«پارت 45» لبمو گزیدم تا صدای گریم تو خونه نپیچه! با یه نفس شمعا رو فوت کردم و تو بغل خودم جمع شدم و چشمامو بستم… دور حوض لی لی میکردم با جیغ و فریاد میگفتم:امروز تولد منه! دستامو بردم بالا و در حالی که میپریدم با شادی برای خودم دست میزدم. زن داییم نشسته بود لب حوض و داشت سر شیر میوه ها رو میشد با غیض گفت:بچه دو دقیقه ساکت شو! همون موقع امیر(مگه چیه تو خارج اسم پسر ایرانی استفاده میشه) پسر خودش هم راه افتاد دنبالم.هر دو با هم حیاطو دور میزدیم و میگفتیم :تولده تولد!!! شیرو بست و گفت:سرمو بردین! کم کم ساکت شدم رفتم کنارش نشستم دستامو گذاشتم زیر چونمو و زانوهامو تکیه گاه بازوهام کردم داشت با حوله سیبا رو خشک میکرد گفتم:زن دایی! بدون این که نگاهم کنه گفت:هان؟ موهامو از جلو صورتم کنار زدم و گفتم:مامانم امروز میاد؟! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:من چه میدونم! با ناراحتی گفتم:اخه امروز تولدمه! _: امروزم یه روزه مثه روزای دیگه! وقتی مامانت دوست نداره ببینتت چه فرقی داره تولدته یا نه! لب ورچیدم از جام بلند شدم و در حالی که پامو زمین میکوبیدم گفتم:مامانم خیلیم منو دوست داره! پوزخندی زد و با اون قیافه بدجنسش بهم نگاه کرد و گفت:نه نداره!هیچکی تورو دوست نداره! اشک تو چشمام جمع شده بود عقب عقب رفتم و تکیه دادم به دیوار!یعنی مامانم منو واقعا دوست نداشت؟!از زن دایی متنفر بودم! یه نگاه به امیر کردم هنوز داشت دور حوض میدوید. نگاهمو گردودنم سمت زن دایی حواسش به کار خودش بود. یه دفعه خیز برداشتم سمت امیر و هلش دادم تو حوض! صدای جیغش با گریه من قاطی شد! زن دایی افتاد دنبالم. داشتم از دستش فرار میکردم که خوردم به یکی همین که خواستم سرمو بلند کنم یه سیلی محکم برق از سرم پروند! زن دایی فریاد میزد: دختره چش سفید…. ایشالا عذاتو بگیرن جای تولدت! اقاجون رو کرد به زن دایی و گفت:لیا خانوم ساکت! میخوای همه بشنون؟ لیا با عصبانیت گفت:بشنون! داشت پسرمو میکشت! بعد با نفرت به من نگاه کرد و گفت:حسابتو میذارم کف دستت! ازش ترسیدم. با این که اقاجون بدجوری زده بود تو صورتم میخواستم بهش پناه ببرم که بازومو گرفت و منو تو هوا بلند کرد.با صدای بلند داشتم گریه میکردم! به امیر نگاه کردم که تو بغل زن دایی داشت گریه میکرد. اقاجون منو کشید سمت انباری با گریه گفتم:نه…. من از اونجا میترسم! منو پرت کرد وسط انباری و گفت:همینجا میمونی تا ادم شی.فهمیدی!؟ تمام بدنم درد گرفته بود تا اومدم به خودم بجنبم رفت و در رو بست!با مشتام میکوبیدم به در و میگفتم:غلط کردم … اقا جون…امیر! امیر بیا منو بنداز تو حوض! من میترسم!اقا جون! هیچکس جوابمو نمیداد دست از در زدن برداشتم یه نگاه به اطراف کردم همه جا تاریک بود.!همون طور که گریه میکردم هیکل کوچیکمو از رو زمین بلند کردم و از روی صندوقا بالا رفتم و نشستم زیر پنجره کوچیکی که به حیاط راه داشت. هنوز داشتم گریه میکردم. از درد بندم میلرزیدم! زن دایی داشت تو حیاط غر غر میکرد.یه دفعه سرشو برگردوند سمت انباری و گفت:کوفت!