«پارت 52» با تعجب برگشتم سمتش مرینت از جاش بلند شد و گفت:خانوم مجد من شما رو درک میکنم!هر کس دیگه ای هم بود عکس العمل شما رو نشون میداد! ولی بهتر نیست منطقی باشید؟!من حتی حاضرم شما رو ببرم و خونوادمو نشونتون بدم تا باورتون بشه من بی کس و کار نیستم! مامان با غیض گفت:خفه شو! من چرا باید حرفتو باور کنم؟فکر کردی من مثه پسرم خام حرفات میشم؟نه خانوم اشتباه فکر کردی. رو کرد به بابا و گفت:من میرم! تو اگه میخوای اینجا بمون! بعد رفت سمت در! بابا از جاش بلند شد و با تاسف سری تکون داد و گفت:خرابش کردین! بعد دنبال مامان راه افتاد! مرینت دستاشو مشت کرد ده بود و تند تند نفس میکشید. خواستم یه چیزی بگم که نشست روی صندلی و چشماشو که پر از اشک شده بود ازم قایم کرد و گفت:برو ادرین! من:مرینت من نمیدونستم… سرشو تکون داد و گفت:خواهش میکنم!تنهام بذار! یه قدم رفتم عقب. سرشو تکیه داد به دسته صندلی و گریش به هق هق تبدیل شد! نه این چیزی نبود که من میخواستم! نباید میذاشتم این اتفاق بیفته! دستشو گرفتم و گفتم:بلند شو! اونقدر محکم دستشو کشیدم که از روی مبل کنده شد! با چشمای خیسش که از تعجب گرد شده بود بهم نگاه کرد! نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم:راه بیفت بریم! گنگ نگاهم کرد. دستشو کشیدم و گفتم:این عذاب باید تموم شه! همون طور که از خونه بیرون میکشیدمش گفت:کجا داری میری؟ از پله ها پایین رفتم و کشیدمش سمت ماشین و گفتم:میفهمی! سوار ماشین شدیم! ماشینو روشن کردم. مرینت با تعجب گفت:کجا میری ادرین؟! من:ساکت باش! بشین! میفهمی! اشکاشو پاک کرد و گفت:یعنی چی؟!نباید بدونم کجا داری منو میبری؟اونم با این عجله؟ سرمو به علامت منفی تکون دادم. دستشو گذاشت رو داشبرد و چرخید سمتمو گفت:یعنی چی؟! سرعتمو زیاد کردم و گفتم:اگه بدونی میخوام کجا برم دنبالم نمیای! تو هر خیابونی که میپیچیدم مرینت مردد نگاهم میکرد تا این که رسیدم به اتوبوبان . مرینت یه نگاه به تابلو ها کرد و گفت:داری از شهر میری بیرون؟! سرمو به علامت مثبت تکون دادم! حس کردم ترسیده . گفت:یعنی چی؟داری منو کجا میبری؟! همون طور که نگاهم به جاده بود گفتم:نترس جای بدی نمیریم! با اخم گفت:بهم جواب سر بالا نده! خندیدم! واقعا ترسیده بود!با لحن شیطنت امیزی گفتم:خودت چی فکر میکنی؟! اب دهنشو قورت دادو گفت:به خدا اگه نگی خودمو میندازم پایین! قفل مرکزی رو زدم و گفتم:نمیتونی! اروم زد به شونمو گفت:کجا داری میری؟ اینبار خندم به قهقهه تبدیل شده بود این مرینت رو بیشتر میترسوند. همون طور که میخندیدم گفتم:تو چرا اینقد ترسویی!اخه من دلم میاد تورو ببرم جایی که بد باشه؟ با حالت عصبی گفت:نخند من:واقعا فکر میکنی میخوام کجا ببرمت؟ یه نگاه به اطرافش کرد و گفت:نمیدونم!اینجا چیزی نیست! با لحن التماس گونه ای گفت:ادرین! من:جانم؟ _:کجا داریم میریم؟! هیچی نگفتم دستشو حلقه کرد دور بازومو گفت:کجا؟ دیگه نمیخواستم صبر کنم تا بیشتر از این نگران شه ولی هنوز یه چیزی تو دلم قلقلکم میداد!گفتم:داریم میریم عقد کنیم! با تعجب گفت:چی؟! از اونجایی که مدارکش به خاطر این که تحویلشون بدم به اقای اندرسون دست من بود.