«پارت 47» ساعت دو و نیم بود که از بیمارستان زدم بیرون چند تا خیابون اون طرف تر کنار یه کیوسک تلفن پارک کردم. پیاد شدم و رفتم سمت تلفن و شماره ای که سولنان(اسمش همین بود نه؟) بهم داده بود رو گرفتم. _:بله؟ من:سلام! _:سلام بفرمایید؟! من:شما باید همسر اقا جیک باشین درسته! _:بله! امرتون! من:ببخشید خانوم شوهرتون خونس؟ _:نه!چرا به گوشی خودشون زنگ نمیزنین! من:میخواستم با خودتون صحبت کنم! _:با من؟! من:بله با شما!ببخشید شما میدونستین که شوهرتون تو یه خونه فساد رفت و امد داره؟! _:چی داری میگی اقا؟ من:ببینید من دارم واقعیتو میگم خواستم خبرتون کنم که مراقب خودتون باشید مردایی که پاشون چنین جاهایی باز میشه ممکنه هر بیماری داشته باشن! _:شما؟ من:مهم نیست من کیم! فقط خواستم خبر بدم.خداحافظتون! _:الو…الو… گوشی رو یه کم گرفتم عقب! _:اقا یه لحظه!قطع نکنید لطفا! کارتو کشیدم بیرون! واسه شروع همین کافی بود! برگشتم و سوار ماشین شدم . همون موقع تلفنم زنگ خورد. من:بله؟ _:سلام اقای دکتر! من:به به سلام اقای اندرسون!خوب هستین؟ _:خیلی ممنون به لطف شما دیگه خوب شدم! من:خدا رو شکر! _:میخواستم درباره خانوم دوپنچنگ ازتون سوال کنم! من:بفرمایید! _:اگه مدارکشونو اماده کنن مشکل سوابقشون حله! من:واقعا؟ _:بله! اگه خدا بخواد میتونن خرداد بیان و امتحاناشونو بدن! من:باشه! من مدارکشونو اماده میکنم و میارم خدمتتون! _:باشه پس من منتظرم! من:خیلی لطف کردین _:خواهش میکنم کار دیگه ای هم اگه از دستم بیاد خوشحال میشم کمکتون کنم! من:شما لطف دارین تا همینجا هم خیلی ازتون ممنونم! _:اختیار دارین اقای دکتر من زندگیمو مدیون شمام! من:وظیفه بوده اقا. _:شما بزرگی!خب من دیگه مزاحمتون نمیشم من:دستتون درد نکنه من همین فردا همه مدارکو میارم خدممتون! _:باشه! من:پس فعلا! _:خدانگهدارتون! گوشی رو قطع کردم و گفتم:خب اینم از این! بعد از این که ناهارمو خرودم به سمت مطب راه افتادم. وارد مطب شدم مرینت طبق معمول مشغول بررسی برگه ها بود. من:سلام! سرشو گرفت بالا و گفت:سلام! یه نگاه به حلقه ای که تو دستش بود انداختم و گفتم:خوبی؟ لبخندی زد و گفت:ممنون!خسته نباشی! پلکامو اروم رو هم گذاشتم و بازشون کردم و گفتم:مرسی . سلامت باشی! لبخند زد.به اتاق کاگامی اشاره کردم و گفتم:هنوز نیومده؟! ابروهاشو انداخت بالا و گفت:نه! بعد به ساعتی که رو دیوار بود نگاه کرد و گفت:تو هم زود اومدی! رفتم جلو و تکیه دادم به میز و گفتم:اوهوم!کارم زود تموم شد. به صورتش نگاه کردم و گفتم:خانوم من چطوره؟ دوباره لپاش گل انداخت ولی این دفعه به جای این که سرشو بندازه پایین با مشت کوبید تو بازومو گفت:به من نگو خانوم من! بازومو گرفتم و گفتم:اره با این دست سنگینی که تو داری باید بگم آقای من! بینیشو جمع کرد و گفت:پاشو برو من از لوس بازی خوشم نمیاد! لپشو کشیدم و گفتم:باید عادت کنی! بعد از جام بلند شدم که برم تو اتاق!همون موقع یه نفر وارد شد.