زهر مار! لال شی الهی! دستمو گذاشتم تو دهنم از درد با دندونام به اون فشار می اوردم تا صدام دیگه بیرون نره!کم کم همون جا خوابم برد! این اولین تولدی بود که به یاد می اوردم تولد 5 سالگیم! چشمامو روی هم فشار دادم تا اشکام پایین بریزه! بعد اروم بازشون کردم و به کیکو شمعای خاموش روش خیره شدم! همون موقع در باز شد! از جام بلند شدم ادرین اومد داخل مطمئن بودم دروقفل کردم . همون موقع یه دسته کلید نو دستش دیدم! یه ذره به اطراف نگاه کرد بالاخره منو کوشه خونه دید! اومد سمتم و گفت:حالت خوبه؟ اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:مگه تو کیلید داری؟ بدون این که جوابمو بده نشست رو به رومو و گفت:ببینمت؟!خوبی؟! دستش که داشت می اومد سمتمو پس زدم و گفتم:خوبم! به صورتم نگاه کرد و گفت:این همه اشکو از کجا میاری؟ اهی کشیدم و گفتم:میشه تنهام بذاری؟! سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:که باز گریه کنی؟ من:خواهش میکنم! دستمو گرفت و گفت:پاشو ببینم! ملتمسانه گفتم:ادرین! دستشو گذاشت پشت کمرم و به زور بلندم کرد و گفت:من کلی غذا سفارش دادم و کیک گرفتم . من:حوصله ندارم! نگاهم کرد و گفت:میای یا به زور ببرمت؟! از قیافش معلوم بود شوخی نداره! دنبالش راه افتادم و رفتیم خونش! دستامو بغل گرفته بودم و به خونه که تزئیین شده بود نگاه میکردم.این نهایت ارزویی بود که میتونستم برای روز تولدم داشته باشم! ادرین از من جدا شد و رفت سمت اشپز خونه من همون طور سر جام ایستاده بودم و به بادکنکایی که همه جای خونه میشد پیداشون کرد نگاه میکردم. ادرین با کیک بزرگی که روش پر از شمع روشن بود از اشپزخونه اومد بیرون!با خنده گفت:تولد تولد ….تولدت مبارک! همون طور که اشکام میریخت پایین میخندیدم. کیکو گرفت جلومو گفت:زود باش ارزو کن! با تعجب گفتم:چی کار کنم؟ لبخندی زد و گفت:وقتی ادم کیک تولدشو فوت میکنه باید یه ارزو بکنه!حالا ارزوتو بکن و شمعا رو فوت کن که دارن اب میشن! با استرس نگاهش کردم نمیدونستم چه ارزویی باید بکنم.اصلا بلند نبودم ارزو کنم! با نگرانی گفتم:من نمیدونم! خندید و گفت:من به جات ارزو کنم؟ مردد نگاهش کردم . چشماشو بست و یه چیزی زیر لب گفت. من:چی گفتی؟ _:ارزو کردم! من:خب چی؟ خندید و گفت:تو فقط شمعاتو فوت کن! فوتشون کردم . همون موقع ادرین دکمه کنترلی که دستش بود رو فشار داد . یه اهنگ خارجی پخش شد!ادرین کیکو گذاش کنار و دستامو گرفت. من:چی کار میکنی؟ بدون این که جواب بده منو با اهنگ این طرف و اون طرف میچرخوند! خندم گرفته بود گفتم:نکن! ادرین لبخندی زد و گفت:تو که اینقد قشنگ میخندی واسه چی همیشه نمیخندی؟! لحنش طوری بود که باعث میشد خجالت بکشم! سرمو انداختم پایین ادرین دستامو بیشتر تو دستاش فشرد. اروم گفتم:چرا این کارا رو میکنی؟ هیچی نگفت سرمو گرفتم بالا! منو تو بغل گرفت و گفت:میفهمی! من:خب بگو! _:صبر داشته باش! بعد از رقص به زود کیکا رو به خوردم داد و پیتزاهایی که سفارش داده بود رو هم اوردنو خوردیم! غذاشو تموم کرده بود از جاش بلند شد و گفت:زود بخور بیا تو هال! نگاه به چند تا تیکه باقیمونده کردم و گفتم:دیگه نمیخوام! سرشو تکون داد و از اشپزخونه رفت بیرون! یه ذره از نوشابمو خوردم و از جام بلند شدم. ادرین با خونسردی نشسته بود رو مبل!رفتم و ایستادم رو به روش به کنارش اشاره کرد و گفت:بیا بشین! ابروهامو دادم بالا! _:بیا بشین دیگه اخرشو خراب نکن! رفتم نشستم کنارش دستشو از روی مبل گذاشت پشت سرم و گفت:واسه چی گریه میکردی؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چون کسی تا به حال واسم تولد نگرفته بود! سرشو تکون داد و زل زد تو چشمام و گفت:الان خوشحالی!؟ نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم! با نا امیدی گفت:خوشت نیومد؟ من:نه ..نه… عالی بود! لبخندی زدم و گفتم:ممنونم! قیافه جدی به خودش گرفت و گفت:میخوای بازم از این تولدا داشته باشی؟! متوجه منظورش نشدم. دست کرد تو جیبش همون جعبه کوچیکو باز بیرون اورد و بازش کرد دستشو برد داخل چند ثانیه بعد حلقه ای که تو دستش بود بالا اورد و گفت:با من ازدواج میکنی؟(به به فقط همین کم بود)! ********* ادرین باز ماتش برده بود. میترسیدم باز بخواد بذاره و بره با اون یکی دستم مچ دستشو محکم گرفتم و گفتم:قبول میکنی؟ نگاهش بین حقله و چشمای من حرکت میکرد. یه دفعه با حرص گفت:نه! جا خوردم! انتظار نداشتم جواب رد بهم بده. من:چی؟ اب دهنشو قورت داد و گفت:همه این کارا رو کردی که اخرش این مسخره بازیا رو در بیاری؟ با تعجب گفتم:چی داری میگی؟ دستمو حل داد پایی و گفت:تو چی داری میگی؟شوخیت گرفته؟ با اخم گفتم:به نظرت من دارم شوخی میکنم! پوزخندی زد و گفت:مطمئنا زده به سرت! من:اینی که الان میبینی دستمه نتیجه یه ماه فکر کردنه! زل زد تو چشمام غمی که تو چشماش بود الان بیشتر خودشو نشون میداد . گفت:من شبیه یه شریک زندگیم؟! من:یعنی چی؟ در حالی که صداش میلرزید گفت:این تصمیم خودته؟ من:معلومه! _:یعنی خونوادت نمیدونن! نه؟! سرمو به علامت منفی تکون دادم. اهی کشید و گفت:فکر میکنی اونا قبول میکنن؟ پس نگران این بود؟!مطمئن بودم اگه قبول نمیکردن من بازم این درخواستو از مرینت میکردم!گفتم:تو نگران اون نباش! دوباره چشماش پر از اشک شد گفت:به این فکر کردی که دورو بریات چی دربارت فکر میکنن؟! من:مرینت مطمئن باش تو واسم از هر چیزی مهم تری! همون طور که چونش میلرزید گفت:باشه…باشه گیریم من قبول کنم!فردا روزی اگه بچه هات ازت چیزی درباره من بپرسن چی بهشون میگی؟میگی مامانتونو از تو کوچه پیدا کردم؟میگی خونش تو یه دخمه بیرون شهر بود؟میخوای بگی مادرتون کسیه که حتی خونواده خودشم نخواستنش حتی واسشون مهم نبود میمیره یا زنده میمونه؟اره؟میخوای اینا رو بهشون بگی؟ اینا رو میگفت و اشکاش پایین میریخت . دستمو کشیدم رو گونشو و گفتم:نه میخوام بهشون بگم مادرتون یه دختر قوی و محکمه یکی که تو این دنیا من فقط عاشق اون شدم اون دختریه که تو بدترین شرایطم خودشو نباخت بلند شد و رو پای خودش ایستاد تا بزنه تو دهن تمام اونایی که بهش پشت کردن

***************

پایان