پارت۸عشقجدید
12 بهمن 1399 · · سلاماینمپارت۸عشقجدید
ممنونازکسانیکهنظردادند💖💖💖💖💖💖💖💞
12 بهمن 1399 · · سلاماینمپارت۸عشقجدید
ممنونازکسانیکهنظردادند💖💖💖💖💖💖💖💞
12 بهمن 1399 · · سلامب دوباره واقعا متاسفم دیرور نبودم حاله خوشی نداشتم نمی دونم این مریضی چیه و من چه مرگمه که تموم نمیشه لامصب حالا این ها رو وللش اومدم بهتون بگم قبلا گفتم که یک داستان با نام عشق پر غم نوشتم 23 پارت در دفترم موجوده خواستم خلاصشو بگم چون یکی از دوستام مخه منو کلیک کرد از بس گفت بزار ولم نمی کنه که حالا اینم بیخیال این داستان برای همه ی شیپ ها سمه فقط مریکتی ها بمونن و اینکه لطفا چاقو ماقو تیز نکنین که دستتون به من نمی رسه و اینکه داستان انقدر گریه داره که منو دفترو خودکارم با هم عر می زدیم شما اون جا چه می کشید خدا میدونه حالا از شوخی بگذریم خلاصه ی این داستان همش میراکلسه فقط سنه کاراکتر ها جابه جا شده خب این از خلاصه ژانرشم: گریه دار و عاشقانه و رمانتیک و کمی منحرفی از اون بداش ولی داستانشو انقدر پیچیده کردم که شده شبیه روده بزرگتون نه جدی میگم حالا در اینده خوندین می فهمین خب کاری ندارین؟خب بهتره نداشته باشین چون من رفتم.
خدانگهدار
12 بهمن 1399 · · سلام من نویسنده ی جدیدم پارت اول
12 بهمن 1399 · · سلامممم
میخوام که یه داستان جدید بنویسم اسم اصل یه داستان دوست عزیز منه و میخوام بزارم اسمش رو عشق سلطنتی
خیلی قشنگه😊😊 یه خلاصه ازش میزارم
امروز پارت اول رو نمیزارم چون که دارم فعلا پارت هاش رو بازنویسی میکنم و طول میکشه ولی به محض اینکه بازنویسی تموم شد روزی یکی یا دو تا پارت ازش میزارم امیدوارم خوشتون بیاد
خلاصه: ماری یه فرد عادیه که یه روز خیلی اتفاقی وارد کتاب کلویی من میشه (اسم مزخرفیه نه؟ 😕) و در اونجا به جای شخصیت مهربون و ساده ای به نام مارینت وارد میشه مشکل اینجاست که مارینت در آخر کتاب به دست بهترین دوستش کلویی میمیره و مشکل اصلی اینه که شخصیت اصلی کلویی هستش(مامان😯 ) و حالا ماری باید در بدن مارینت از سرنوشت شون خود فرار کنه
پایان خلاصه
داستان خیلی قشنگیه به شخصه خودم ازش لذت بردم ولی موضوع اعصاب خورد کن داستان نویسنده کتاب بود 😐(ایشششش )
چون کلویی رو با اون چی بگم آخه کلویی این داستان دقیقا عین کلویی توی میراکلسه در این حد و تمام شخصیت هایی که با کلویی مخالفن تو داستان شرورن 😐
یه چیزی رو هم بگم اگه داخل داستان [ ] این اومد من دارم پارازیت میندازم اگه این 《 》اومد وجدان عزیزم شینا داره پارازیت میندازه گفتم بدونید
ببخشید زیاد شد 😁😁 جانه 《مثل آدم بگو خدافظ دیگه اه😑😑😑》😐😐
11 بهمن 1399 · · السا:گفتم.خواهرآدرینهستم
بچهها:وایواقعاگفتمآرهزنگخورد
رفتیمسرکلاسخانمبوستیه:بچههاامروز
دانشآموزجدیدداریمبیاتوخودتومعرفی
کنالسا:رفتمداخلکلاسسلامکردم
گفتمسلاممنالساآگراستهستم
خواهرآدرینازدیدنتونخوشحالم
بچهها:ماهمهمینطور
مرینت:صبحبلندشدمبهتیکی
ماکاروندادمرفتممدرسهیکدختردیدم
خیلیشبیهآدرینبودولیخیلیعصبانی
بودمگفتمشایددخترعموشرفتم
سرکلاسنشستمکنارآلیاسلامکردم
اونمگفتسلامدخترخوبیگفتم:ممنون
یهودختراومدتویکلاسگفت:سلاممن
