد راحت ميتونه تو زندگيت سرك بكشه! ادرین دستاشو مشت كرد. اروم گفتم :ميخواد از عمد عصبيت كنه! چشماي سرخشو دوخت به چشماي من واقعا ترسناك شده بود .سعي كردم خونسرد و اروم باشم چند ثانيه اي بهم خيره شد بعد نفسشو از بين دندوناي قفل شدش داد بيرون دستامو كه دو طرف بازوش بود گرفت و گفت:بريم! سرمو تكون دادم و گفتم :باشه. مچ يه دستمو گرفت بعد رو كرد به جانی و گفت:دفعه بعد زنده نميذارمت نه تورو نه اون دوتا دختر هرزه رو! جانی فقط پوزخند زد . دستم كه تو دستشبود كشيدم و گفتم:بيا بريم! ادرین راه افتاد و منم دنبال خودش كشيد. هيچي نميگفت فقط نفس عميق ميكشيد به وسط راه كه رسيديم يه دفعه برگشت سمت منو بازوهامو گرفت.نگاهش ترسناك بود اب دهنمو قورت دادم و نگاهش كردم! با صداي كه از خشم ميلرزيد گفت:تو اونجا چي كار ميكردي? با جديت تمام بهم نگاه كرد .يعني فكر كرده بود منم جزوي از نقشه اونام? اروم ولي با عصبانيت گفت:ازت سوال پرسيدم مرینت؟! هر چقدرم من با اونا ارتباطي نداشتم امااون داشت يه فكر ديگه با خودش ميكرد ترسيدم بخواد منو هم مثه جانی كتك بزنه البته اينجوري من بي گناه بايد كتك ميخوردم! زل زد تو چشمامو با صداي بلدني گفت:مگه كري؟ از ترس اشكام سرازير شد با بغض گفتم:ديدم كنارم نيستي ترسيدم دنبالت گشتم وقتي پيدات نكردم اومدم اين طرف باغ ديدم داري دعوا ميكني… باز زل زد تو چشمام حسابي ترسيده بودم. با همون عصبانيت گفت:نگفتي اونجا خطرناكه؟ ناباورانه نگاهش كردم !شونه هامو اروم تكون داد و گفت:ميدونم از پس خودت بر مياي ولي ديگه تنهايي تو شب هيچ جا راه نمي افتي!دوران زندگي پسرونت تموم شده مرینت اگه چهار پنج نفري ميريختن سرت ميتونستي از خودت دفاع كني؟هان؟ميتونستي؟ هيچي نگفتم با چشماي خيسم نگاهش ميكردم.چرا بايد اينقد كمبود محبت داشته باشم كه يه گوشزد از سر نگراني اينقد احساساتمو برانگيخته كنه! اينبار با ارامش گفت:خب حالا چرا گريه ميكني؟ سرمو به دو طرف تكون دادم يعني هيچي! از جيبش يه دستمال كاغذي بيرون كشيد و اشكامو پاك كرد و گفت:هر جا گير كردي مخصوصا تو شب ميري تو شلوغ ترين جاي ممكن و بهم زنگ ميزني . اهي كشيدم و سرمو به علامت مثبت تكون دادم .وقتي اينجوري باهام حرف ميزد حس ميكردم بابامه. باباي منم اگه زنده بود همين قد مهربون ميشد از خواهرام شنيده بودم كه با تمام نيش و كنايه هايي كه به خاطر پسر دار نشدن بهش ميزدن با دختراش طوري رفتار ميكرد كه انگار هر كدومشون يه شاهزاده خانومن…اگه اون نمرده بود منم شاهزاده خانوم بعدي بابام ميشدم!از اين فكرا دوباره گريم گرفت ادرین با تعجب گفت:چي شد؟ هيچي نگفتم . سرمو تو بغلش گرفت و گفت:نبايد سرت داد ميزدم! سرمو به سينش چسبوندم و چند تا نفس عميق كشيدم قلبش از عصبانيت تند تند ميزد! فشار دستشو بيشتر كرد داشتم خفه ميشدم خودمو عقب كشيدم و گفتم:چي كار ميكني؟نفسمو گرفت! دستشو باز كرد و گفت:حواسم نبود! لبخندي زد و گفت :حالا بخشيدي? نفس عميقي كشيدم و گفتم :واسه اون گريه نكردم! _:پس چي شد! من:هيچي بيا بريم! _:بريم خونه؟ لبخندي زدم و گفتم :مطمئنم اگه نريم يه بلايي سر کاگامی مياري! سرشو تكون داد و گفت:به وقتش حساب اونو هم ميرسم! رفتيم سراغ وسايلمون بي سر و صدا شلوارمو زير دامنم پوشيدم و مانتومو تنم كردم و از يه گوشه بدون خدا حافظي از باغ زديم بيرون! هنوز خيلي از باغ دور نشده بوديم كه از پشت سر صداي اژير پليس اومد برگشتم و عقبو نگاه كردم دم باغ نگه داشتن ادرین كه داشت از تو اينه عقبو نگاه ميكرد گفت:به موقع بيرون اومديما! صاف نشستم سر جامو گفتم:بيچاره ها كارشون در اومد! ادرین يه نگاه به ساعتش كرد و گفت:شامم بهمون ندادن بريم يه جايي يه چيزي بخوريم؟ شونه هامو انداختم بالا و گفتم :اگه گرسنته بريم. سرشو تكون داد .بيست دقيقه بعد جلوي يه رستوران پارك كرد .دامنمو از پام در اوردم و لباسامو مرتب كردم و همراه ادرین از ماشين پياده شديم! دم در نگهبان با ديد ادرین جلو اومد و گفت:خوش امديد اقاي اگراست! ادرین سرشو تكون داد و گفت:ممنون!ميز خالي دارين؟ مرده يه نگاه به من كرد بعد به گوشي بزرگي كه دستش بود يه نگاه انداخت و گفت:البته!اتفاقا ميز دو نفره تو لژ اختصاصي! ادرین نيم نگاهي به من كرد بعد با لبخند به مرده گفت:ممنون بعد يه اسكناس ده تومني گذاشت كف دستش و با هم رفتيم داخل! همون جايي كه نگهبان بود رو گرفتيم يه پيشخدمت دنبالمون اومد راهروي وسط باغ رستورانو طي كرديم اطراف پر از الاچيق و ميزا و ادم بود رسيديم ته باغ پيشخدمت به يه اتاقك چوبي اشاره كرد و گفت:بفرماييد !پنج دقيقه ديگه براي سفارش ميام خدمتتون

*************

پایان