«پارت 49» با اکراه نگاهی به من کرد و گفت:یعنی میخوای بگی قراره با ادرین ازدواج کنی؟! من:نکنه باید از تو اجازه میگرفتیم؟! پوزخندی زد و گفت:اوه میبینم زبونم در اوردی! پوزخندی زدم و گفتم:خوشم میاد پر رویی! دستشو زد به کمرشو گفت:من پر روام یا تو؟هیچکس غیر از من نتونسته ادرینو به دست بیاره از این به بعدم نمیتونه! محض اطلاعت بگم من اولین دوست دخترش بودم . پوزخندی زدم و گفتم:محض اطلاعت منم اخریش بودم .بعدم باید اینو بدونی اگه به دستش می اوردی الان وضعت این نبود! لازمم نبود با اون پسره احمق واسش برنامه بریزی همه این کارات نشون میده چقد ازت بدش می اومده که تو هم از حرصت مجبور شدی این کارا رو بکنی پس حرف زیادی نزن! _:تو یه الف بچه میخوای رقیب من بشی! من:انگار درست متوجه نشدی؟! انگشتمو اوردم بالا و گفتم:ما قراره ازدواج کنیم! پوزخندی زد و گفت:اخه با توی جوجه؟! یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:نه با یه پیر دختر! اینو که گفتم جوش اورد . با حرص گفت:داری گنده تر از دهنت حرف میزنی! از جام بلند شدم و چشم تو چشمش ایستادم و گفتم:حقیقت تلخه عزیزم! به چشمام نگاه کرد انگار داشت به یه چیزی فکر میکرد. بعد سریع یه پوزخند نشوند رو لباش و گفت:ترجیح میدم پیر دختر باشم تا یکی مثله تو! یه تای ابرومو دادم بالا!لبخندی کجی روی صورتش نشست و گفت:حداقل کسی از روی ترحم باهام ازدواج نمیکنه! نگاهشو ازم گرفت و در حالی که میرفت سمت اتاقش گفت:من نه بی کس و کارم نه بی سواد و بی پول. تکیه داد به در و ادامه داد:بهتره به این ازدواج زیاد دل نبندی! اینجور ازدواجا اغلب زود از هم میپاشه! چشمامو تو حدقه تکون دادم و گفتم:حسودی از سر و روت میباره! خنده ریزی کرد و گفت:به هم میرسیم!فعلا خوشحال باش کوچولو! چشمامو ریز کردم و بینیمو جمع کردم! سرشو تکون داد و رفت تو اتاق! آب دهنمو قورت دادم و نشستم سر جام. نباید به حرفاش توجه میکردم قصدش فقط عصبی کردن من بود مشغول نوشتن شدم ولی فکرمو بدجور مشغول کرده بود. یعنی ادرین هم دلش برام سوخته بود؟یعنی هیچ حس دیگه ای نداشت؟!اگه ادرین از ازدواج با من پشیمون میشد چی؟!نه ! باید کاری میکردم که اینجوری نشه!مشکل اینبا بود که اصلا نمیدونستم وظیفم تو یه زندگی مشترک چیه چه برسه به این که بخوام به بهترین شکل انجامش بدم! خودکارو به حالت عصبی بین دستام تکون میدادم ترسم دو برابر شده بود! سرمو گذاشتم روی میز اگه باهاش ازدواج میکردم و سرم هوو میاورد؟! اهی کشیدمو گفتم:نه اگه دوسم نداشت که…. همون موقع صدای ادرین نشیدم. _:باشه… ساعت 9 ! _:کاری نداری؟ _:خب پس فعلا! سرمو اوردم بالا داشت با گوشی حرف میزد! دستشو گذاشت رو سینش و یه کم خم شد! با بی حوصلگی گفتم: سلام! باز خودکارو گرفتم دستم و تند تند تکونش دادم! _:هنوز کسی نیومده؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم! اومد جلو و خودکارو از دستم گرفت و گفت:خوبی؟! بدون این که نگاهش کنم گفتم:اره! بعد دستمو بردم جلو تا خودکارو ازش بگیرم دستشو کشید عقب و گفت:معلومه! من:اینا رو ننوشتم! باز دستمو دراز کردم! دستشو تا اونجا که میتونست عقب برد.