«پارت 40» با صداي گرفته اي گفت:من كجام دستشو گرفتم و گفتم:تو خونه مني!حالت خوبه? اب دهنشو قورت دادو گفت:تشنمه! از جام بلند شدم و رفتم كه براش اب بيارم وقتي برگشتم ديدم نيم خيز شده و داره گريه ميكنه! ليوانو گذاشتم رو ميز عسلي كنار تخت و كنارش نشستم و گفتم:چيه? با گريه گفت:سرم گيج ميره! خوابوندمش تو جاشو گفتم:اين كه گريه نداره دختر خوب بخواب خوب ميشي! همون طور كه اشك ميريخت گفت:خوبم ميخوام برم بالا! خواست بلند شه كه جلوشو گرفتم و گفتم:حالت اصلا هم خوب نيست! ليوان ابو دادم بهشو گفتم:خوب كه شدي ميبرمت بالا! ابشو خورد و گفت:تو بايد بري سر كار ! لبخندي زدم و گفتم:امروز تعطيله! حالا بخواب . با ترديد نگاهم كرد گفتم:تا بر ميگردم از جات تكون نميخوري! بعد از اتاق رفتم بيرون. براش سوپ درست كردم و برگشتم .خوابيده بود سيني رو گذاشتم گوشه تخت و صداش كردم! چشماشو باز كرد كمكش كردم بشينه . قاشقو پر كردم و گرفتم سمتش ! دستشو اورد جلو و گفت:خودم ميتونم. قاشقو محكم دستم گرفتم و گفتم :نه نميتوني! با اكراه سرشو اورد جلو سوپو خورد.گفتم:خوشمزس؟ سرشو به علامت مثبت تكون داد و گفت:ممنون. من:تو به خاطر من اينجوري شدي! سرشو انداخت پايين. يه قاشق ديگه سوپ گرفتم جلوش. بعد از اين كه خورد گفتم:ديشب چي كار كردم? نگاهشو ازم گرفت. گفتم:اگه اتفاقي افتاده من پاش مي ايستم. برگشت سمتم و با نگراني گفت:نه نه چيزي نشد! اب دهنشو قورت داد و با خجالت گفت:چيزي يادت نمياد? ميدونستم اگه راستشو بگم معذب ميشه گفتم:اصلا يادم نمياد بالا اومده باشم فقط صبح كه بيدار شدم ديدم تو خونه توام بعدم كه تورو اينجوري پيدا كردم.ديشب چي شد? سرشو تكون داد و گفت:هيچي! براي اين كه بحثو عوض كنه گفت:ميشه بهم سوپ بدي?خيلي خوشمزس! لبخندي زدم و بقيه سوپو بهش دادم. سيني رو گذاشتم كنار و گفتم:خب استراحت كن تا من برم داروهاتو بگيرم! همين كه از جام بلند شدم گفت:ادرین؟ برگشتم سمتش. _:چرا مست كردي؟ لپمو گزيدم و گفتم:يه كم عصبي بودم! در حالي كه با انگشتاش بازي ميكرد گفت :ديگه اين كارو نكن. برگشتم سمتش ميدونستم كه چرا داره اين حرفو ميزنه ولي اون خبر نداشت كه من ميدونم نشستم گوشه تخت و گفتم: اذيت شدي? سرشو انداخت پايين. چونشو گرفتم و صورتشو كشيدم بالا به لباش نگاه كردم و گفتم:اين كار منه? با تعجب نگاهم كرد .گفتم:كبودي لبت! دستشو گذاشت رو لبش و با دستپاچگي گفت:چي? من:متوجه نشدي? من مني كرد و گفت:چرا…چرا ديشب باهات درگير شدم و خوردم زمين ! ابروهامو انداختم بالا و گفتم:با هم دعوا كرديم?! لباشو جمع كرد و گفت :اوهوم! دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:ديگه هيچوقت اين اتفاق نمي افته ! سرشو تكون داد و گفت:ممنون! لبخندي زدم و گفتم:هر اتفاقي كه افتاده معذرت ميخوام. لبخند زد. خوابوندمش سر جاشو گفتم:هنوز تب داري بگير بخواب تا من برگردم خب? سرشو تكون داد و پتو رو كشيد روي خودش. من هم رفتم بيرون! قرصا و داروهاشو خريدم و برگشتم. يه راست رفتم تو اتاق داشت اطرافشو نگاه ميكرد با ديدن من لبخند زد!نشستم كنارش و پلاستيك قرصا رو گذاشتم كنارش و گفتم بهتري? سرشو تكون داد همون موقع بي هوا عطسه كرد. خنديدم و گفتم:به به تازه شروع شد. اهي كشيد و گفت:من بدمريض ميشم خدا به دادم برسه. من:مريضيت تقصير من بوده پس پرستارتم خودمم. لبخند تلخي زد و گفت:عادت ندارم. وقتي مريض ميشم تو تخت استراحت كنم. من:خب عادتت ميدم. با نگراني زل زد بهمو گفت:نميخوام عادت كنم. در حالي كه با حالت عصبي با دستاش بازي ميكرد گفت:وقتي از اينجا برم بازم تنها ميشم نبايد خودمو بدعادت كنم چون بعدا بهم سخت ميگذره! بره?