الساآکراستخواهرآدرینهستم
منگفتمخداروشکرکهدوستدخترشنبود
زنگتفریحخوردرفتیمتویحیاطرفتمسمت
اوندخترهگفتمسلاممنمرینت
دوپنچنگهستمبایدیکچیزیبهت
بگمالسا:یهویکدخترباموهایآبیاومد
سمتمخودشومعرفیکردوگفتباید
یکچیزیبهتبگمگفتم:سلاممرینت
منالساهستمازدیدنتخوشحالم
مرینت:منمهمینطورالسا:گفتمبیاد
کنارمبشینهاومدنشستگفت
منخیلیآدرینرودوستدارمیعنی
عاشقشمتوخواهرشیمیتونی
کمکمکنیچوناونخمشمیره
باکاگامیولایلاهمونیکهتوکلاس
مابودالسا:واقعامنکمکتمیکنم
برادرمهیچوقتبااوندوتانمیگرده
مرینت:ممنونالسا:زنگخوردرفتم
توی کلاسلهخانمبوستیهگفتم
خانممیشهکنارمرینتبشینم
همازدرسهاعقبهستم
همخیلیدخترخوبیهخانمبوستیه
گفتبروبشینرفتمنشستم
زنگخونههاخوردمنداشتم
وسایلمجمعمیکردمآدرینرفت
دستشوییهیچکیتویکلاس
نبودیهودیدملایلااومدتو
گفتبهبهببینکیاینجاسخواهر
آدرینگفتملایلاچیمیخوای
دیدمدستمیکچاقوبودخیلی
ترسیده بودمیهوپلگدیدم
گفتالانمیاملایلاداشتمیومد
نزدیکمگفتتویککاریمیکنی
کهمنبهآدرینبرسمیا
انتقامپدرمروازتومیگیرم
ازعزیزترینکسگابریل
هاهاهاهاالسا:چرامن
لایلا:چونپدرتپدرمنوکشت
پلگ:آدرینآدرینلایلاداره
السارومیکشهآدرین:واینهبایدبرم
رفتمکلاسدیومکلیاونجاخونبود
بهکیبایدزنگمیزدمآهامرینت
شایدکمکمکنهمرینت:ازکلاس
رفتمبیرونداشتممیرفتمخونهدیدم
گوشیمزنگمیخورهآدرینبود
جوابدادمگفتمسلامگفتش
سلامتروخدابیاسرکلاسلایلا
بهالساچاقوزدهگفتمباباشهاومدم
واینهبهالساچاقوخوردهرفتماونجازنگ
زدیمآمبولانساومدالساروبردن
ماهمباتاکسیرفتیمبهمامانمخبر
دادهبودمالساروبردناتاقعمل
بعد۲ساعتدکتراومدوگفت
خبرخوبیدارمایشونحالشونخوبه
هیچمشکلیندارند
11 بهمن 1399 · · السا:نگراننباشمندرستشمیکنمفعلابگو
باباکجاگفتمتواتاقکارشگفتمبیابریمگفتباشه
اومدگفت:کجاگفتم:سلاممنالسامخواهر
آدرینمیخوامپدرمببینملطفابزاریدببینمش
ناتالی:باشهاولبزاریدبهشوناطلاعبدم
السا:باشهفقطسریعگفتباشه
ناتالی:دروبازکردمقربانیکدخترنوجوان
بههمراهآدریناوندخترمیگهمندخترشما
هستمخیلیاسراردارهکهشماروببینهبیاد
داخلگابریل:چیدخترمبرگشتهبروبگوبیادتو
ناتالیچشمقربانرفتمدروبراشونبازکردم
اوندنتوالسا:سلامپدررفتمبغلشکردمخیلی
دلمتنگ شدهبودگابریل:الساواقعا
خودتیگفتآرهپدرکیبرگشتیامشب
آدرین:سلامپدردیشبتویخیابونپیداش
کردمنصفشبداشتگریهمیکردآوردمش
خونهگابریل:باشهکارخوبیکردی
السا:پدرمنمیخوامباآدرینبرممدرسه
گابریل:باشهدخترمبابادیگارتونبرید
آدرینتوروثبتناممیکنهالسا:چشم
صبحانهخوردیموسوارماشینشدیم
دستآدرینگرفتمآدرین:السادستم
روگرفتخیلیدستشگرمبودمنمدستش
روگرفتمرسیدیممدرسههمهیبچهها
بهمنوالسانگاهمیکردندهمهیهوریختندروی
سرمونگفتندوایچقدرخوشگلهچیکارتهآدرین
گفتمآرومآرومباشیدالسا:سلاممن
خواهرآدرینهستم
11 بهمن 1399 · · اززبانگربهیسیاه:تاگفتآدرینشوکهشدمبایدهویتخودم
روبهشبگمچوناونخواهرمبودوقتیقیافشدیدمخیلی
شبیهخودمبودیهوگفتمپلگپنجههاداخلتبدیلبهآدرین
شدمالسا:😶تووتووووآدرینیواییسرمیهوهمهجا
تارشدوقتیبلندشدمتوییکخونهبودمرویتختآدرین
نبودازرویتختبلندشدمداشتمبهعکسهانگاهمیکردم
یهوچشممبهیکعکسافتادنگاهکردماونکامپیوتر
تصویرزمینهعکسمادرمبوداشکمدراومدهبودداشتم