از جام بلند شدم و گفتم:نکن! دستشو گرفت بالا رو پنجه بلند شدم تا بگیرمش ولی من کجا و اون کجا!همون موقع دستمو گرفت و فاصلشو با من کم کرد. با تعجب نگاهش کردم! دستشو اورد پایین خودکارو داد تو دستم و دستمو گرفت و گفت:حالا بگو چته! گفتم:هیچی! خواستم بشینم که دستشو دور کمرم حلقه کرد! من:نکن! _:بگو چته تا ولت کنم! لبمو گزیدم و گفتم:یکی میبینه! حلقه دستشو تنگ تر کرد و گفت:واسم مهم نیست! با درموندگی گفتم:به خدا هیچی نیست! همون موقع کاگامی از اتاقش اومد بیرون! نگاه متعجبش رو ما ثابت موند! ولی بدون این که خودشو ببازه با حرص گفت:اینجا مطبه! دستمو گذاشتم رو دست ادرین تا ولم کنه ولی چنین قصدی نداشت. بدون توجه به حرف کاگامی گفت:میگی یا میخوای تا وقتی مریضا میان همینجوری باشی؟ کاگامی که دید وجودش اصلا مهم نیست ایشی گفت و رفت تو اشپزخونه! سرمو گرفتم پایین و گفتم:ابرومون رفت! ادرین خندید و گفت:بحثو عوض نکن! من:اخه اینجا جای این کاراس؟! منو کشوند سمت اتاق! من:چی کار میکنی؟ منو کشید تو اتاقو در رو بست! تکیه دادم به در با ترس گفتم:چرا اینجوری شدی امروز؟! دستشو تکیه داد به در و تو چشمام نگاه کرد و خنده گفت:نگو از من میترسی! با لبای اویزون نگاهش کردم! لپمو کشید و با خنده گفت:من که این همه صبر کردم یه ذره دیگه هم روش! هوم؟ فقط نگاهش کردم! لبخندی زد و گفت:خب حالا بگو چی شده! یه ذره هلش دادم عقب ولی هیچ حرکتی نکرد گفتم:اگه یه کم بری عقب میگم! _:من جام راحته! پوفی کردم و گفتم:هیچی نیست! _:هیچی؟ من:هیچی! منو بغل کرد و گفت:که هیچی! داشتم له میشدم.من:ادرین!؟ خندید و گفت:جانم؟! از لحنش معلوم بود قصدش فقط اذیت کردنه! من:بذار برم سرکارم! _:نه! سرمو گرفتم بالا وبا تعجب گفتم:نه؟!الان دیگه مریضا میان! _:کارت دارم! اینقد وول نخور! اروم گرفتم ببینم چی میخواد بگه! پیشونیشو چسبوند به پیشونی منو گفت:بابام موافقت کرد! دهنم از تعجب باز شد! با چشای گرد شدم نگاهش کردم! خندید و گفت:دقیقا منم وقتی شنیدم مثه تو شدم! من:یعنی…. یعنی.. ادامش تو دهنم نمیچرخید! ادرین:اره یعنی این که با خواستگاری هم موافقه!فقط یه چیزی! لحنش نگران کننده بود! چشماشو بست و گفت:ازم خواسته تورو ببرم پیشش که باهاش حرف بزنی! خودمو کشیدم عقب و گفتم:تنها؟! سرشو به علامت مثبت تکون داد! با نگرانی گفتم:چی کارم داره؟! لبخندی زد و گفت:نترس من همون جا میمونم حواسم بهت هست! من:اخه… _:اخه نداره!فقط میخوام یه چیزی رو بهت بگم.اگه خواست حرفی بزنه که با درگیر کردن فکرت یا تهدید یا هر چیز دیگه که تورو منصرف کنه قول بده روت اثری نذاره! مردد نگاهش کردم . گفت:چیزی و.