يعني اون به رفتن از پيش من فكر ميكرد؟يه دفعه از دهنم پريد :تو قرار نيست از اينجا بري! با تعجب نگاه كرد. لبمو گزيدم و گفتم:يعني اون قرض خيلي زياده حالا حالاها اينجايي. لبخند محوي زد و گفت:ولي بالاخره كه ميرم. تو دلم گفتم عمرا اگه بذارم ولي در ظاهر اخم كردم و گفتم:يعني اينجا خيلي بهت بد ميگذره كه اينقد به رفتن فكر ميكني? _:نه نه منظورم این نبود اتفاقا اینجا تنها جاییه که بهم خوش میگذره ولی خب بالاخره که باید برم! لبخند زدم . وقتی اینجوری اعتراف میکرد دلم میخواست لپاشو بگیرم تا جایی که میشه بکشمشون .گفتم:بیا یه کاری کنیم! نگاهم کرد. گفتم:فعلا به رفتن از اینجا فکر نکنیم و فکر خوب شدن تو باشیم! هوم؟ سرشو تکون داد و گفت :باشه! بعد دوباره عطسه کرد.بعد گفت:با کاگامی چی کار میکنی؟ سرمو تکون دادم و گفتم:نمیدونم!حالا که فهمیدم همشون با همن باید یه فکر اساسی واسشون بکنم!خیلی پیچیده شده فکر نمیکردم کاگامی و دختر خالم با هم برام نقشه کشیدن! خندید و گفت:اینا با هم دست به یکی کرده باشن اونوقت چطوری میخوان تورو بین خودشون تقسیم کنن؟! ابروهامو دادم بالا و گفتم:دستشون به من نمیرسه! خندید و گفت:اوهو! من:ولی فکر کنم با هم برخورد نداشتن! دستاشو زد به همون گفت:میگم یه ترتیبی بده اونا با هم درگیر شن اینجوری اصلا لازم نیست تو تلاشی بکنی!اونا خودشون دخل همدیگه رو میارن! ابروهامو دادم بالا و گفتم:بد فکری هم نیستا! سرشو تکون داد و گفت:فکرای من حرف نداره! فقط باید جانی و بکشی کنار چون اون با دوتاشون روابط خوبی داره. دستمو کشیدم تو موهام اصلا نمیدونستم با جانی باید چی کار کنم؟! دلم میخواست با همین دستام خفش کنم. با خنده گفت:داری به کشتنش فکر میکنی؟ نگاهش کردم و گفتم:کشتن کی؟ _:جانی! با خنده سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:همون دیشب اگه سر نرسیده بودی الان زنده نبود! ابروهاشو داد بالا و گفت:یه چیزی میگم عصبی نشو! با تعجب نگاهش کردم گفت:این اتفاقایی که برات افتاده یه جورایی تقصیر خودتم بوده! من:منظورت چیه؟ _:جانی تو حرفاش چند باز اشاره کرد که دخالت تو زندگی تو براش اسون بوده! من:خب که چی؟ تک سرفه ای کرد و گفت:یعنی این خودت بودی که راحت افسار زندگیتو دادی دست اون!نمیخوام زیاد وارد این مسائل بشم ولی تو یه چیزو گذاشتی اساس زندگیتو داری باهاش زندگیتو خراب میکنی اونم هیچی نیست به جز یه لذت اونم از نوع مصنوعیش! شانس اوردی که همه این اتفاقا فقط به خاطر این بوده که دوتا دختر میخواستن به دستت بیارن! میدونی با این کارا چطور راحت میشه با ابروی یه خاندان بازی کرد؟میدونی حتی ممکن بود نقشه قتلتو بکشن و یکی از همون دخترایی که واست میفرستاد میکشتت؟این یه نقشه ساده واسه پول گرفتن از تو بود برو خدا رو شکر کن مغز جانی اونقدرا کار نمیکنه و اگر نه میتونست ازت فیلم بگیره و راحت صد برابر پولی که ازت میگیره رو اخاذی کن! با تعجب نگاهش کردم این همه مدت هیچوقت این چیزا به فکرمم خطور نکرده بود.با این حال خودمو نباختم و گفتم:من حواسم بود! ابروهاشو داد بالا و گفت:چطوری حواست بود؟

***************

پایان

بای