گریهمیکردمآدرین:خواهرمبیهوششدهبودسریعگرفتمش
بردمخونهرویتختگذاشتمشصبحشدهبودیعنی
منواونازشبداریمحرفمیزدیمبردمشخونه
رویتختمگذاشتمشخیلینازخوابیدهبودپتوروشانداختم
رفتمدوشبگیرموقتیدوشگرفتملباسپوشیدم
درحمامبازکردمدیدمدارهبهعکستصویرزمینه
کامپیوترکهعکسمادرمبودنگاهمیکنهوگریهمیکنه
رفتمبغلشکردماونممنوبقلکردالسا:آدریناومد
بقلمکرداونتنهاکسیبودکهآرومممیکردگفتمآدرین
گفتبلهگفتممنوتویمدرسهخودتونثبتنامکنی
آدربن:گفتمآرهچراکهنهالانساعت۷صبحصبحانهبخور
میشهساعت۸میریمراستیبهبابامنگفتمالسا:چی
بابازندههستشچرانگفتیدلمخیلیبراشتنگشده
آدرین:عهمگهتونمیدونستیازوقتیکهتورفتیبابا
اصلابهمناهمیتنمیده
10 بهمن 1399 · · سلام✋😐 من پس از سالها اومدم😐 خوش اومدم 😆
داشتم تو نت میچرخیدم که اینو پیدا کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
برو ادامه
10 بهمن 1399 · · سلام واییییییییی همگی سلام یک چیزی میگم شاخ در بیاری اومدم بیام گوشیمو از رویه زمین بردارم متکای جلو پامو ندیدم مثله مرینت جوری خوردم زمین که حس میکنم جایه کلمو با قلبم عوض شده اخه ضربانه قلبمو از تو شکمم حس میکنم.
شماها:
من:کوفت رو اب بخندین من دلم درد میکنه شما ها میخندین؟
اصلا شب بخیر
10 بهمن 1399 · · صبحاززبانآدرین:بلندشدمصورتشستمومسواکزدمپلگهمبیدار
شدهبودصبحبخیرگفتماونمجوابمنودادگفتمپلگبینلیدیومرینت
کدومانتخابکنمپلگ:منگفتمدیگهدرموردعشقواینطورچیزابهمننگوواگرنهباپنجهیبرندهنابودتمیکنم
آدرین:باشهباباغلطکردماززبانمرینت:صبحبلندشدمامروزمدرسه
تعطیلبودشپنشنبهبوددیدمتیکیبیدارشدصبحبخیرگفتماونمگفت
صبحبخیرمرینت😊رفتمتوی بالکنیهونفهمیدمچیشدهمهجاسیاهشد
وقتیبلندشدمهنوزتویبالکنبودمدیدمشبشدهساعت۲شببود
اززبانآدرین:شبشدهبودخیلیبغضمگرفتهبوددلممیخواستیکبار
دیگهخواهرموببینمگریهمیکردمدیدمصدایگریهمیادرفتمببینمکیه
بهاینشبیدارهگریهمیکنهدیدمیکدخترزیبانشستهرویزمیندارهگریه
میکنهرفتمنزدیکشگفتمسلامچراگریهمیکنیگفتش:سلاممناسمم
الساآگراستهستشمندنبالبرادرممیگردمپدرومادرمفوتکردند
منازبچیگمشدمبرادرمراندیدمیکنفربهمنگفتمیتوانیاینجاپیداش
کنیمنمبهخاطرهمیناومدمپاریساسمبرادرمآدرینآگراستهیهو
شدمدیدمهمونکتنوار
10 بهمن 1399 · · سلام من مرینت دوپنچنگ هستم۱۸ سالمه من آدرین رو خیلی دوست
دارم من یک راز دارم من دخترکفشدوزکی هستم مادروپدرم برای همیشه
رفتن چین و من توی خونه تنها زندگی میکنم🐞
سلام من آدرین آگراست هستم ۱۸ سالمه و من لیدیباگ رو خیلی دوست
دارم یعنی عاشقشم مادرم مرده وقتی بچه بودم پدرم اصلا پیش من
نیس انگار من یک زندانی هستم من وقتی بچه بودم یکدختر شبیه خودم
اون خواهرم بود وقتی کوچیک بودیم یک نفر خواهر منو دزدید بخاطر همین
مادرم از دنیا رفت من۱۸ سال منتظر خواهرم هستم.
10 بهمن 1399 · ·
سلام
من نویسنده جدید هستم
اسمم هستی
12سالمه
امیدوارم دوستای خوبی باشیم اسمه داستانمم عشق جدید
الان یک پارت میدم
10 بهمن 1399 · · سلام بر همگی خوش امد میگم به نیکا جون و هستی که وارد شدن و اینکه هستی جونم 5000 هزار کاراکتر خیلیه واسه داستان کمش کن 50 کاراکترم برای موضوع خیلیه اونم کمش کن تو گفتینو گفتم.خدانگهدار