اسه پنهان کردن نیست! تو منو میشناسی مگه نه! یاد اون دختری افتادم که تو خونش بود. یه دفعه قلبم فشرده شد.بغضمو قورت دادم و گفتم:باشه! _:افرین دختر خوب! چشمای نگرانمو دوختم بهش و گفتم:کی میخواد منو ببینه! نشست روی صندلیشو گفت:همین امشب! من:چی؟امشب؟ دستمو گرفت و گفت:اره! من:اما من نمیتونم… _:اما نداریم! گفتم که من باهات میام میشینم تو ماشین حرفاتون که تموم شد خودم میبرمت! هیچ خطری هم نیست قول میدم! من:اما اگه یه نقشه ای کشیده باشه چی؟اون بابایی که من دیدم عمرا راضی بشه! سرشو تکون داد و گفت:خب اره خودمم مشکوکم! دلم ریخت . نمیخواستم دوباره پامو به کلانتری بکشونه!من:پس چرا میخوای منو بفرستی پیشش _:چون گفته اول باید تورو ببینه و باهات حرف بزنه بعدا میاد خواستگاری من:این یه کم عجیب نیست! لبخندی زد و گفت:میدون»! راستش منم همچین انتظاری از بابا نداشتم ولی چاره دیگه ای نداریم! نمیخوام حالا که موافقت کرده حالا به ظاهر یا واقعیت زیاد طولش بدیم چون ممکنه همین رضایتی که فکر میکنیم الکیه هم به مخالفت تبدیل بشه. اینجوری کارمون سخت میشه!اونوقت تو هم که منو بدون خواستگاری قبول نداری دیگه هیچی! سرمو انداختم پایین و گفتم:این چه حرفیه؟من قبولت دارم! لبخندی زد و گفت:پس مطمئن باش هیچی نمیشه! فقط کافیه بری باهاش حرف بزنی. هر چیزی گفت تو مصمم باش خب؟! ابروهامو دادم بالا و نگاهش کردم و گفتم:نکنه واقعا یه چیزی هست؟ اخم شیرینی کرد و گفت:دستت درد نکنه! من:شوخی کردم! لبخند زد و گفت:خب پس حله! فکر حرف زدن با باباش خیلی برام وحشتناک بود ! اخرین چیزی که ازش دیدم نشون میداد خیلی ادم بی منطقیه! لبامو جمع کردم و به ادرین نگاه کردم. _:باز چیه؟ نگرانی که بابت حرفای کاگامی داشتم با خبری که ادرین بهم داده بود چند برابر شده بود. اهی کشید و گفتم:من میترسم! _:از چی؟ شونه هامو انداختم بالا و تکیه دادم به میز. دستمو کشید و گذاشت رو قلبش و گفت:این چیه؟ من:چی؟ _:همینی که دستت روشه! متوجه منظورش نشدم! لبخند مهربونی زد و گفت:میبینی چطور میزنه؟ تازه فهمیدم منظورش قلبشه! _:تا وقتی قلب یه مرد اینجوری واسه یه دختر میتپه اون دختر نه باید از چیزی بترسه نه نگران باشه!چون اون مرد عاشق همه جوره هواشو داره! خودمم حس میکردم که لپام گل انداخت! لبمو به دندون گرفتم و گفتم:مطمئنی؟ _:از چی؟ مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:این که دوستم داری! از جاش بلند شد دستمو رو سینش فشرد و با حالت عجیبی که تا به حال ندیده بودم گفت:تو چی؟دوسم داری؟ همین که خواستم لب باز کنم منو کشید تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام! خشکم زده بود! اصلا انتظار نداشتم چنین کاری بکنه! لباش بی هیچ حرکتی روی لبام ثابت مونده بود! نبضمو حتی رو صورتم هم حس میکردم!نمیدونستم باید چی کار کنم! این دفعه مثل دفعه قبل نبود. واقعی تر بود. به چند ثانیه نکشید که لباشو کشید عقب ولی همچنان صورتش نزدیک صورتم بود!