شناسنامشو از تو جیبم در اوردم و گفتم:ایناها ببین همه چی امادس!قراره بریم بیرون شهر عقد کنیم یه جایی که دست هیچکسی بهمون نرسه . خونه و مطبم میدم نینو برام بفروشه راحت زندگیمونو میکنیم!نظرت چیه؟! از طرز نگاهش فهمیدم هیچ جوره حرفم تو کتش نرفته. لبخندی زدم و گفتم:دیگه نیازی نیست نگران خونوادم باشی! _:تو…تو چی داری میگی؟! لبخندی زدم و گفتم:چیه خوشت نیومد؟ _:مگه دیوونه شدی ادرین؟! لحن جدی به خودش گرفت و گفت:برگرد! من:چرا؟ با اخم گفت:برگرد!نمیخوام اینجوری بشه . _:یعنی تو دوسم نداری؟ اهی کشید وگفت:چون دوست دارم بهت میگم برگرد! این راهش نیست ادرین! نباید فرار کنیم! لبخند کجی گوشه لبم نشست خوشم می اومد که با این سن کمش همه چیزو واسه خودش خوب تجزیه و تحلیل میکنه. دستشو گذاشت روی فرمون و گفت:برگرد! دستشو پس زدم و گفتم:دختر خوب به نظرت این نقشه زیادی واسه من بچه گونه نیست؟! دنده رو عوض کردم و گفتم:من سی سالمه مطمئن باش مثه یه پسر بچه 16 ساله با مسائل زندگیم رو به رو نمیشم! _:یعنی…. نذاشتم حرفشو ادامه بده! لبخندی زدم و گفتم:اره داشتم شوخی میکردم .حتی اگه بخوام بدون اجازه اونا ازدواج کنم نیازی به فرار کردن نیست. اخم شیرینی کرد و گفت:دیوونه! خندیدم و گفتم:خوشت نیومد؟!بیشتر مواقع دخترا باید از این همه عشق پس بیفتن! با خیال راحت تکیه داد به صندلیشو گفت:من عشقمو با منطقش دوست دارم! خنده ای کردم و گفتم:بالاخره ازت اعتراف گرفتم! لبخندی زد و گفت:حالا میگی کجا میریم؟! من:نمیتونی صبر کنی؟ ابروهاشو برد بالا یعنی نه! به تابلویی که تو جاده بود اشاره کردم! نگاهی کرد و گفت:قم؟ من:نه! _:پس اصفهان! من:نه! _:پس چی؟ اهواز؟! خندیدم و گفتم:حالا اون یه مسیری نوشته دقیقا که نباید اونجا بریم! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:خب من چه میدونم! من:داریم میریم یزد! با صدای بلند طوری که مجبور شدم چشمامو رو هم فشار بدم گفت:چی؟ من:داریم میریم دنبال خونوادت! _:که چی بشه ؟ من:که ببیننت! _:من نمیخوام ببینمشون! من:منم نمیخوام کسی به تو بگه بی کس و کار! یه چند ثانیه ای ساکت بهم نگاه کرد بعد گفت:ترجیح میدم بهم بگن بی کس و کار تا با اون قوم لوط دوباره رو به رو بشم! من:من ولی لازمه! دست به سینه با حرص تکیه داد به صندلیشو گفت:خودت تنهایی برو ببینشون! لبخندی زدم و گفتم:ولی الان داریم با هم میریم! چشماشو ریز کرد و با شیطنت گفت:ولی تا من بهت ادرس ندم نمیتونی پیداشون کنی! زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم حالا ببین پیدا میکنم یا نه! نگاهم کرد و گفت:خداییش جدی میگم!بیا برگردیم! من:باید ببیننت! _:واسه چی؟فکر کردی خوشحال میشن؟! اهی کشید و گفت:هه!هیچکدومشون وجدان نداشتن! من:نمیخوایم بریم خوشحالشون کنیم! میخوایم بریم حق این 4 سالو ازشون بگیریم! با تعجب نگاهم کرد! لبخندی زدم و گفتم:دیگه اینو باید صبر داشته باشی! مردد نگاهم کرد اما بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند . سنگینی نگاهش قلقلکم میداد نیشخندی زدم و گفتم:چیزی رو صورتمه؟ _:نه! من:پس داری چیو انالیز میکنی؟! نگاهشو ازم گرفت و گفت:هیچی! لبخندی زدم و گفتم:به هر هیچی همین جوری زل میزنی؟! سرشو انداخت پایین و گفت:چرا اینقد شلوغش میکنی داشتم نگاه میکردم دیگه! لبخندی زدم و گفتم:باشه نگاه کن!صورت ما تقدیم به شما! خمیازه ای کشید و گفت:حداقل صبح راه می افتادی میخوای تو شب رانندگی کنی؟! من:نه! هر وقت خسته شدم میزنم کنار! لبخندی زد و گفت:حالا واجب بود؟! سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اره!مامانم حق نداشت اینجوری باهات حرف بزنه. _:بستگی داره !ما که تو موقعیت اون نیستیم! پوزخندی زدم و گفتم:میدونی از این حرصم میگیره که نمیدونه واسه کی داره خودشو به اب و اتیش میزنه! _:دختر خالتو میگی؟ من:اره! موهاشو از تو صورتش کنار زد و گفت:چرا موضوعو به مامانت نمیگی؟ من:نمیخواستم بگم که بین مامان و خاله خصومت پیش نیاد ولی حالا میبینم چاره ای نیست مستقیم و غیر مستقیم باعث میشه از دستش کفری بشم! سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت! طرفای صبح بود مرینت سرشو تکیه داده بود به شیشه خیلی وقت بود خوابش برده بود ولی من اصلا خوابم نمی اومد! به تابلویی که داشتم بهش نزدیک میشدم نگاه کردم روش نوشته بود به روستای علی اباد خوش امدید! زیر چشمی به مرینت نگاه کردم و گفتم:دیدی پیداش کردم! وارد فرعی شدم بعد از رد کردن یه جاده خاکی به یه خیابون رسیدم که دورشو خونه های قدیمی گرفته بود. چراغای برق هنوز روشن بودن کسی هم تو خیابون دیده نمیشد! اروم دستمو گذاشتم روی شونه مرینت و تکونش دادم! یه کم جا به جا شد. من:مرینت؟! دستمو پس زد! من:پاشو! صورتشو جمع کرد و گفت:خوابم میاد! خندم گرفته بود تا به حال وقت خواب باهاش مواجه نشده بودم.زدم رو شونشو گفتم:پاشو میگم! رسیدیم! از جام بلند شد و با چشمای نیمه باز گفت:هااان؟ نگاهش کشیده شد بیرون ماشین یه دفعه چشماش باز شد با تعجب به اطرافش نگاه کرد و گفت:رسیدیم؟ با ذوق گفت:خودشه! به یکی از درا اشاره کرد و گفت:اینجا مغازه حاج جعفر بقاله! با ذوق گفت:ببین ببین اون خونه خالمه! برگشت سمتم و گفت:چه جوری پیدا کردی؟! شونمو انداختم بالا و گفت:من فقط راهو رفتم! خودش پیدا شد! لبخندی زد و به جلو اشاره کرد و گفت:همینجا رو بگیری و بری بالا به یه کوچه میرسی که دمش باغه اونجا خونه اقاجونمه! همین که خواستم حرکت کنم یه دفعه گفت:وایسا! من:چیه؟! نگاهم کرد و گفت:من .. من نمیتونم باهاشون رو به رو شم! سرمو تکون دادم و گفتم:نگران نباش! دستشو گذاشت روی سینش یه نفس عمیق کشید و گفت:فکر میکنی چی کار کنن؟ راه افتادم و گفتم:میفهمیم! ********* مرینت رسیدیم به در خونه اقاجون!ضربان قلبم تند شده بود. گفتم:همینجاست! ادرین ماشینو متوقف کرد به در بزرگ چوبی نگاهی انداخت و گفت:اینجاست؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادنم. بعد گفتم:الان زود نیست؟شاید خواب باشن یه نگاه به ساعتش کرد وگفت:بیدارشون میکنیم! من:اخه نمیشه که! ماشینو خاموش کرد و گفت:خوبم میشه! پیاده شد! یه نگاهی به لباسام کردم و گفتم:اینجوری بده! کاش با خودم چادر می اوردم

**********************

پایان