برگشتم کاگامی رو دیدم که تو چهار چوب در ایستاده بود. از رنگ پریدش معلوم بود که ترسیده! دستمو تکیه دادم به میز مرینت و رو کردم به کاگامی و گفتم: به به سلام! خانوم دکتر مشتاق دیدار! با دستپاچگی گفت:سلام! پوزخندی زدم و گفتم:چند روزه بی صدا میرین و میاین! مشکلی پیش اومده؟! خودشو نباخت صاف ایستاد و گفت:نه خیر فقط سرم شلوغ بود! ابروهامو دادم بالا و گفتم:اهان که اینطور! بعد رو کردم به مرینت و گفتم:عزیزم من میرم تو اتاق لطفا برام چایی و بیسکوییت بیار! مرینت سرشو تکون داد و گفت:حتما! بعد رفتم سمت اتاقم و درو بستم! دیدن حقله ای که تو دست مرینت بود براش بهترین تنبیه بود با شرایطی هم که پیدا کرده بود مطمئن بودم که به همین زودی دمشو میذاره رو گولش و از اینجا میره! رفتم نشستم پشت میز میدونستم فعلا مریض ندارم. گوشیمو در اوردم و شماره خونه رو گرفتم. _:بله؟ من:به به ببین کی گوشی رو برداشته! _:ادرین تویی؟ من:مامان دستت درد نکنه دیگه پسر خودتم نمیشناسی؟خوبه چند روز پیش منو دیدی؟ _:مگه میشه نشناسم پسر؟!اخه تو هیچوقت این وقت روز زنگ نمیزدی؟! من:خب ناراحتی قطع کنم! _:نه پسر این چه حرفیه؟! حالت خوبه؟کجایی؟ من:مرسی خوبم ! الان مطبم! _:ناهار خوردی؟ با خنده گفتم:بله! _:اینقد کار نکن پسر مگه تو چند ساله!خسته میشی ! با خنده گفتم:اگه به حرف شما باشه که من باید بشینم تو خونه یکی برام بشوره و پزره و بیاره و جمع کنه پول دربیاره! _:من پسر به دنیا نیاوردم بزرگ کنم که همه این کارا رو خودش بکنه! با خنده گفتم:ای بنازم به این مامان که اینقد هوامو داره! _:الهی من فدای تو! من:خدا نکنه!خب حالا بریم سر اصل مطلب _:چیزی شده؟ من:نه نترس چیزی نیست! من امشب میام خونه مهمون دعوت نکنی! _:میای اینجا؟ من:مامان چقد تعجب میکنی تو امروز! _:خب داری حرف تعجب بر انگیز میزنی! راستشو بگوببینم اتفاقی افتاده؟من طاقتشو دارم! با خنده گفتم:هیچی نشده مامان مطمئن باش خیره! _:خب الهی شکر . بگو ببینم چیه که اینقد خیر شده میخوای بیای خونه! من:نه دیگه مامان من! صبر داشته باشین من شب میام همه چیزو واستون میگم! _:اخرش منو دق میدی پسر من:خدا نکنه. همون موقع در باز شد و آوا با سینی چای اومد داخل! من:خب دیگه مامان شب میبینمت!کاری نداری؟ _:نه پسرم! منتظرتم! من:باشه خدافظ _:خدافظ! گوشی رو قطع کردم مرینت سینی رو گذاشت رو میز . گفتم:امشب میرم که خبرو بهشون بدم! نفس عمیقی کشید و گفت:خدا به خیر کنه! من:با شروع کردی؟ با نگرانی گفت:بابات باز نیاد سراغم! من:برو اینقد هم واسه خودت فکر و خیال نکن! تا من هستم از هیچی نترس! اهی کشید و گفت:باشه! لبخندی زدم و گفتم:ممنون اقای من! چشم غره ای به من رفت و گفت:قابلی نداشت خانومم! خندیدم! سرشو خم کرد و گفت:من دیگه میرم به کارام برسم! من:باشه! لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت تکیه دادم به صندلی و لبخند زدم. واقعا از انتخابم راضی بودم. عصر بعد از رسوندن مرینت . رفتم خونه مامان و بابا. وارد خونه شدم مامانم خودشو انداخت تو بغل منو و گفت:الهی قربونت برم پسرم! دستمو گذاشتم رو کمرش گونه و پیشونیم رو بوسید و گفت:الهی خدا خیرش بده باعث و بانیشو! من:باعث بانی چیو؟ لبخند مهربونی زد و گفت:باعث و بانی چیزی که تورو کشونده اینجا دیگه! خندیدم و گفتم:الهی آمین! دستمو گرفت و گفت:بیا پسر بیا بریم داخل! همون طور که راهرو رو طی میکردیم گفت:شام خوردی؟ من:نه! _:خب خوبه خدا رو شکر گفتم :گلی خانوم برات غذای مورد علاقتو بپزه! ابروهامو دادم بالا و گفتم:به به از سبزی پلو با ماهی که نمیشه گذشت تازه اگه دستپخت گلی خانومم باشه! وارد پذیرایی شدیم بابا اخماشو کشیده بود رو همون و با کنترلی که تو دستش بود شبکه ها رو اینور و اونور میکرد. مامان دستشو گذاشت پشت شونمو و گفت:ببین کی اومده! بابا زیر چشمی نگاهم کرد. من:سلام! سرشو تکون داد. جای این که من توپم پر باشه اون اعصابش به هم ریخته بود. با مامان نشستیم روی مبل! مامان بلند گفت:گلی خانوم! بی زحمت یه چایی بیار! صداش از اشپز خونه اومد:باشه خانوم! مامان دستمو بین دستاش گرفت و گفت:خب ببینم خوبی؟تو مهمونی زیاد نشد ببینمت.نمیدونی چقد دلم واست تنگ شده بود! با خنده گفتم:مامان داری لوسم میکنی! لبخندی زد و با عشق گفت:قربونت برم الهی یه دونه پسر که بیشتر ندارم! نمیدونم چرا حس میکردم محبتاش یه کم زیاد تر از حد معمول شده ولی گذاشتم به پای دلتنگیش! گلی خانوم با یه سینی چای و کیک شکلاتی که مطمئنا خودش پخته بود از اشپزخونه خارج شد . بعد از این که چاییا رو گذاشت رفت. داشتم چایی میخوردم زیر چشمی به بابا نگاه کردم با همون قیافه عبوث زل زده بود به تلوزیون! رو کردم به مامان و گفتم:مثه این که بد موقع اومدم! چشم غره ای به بابا رفت و گفت:ولش کن! من:اخه میخوام با هر دوتاتون صحبت کنم! این جمله رو بلند گفتم که بابا هم بشنوه! مامان سرشو تکون داد و گفت:ما هر دوتنامون سرو پا گوشیم! بعد خطاب به بابا گفت:مگه نه آقا! آقا رو چنان با حرص گفت که حس کردم دلش میخواد با مشت بکوبه توصورت بابا! بابا با اکراه نگاهشو از تلوزیون گرفت و به من خیره شد! صاف نشستم و گفتم:میشه تلوزیونو خاموش کنین؟ پوفی کرد و کاری که خواستمو انجام داد. به هر دوشون نیم نگاهی انداختم و گفتم:موضوعی که میخوام دربارش حرف بزنم خیلی مهمه فقط میخوام خوب به حرفام گوش کنید و بدون هیچ قضاوت غلطی نظرتونو بگین! رو کردم به مامان و گفتم:لطفا از رو احساسات هم عکس العمل نشنون ندین! هر دو نگاه منتظرشونو به من دوختن! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:من میخوام ازدواج کنم! بابا هنوز بدون هیچ حرفی فقط نگاهم میکرد.اما مامان همین که خواست با نفسی که گرفت شروع کنه به حرف زدن جلوشو گرفتم و گفتم:ولی نه با لایلا! انگار یه پارچ اب یخ خالی کرده باشن رو سر مامان با صدای نسبتا بلندی گفت:پس باکی! نگاهش کردم و گفتم:با دختری که خودم میخوام